تبلیغات
خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 08:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 1 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    توی اولین روز سال یه سری به نظرات وب زدم و فهرستی از وب هایی که نظر گذاشته بودند را تهیه کردم. بعد از یکی دو ساعت تلاش مستمر یکی یکی به وب هاشون سر زدم و سال نو را بهشون تبریک گفتم. برای انتخاب قالب وب هم حدود 7 الی 8 ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره راضی شدم این قالب را انتخاب کنم که البته هنوز جای کار داره باید یه سر و سامونی بهش بدهم. اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاد به غیر از یکی دو مورد دل شکستن و دل به دست آوردن که فکر کنم از این امتحان سربلند بیرون اومده باشم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی منم به نوبه ی خودم سال نو را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید! خب بدون مقدمه خاطره امروز را واستون تعریف می کنم! راستش صبح از خواب پا شدم و به هزار زور و زحمت خودم را روبراه کردم. بعد یه لقمه انداختم بالا و به طرف محل کارم راه افتادم. البته قبلش به تعمیرگاه رفتم تا موتورم را تحویل بگیرم [بابت تصادفی که کرده بودم]. بعد هم خودم را به دفتر رسوندم.



    بعد اسمبل کردن سیستم جدید که واسمون اومده بود با صابکارم به نظافت دفتر مشغول شدیم. راستی ظهر اتفاق خیلی قشنگی افتاد. دقیقا هنگام اذان ظهر بود که بارون تندی شروع به باریدن کرد. تلفیق صدای شُرشُرِ بارون و صدای اذان که از مسجد نزدیکمون پخش می شد؛ آرامش خاصی را به آدم می داد. اون لحظات کلی ذوق مرگ شدم و بعدش هم رفتم تا کارم را تموم کنم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()


    ★☆ سال نو بر همگی مبارک ☆★

    نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار، خوش به حال چشمه ها و دشت ها
    خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال غنچه های نیمه باز

    آخرین ویرایش: یکشنبه 11 خرداد 1393 03:15 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 14 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 10 اسفند 1392 03:00 ق.ظ نظرات ()
    هنگام هجوم
    سایه های سرد

    در پس این هوای مه آلود

    می چینم از باغ نگاهت
    یک سبد لبخند گرم



    مگر از زندگی
    چه می خواد یک مرد؟!

    تمام آروزی روزهایم

    وقت رفتن
    خورشید را خبر کن

    اینجا ستاره ها
    خاموشی را انتظار می کشند!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 اسفند 1392 08:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

    موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی امروز چهارشنبه بود و تا عصر هم کلاس داشتم اما وقتی صبح از خواب پاشدم خستگی بهم غلبه کرد و مجبور شدم تا ساعت 8:30 بخوابم. بعد تصمیم گرفتم به جای رفتن به کلاس ساعت 8 به مدرسه برم و امانتی خانم ت را بهش برگردونم. عاقا ما قبلنا با روزهایی مثل سه شنبه و دوشنبه مشکل داشتیم اما امسال دور روی روز چهارشنبه افتاده بود. صبح به اتاقم رفتم و بعد چند وقت بالاخره مرتبش کردم. امانتی را برداشتم و کارهام را انجام دادم و بعد نزدیک موتورم شدم و یه نگاهی بهش انداختم.

    چند سال پیش من با موتور یکی از فامیلامون درحالی که اون هم باهام بود تصادف کردم. البته من هزینه تعمیر موتورش را کامل پرداخت کردم. ولی خب اون کیلومتر شمار فابریکش شکست. با این حال هیچی بهم نگفت. حالا بعد گذشت این همه مدت داشتم فکر می کردم اگه یه روزی این اتفاق واسه خودم می افتاد چه واکنشی نشون می دادم. خب واقعا خیلی سخت بود. وقتی فکر کردنم تموم شد سوار موتور شدم و راه افتادم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 19 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...