منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 08:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 4 آذر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    وقتی که
    همه دردهایم را شنیدی

    آرام و بیصدا
    کفش هایت را به پا کردی!

    باز هم که بیایی
    مرا اینگونه خواهی یافت



    صادق، صبور؛
    گاهی هم بد اخلاق!

    کمی هم بد شانسی آورده ام

    حالا که رفته ای
    سوزش دلت را نگه دار

    این بار دلم خودش
    به حال خودش خواهد سوخت
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 28 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    «هر آینه آدمى را
    در سختى و رنج آفریده ایم»

    راستش در نبودنت
    با عادت بودنت حرفم شد!



    اشکم که در آمد
    از حالت برایم گفت!

    گفت: حالت از همیشه بهتر است
    کمی هم مغرور شده

    خدایا؛
    کاش چیزی
    به اسم عادت وجود نداشت

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 27 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بر این دلم
    رعشه می اندازد نگاهت

    همچون نگاه گربه ای ملوس

    من بازی گربه ها
    را دوست دارم

    می آیند
    موس موس می کنند



    هم بازی ات می شوند
    و شیرین می کنند زندگی ات را

    کارشان هم که تمام شد
    جای دیگر می روند

    من این بازی را
    با همه ی خیانت هایش
    دوست دارم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 26 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    وقتی که
    از بالا نگاه می کنی

    در این اقیانوس بی انتهای زندگی

    یه قایق بادی
    حکم همان لبخندی را می کند



    که تو در پس
    همه ی مشکلات دنیایت می زنی

    گاهی چیزهای کوچک در این همه یک رنگی
    جلوه ای دیگر دارند
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 25 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    رویا هم
    در دلت تکان نخورد

    وقتی بی تفاوت از همه چیز گذشتم

    وقت رفتن
    بی خیال، بی نگاه، بی آرزو



    با هر آنچه آمده ای
    بی آن برو

    اینگونه رفتن
    عادت این روزهایم شده
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 24 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    روزی
    که دلم می گیرد

    هیچ روزی از فردا
    هیچ روزی از دیروز


    حتی آسمان
    هم که به زمین بیاید

    نمی تواند آن را بگشاید

    راز دل یک مرد را
    تنها همان یک مرد می فهمد
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 22 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    باور بفرمایید که همیشه پای یک زن در میان بوده اگه هم باورتون نمیشه این خاطره را تا آخر بخونید   در ضمن چاکر استاد ایزدی هم هستیم بدجور! یاد دوره ی کاردانی هم بخیر! چه روزایی بود... یادمه برای رسیدن به دانشگاه باید دو تا اتوبوس سوار می شدم. اتوبوس های خط دوم دیر به دیر می اومدند و جمعا 40~60 دقیقه طول می کشید تا به مقصد برسم. از طرفی هم بیماریم باعث می شد صبح ها خواب بمونم و توی دانشگاه حتما یه سری به w.c بزنم  اما این همه ی ماجرا نبود چرا که این استاد ایزدی ما از تاخیرهای من گلایه مند شده بود. منم هر دفعه نگاه استاد را تحمل می کردم و یه گوشه می نشستم و به درس گوش می دادم تا اینکه توی یکی از جلسات متوجه شدم که هیچی از دیفرانسیل نمی فهمم  عاقا از این بابت عصبانی شدم و طی چند اقدام استراتژیک با حرفهایی که زدم خیلی از بچه ها را متوجه این موضوع کردم و استاد را مقصر جلوه دادم! هیچی دیگه برای این هم که کم نیارم گفتم:

