تبلیغات
خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور جمعه 2 فروردین 1392 01:00 ق.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 09:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 27 فروردین 1393 08:00 ق.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 17 فروردین 1393 05:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 15 فروردین 1393 11:30 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی همیشه ی خدا حالم از دروغ بهم می خوره! واقعا بعضیا با خودشون چی فکر می کنند ؟! توصیه می کنم اگه کسی را خواستید خوشحال کنید یا امتحان کنید یا مشکلش را حل کنید یا آرومش کنید یا دلش را به دست بیارید یا هر یای دیگه بهش دروغ نگید !! به قول شاملو «اینك لپ لپه طبل؛ تشریفات آغاز می شود؛ هنگام آن است كه تمامت نفرتم به نعره ای بی پایان تف كنم» منم تصمیم گرفتم که بیشتر از این حواسم را جمع کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: شنبه 16 فروردین 1393 12:26 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 13 فروردین 1393 04:00 ب.ظ نظرات ()
    امروز تا ظهر پای کامی بودیم و بعد موتور را هندلی زدیم و راهی شدیم و رسیدیم و سلامی کردیم و نیم ساعتی را استراحت کردیم و خیلی شیک و مجلسی مشغول خوردن ناهارمان شدیم که به یکباره باران شروع به آمدن کرد! کمی بعد فهمیدیم که نمی شود به خوردن ادامه داد بدین سان هر کسی به جایی پناه برد. ما نیز ماشین را انتخاب کردیم. آنگاه وسایل را جمع کردیم و موتور را هندلی زدیم و راهی باغ شدیم و نیم ساعتی را نیز آنجا استراحت کردیم و به خانه برگشتیم. در آخر هم برای باز شدن بختمان هیچ سبزه ای را گره نزدیم تا خاطره ای دیگر خدانگهدار
    آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 01:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 05:00 ب.ظ نظرات ()
    شما یادتون نمیاد قدیما تو خیابون راه میرفتیم واسه خودمون ابهتی داشتیم به شعاع یک متری گربه ها میرسیدیم فرار میکردن ازمون حساب میبردن اما الان فرار که نمیکنن هیچی تازه با تاسف یه نگاه حیوان اندر انسان بهت میکنن! آدم احساس میکنه گربه داره با چشماش باهات حرف میزنه! گربه هم گربه های قدیم...

    سلام، خوبید؟ چه خبر مبرا؟ راستش این متن بالای را از یه جایی کپی کردم و این قرار دادم که بگم هی روزگار یه زمانی واسه خودمون ابهتی داشتیم. اتاق جدا و تخت و کمد و موکت و بخاری و قفل و از این حرفا! اما خیلی زود متوجه شدم که باید اتاق را در اختیار برادرم قرار بدم. به همین خاطر به سرعت کمیته ای تشکیل شد تا به این مشکل رسیدگی کنه! راستش بازسازی خونه ما آخرای جنگ شروع شد و هنوزم تموم نشده! طبق نقشه جدید ما توی زیرزمین خونمون یه اتاق به ابعاد 2×2×2 داریم که اصطلاحا به اون پناهگاه می گیم. کار این اتاق این بوده که اگر خدای ناکرده بمبارانی چیزی می شد سریع به اونجا پناه می بردند که خدا رو شکر جنگ تموم شد...
    آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 01:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 فروردین 1393 11:30 ق.ظ نظرات ()
    اعتراف می کنم زمانی که همه بزرگ بودند و من کوچیک بودم یه بار برای خرید شانسی رفته بودم؛ دیدم یه برگه اضافه داخلش جعبه هست. عاقا برگه را خوندم و متوجه شدم که برنده یه بادبزن نیز شدم. فقط برای گرفتنش باید به محلی که خرید کردم مراجعه کنم. منو بگو که چه قدر ذوق مرگ شده بودم و تو پوست خود نمی گنجیدم. تقریبا به همه گفتم که این اتفاق برام افتاده و اونها هم بهم لبخند زدند. بعد ها وقتی بزرگ شدم متوجه شدم که بچه های این دور و زمونه گوشیهای ساده اندرویدی را هم عادم حساب نمی کنند و کلی بد و بیراه بار آدم می کنند. به جای اون از گوشیهایی مثل آیفون 5 و سامسونگ گلکسی نت تری تعریف به عمل می آرند.

    همین الان که داشتم این خاطره را می نوشتم ابوالفضل بچه برادرم که 2.5 سالشه اومده در اتاق می گه عمو در را باز کن. در را باز کردم واسش! بعد بهم می گه عمو ما داریم می ریم خونه حسین (یعنی اومدم بهت گفتم که نگرانمون نشی)! بعد هم بهم دست داد و در را بست و رفت! بدین ترتیب من در همین جا از گذشته خودم احضار پشیمونی می کنم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 07:08 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 11 فروردین 1393 03:30 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 19 1 2 3 4 5 6 7 ...