    - استاد این کتاب که شما معرفی کردی هیچ جا گیر نمیاد و اینا

    - اگه واقعا مشکلت با این کتاب حل میشه بیا این کتاب بگیرش

    البته به صورت امانت بهم داد. اول احساس غرور می کردم که تونستم هرج و مرج درست کنم ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدم که بر استاد پیروز نشدم هیچ تازه باید برم بکوب این درس را بخونم تا اینکه وجه ام پیش بچه ها خراب نشه! ناسلامتی شاگرد اول کلاس بودم و نباید کم می آوردم. جلسه بعد استاد جاهایی را که باید به انتشارات می داد را مشخص کرد. منم بعد کلاس به انتشارات رفتم و به مسئولش گفتم این قسمت های کتاب را کپی بگیر و در آخر خوشحال و شاد و خندان به خونه برگشتم...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 2 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    اجبار همیشه هم چیز بدی نیست! مثلا خواندن نماز یکی از واجبات است البته هیچ کس انسان را اجبار به این کار نمی کنه برای همین هیچ وقت نباید برای خوندنش معذب باشیم بلکه می تونیم اون را با علاقه نیز انجام بدیم! حالا اجازه بدید اینطور فرض کنیم که یک نفر مسئول کنترل ما بود و هر موقع که هنگام اذان می شد ما را وادار به خوندن نماز می کرد! اونوقت باز هم با علاقه نماز می خوندیم؟ به اطمینان بعد از چند روز این عمل خسته کننده می شد!

    - خب فاکتورش را بیارید در ضمن مهر هم داشته باشه
    - چشم براتون میارم

    یادمه فاکتور را برای یه مدرسه می خواستم و اینکه باید برای یک فاکتور مهر درست می کردم یکم بهم زور می گفت! اما بعدها فهمیدم که این اجبار اینقدرها هم بد نبوده! خب باید بگم که من از فس فس کردن توی کارهایی که دارای تکرار هستند اصلا خوشم نمیاد و اگه دیدم کاری به این صورت هست دوست دارم اون را به سرعت اما با دقت و کیفیت انجام بدم! راستش ماجرا از این قرار بود که من را موظف کرده بودند تا روی سیستم های سایت مدرسه برنامه مدیریت دانش آموزان را نصب کنم! خب نرم افزار را روی فلاش ریختم و پسرخاله را دنبال خودم راه انداختم!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 1 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    چند سالی میشه که بحث هوشمندسازی مدارس در دستور کار آموزش و پرورش گرفته است. در طی این طرح بیشتر مدارس به ویدئو پروژکتور، برد هوشمند، لبتاپ و اخیراً به تبلت مجهز شده اند اما زمان ما که از این قرتی بازی ها نبود قشنگ می رفتیم سر کلاس می نشستیم و معلم هم می اومد و با چندتا گچ درسش را می داد و بعدش هم برای ما مشق شب تعیین می کرد. نکته ی دیگه ای که باید بگم این هست که توی معماری کلاس ها تا جایی که به خاطر دارم و توی بیشتر مدارسی که دیده بودم بلندتر از جاهای دیگه ساخته می شد تا دانش آموزان راحت بتونند با تابلو کار کنند (یعنی چیز بنویسند)!
    .
    .
    .
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 29 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! حالا شما باید بگید سلام به تو یکی بله اینطوریاس! کلاس دوم هنرستان بودیم و به همراه چندتا از دوستام سوار اتوبوس شدیم. یادمه توی طرحی که گذاشته بودند با چیدن چند صندلی اتوبوس را به معنای واقعی کلمه به دو قسمت مردونه و زنونه تقسیم کرده بودند خب ما خیلی شیک و مجلسی سوار شدیم. ناگهان دیدیم یه دختره داره داد و بیداد می کنه! معلوم بود که از اون پاچه پاره هاست! اول از در زنونه پیاده شد بعد اومد توی رکاب ایستاد و به راننده گفت حق نداری پیادش کنی و به مسیرت ادامه بدی تا تکلیف قضیه مشخص بشه! بله ظاهرن یه عاقا پسری ازش عکس گرفته بود و حالا این دختره می گفت که باید گوشی را بدی تا پاکش کنم. این پسره هم گوشی را نمی داد! خب این وسط ما هم شروع کردیم از آب گل آلود ماهی بگیریم و پیاز داغش را بیشتر کنیم تا اسباب خنده را فراهم کنیم...



    بالاخره یه دختر دیگه ای لب به سخن گشود و برای حل این مسئله این راهکار را پیشنهاد کرد: خب سیم کارت گوشیت را در بیار و دوباره بزن تا حافظه اش پاک بشه! اون دختره ی پر رو هم گفت: بابا من سه تا سیم کارت دارم! بعدشم اون دختر را سکه یه پولش کرد... البته ما هیچ وقت متوجه نشدیم چرا اون دختر فکر کرده بود که اگه سیم کارت گوشی را دربیاری حافظه اش هم پاک میشه! بحث داشت بالا می گرفت و همه اتوبوس را به هم می ریخت که ناگهان در میان جمع یه پسر ده دوازده ساله پیدا شد و با اون لهجه محلی و کودکانه اش گفت: با هم دوست باشید! بله اینجا بود که همه خندیدند و تقریبا بحث جمع و جور شد ما هم کم کم لبهایمان را به هم دوختیم! راستش با وجود اینکه چند سالی از این خاطره می گذره هیچ گاه متوجه اصل قضیه نشدیم و نتونستیم کسی را مقصر جلوه بدیم تا یه خاطره دیگه خدا نگهدارتون باشه...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 27 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ چه خبر مبرا؟ چه کارا می کنید؟! امیدوارم دماغتون چاق، لباتون خندون و اوضاع بر وقف مرادتون باشه راستش این خاطره به زمان جنگ برنمی گرده ولی همچین بگی نگی بی ربط هم نیست عاقا ما کوچیک بودیم و اینا! از پشت بوم خونه ما هم میشه کوه های اطراف و جاده کمربندی را به خوبی مشاهده کرد البته حدود یک کیلومتر باهاش فاصله داریم پس خدای ناکرده فکر نکنید از پشت کوه اومدیم خب اون موقع شنیده بودم که یکی از موارد استفاده از این جاده کمربندی جابجایی افراد در زمان جنگ بوده...


    خب چون ما بچه ی کمرو و کم حرفی بودیم این قضیه را اینطور برای خودمون قلمداد کرده بودیم که این جابجایی ها هنوز هم ادامه داره گاه گاهی به پشت بوم می رفتیم و ساعت ها به رفت و آمد کامیون ها و ماشین ها نگاه می کردیم و با تعجب از خود می پرسیدیم که ای بابا پس کی قراره این ها برگردند و اصن مگه چند نفر بودند که این قدر طول کشیده؟! واقعا برایمان جای سوال بود که بالاخره این تردد ماشین ها یه زمانی باید تموم می شده و بدینگونه بود که تعجب ما هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بالاخره بزرگ شدیم و به اصل ماجرا پی بردیم. اعتراف می کنم که اون موقع اصن موبایل و اینترنت را ندیده بودم و از الان خودم را تبرئه می کنم تا یه خاطره ی دیگه خدانگهدار...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 25 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بعضی حشرات مثل مورچه نه تنها باعث نفرت نمی شند بلکه گاهی اوقات آدم را نسبت به خودشون کنجکاو می کنند بعضی هم مثل پشه باعث به زحمت افتادن آدم می شند ولی خدایی پشه توی نوشتن خیلی قشنگ تر به نظر میاد اگه باورتون نمیشه با من تکرار کنید: پشه، پشه، پشه...



    اما قضیه وقتی حساستر میشه که تو یه هزارپا را ببینی اونوقته که دیگه نسبت به اون محیط احساس بدی پیدا می کنی و ترس همه وجودت می گیره! ولی آرامش بخشترین لحظه اون لحظه ای هست که یه پروانه را می ببینی بعد متوجه می شی که زندگیت معنای دیگه ای پیدا کرده و امیدت بهش بیشتر شده!



    راستش اصلا اینا موضوع بحث ما نیست چون ما یه شب توی اتاق پذیرایی دور هم جمع شده بودیم. این اتاق پذیرایی ما 6×4 هستش و آدم می تونه قدرت مانور زیادی داشته باشه! بعد ما کم کم متوجه شدم که یه سوسک داره توی اتاق واسه خودش پرسه می زنه و از زندگیش احساس لذت می کنه این موقع بود که ما خودمون را یکم جمع و جور کردیم چرا که این سوسکه یکم بزرگتر از اون چیزی بود که قبلنا می دیدیم. همه چیز می تونست با یه دمپایی تموم بشه اما نشد و به یکباره دیدیم که سوسکه به پرواز در اومد وای خدای من! آجیم به یک طرف و برادرم به یک طرف دیگه و منم از ترس پا به فرار گذاشتم این سوسکه فکر کرده بود که اینجا میدون جنگه و میتونه ما را از پا دربیاره خیلی سریع تغییر جهت می داد و توی هوا تاب می خورد تا اینکه به خودمون اومدیم و بر ترسمون غلبه کردیم و با یک ضربه فنی اون را به درک واصل کردیم و همه چیز ختم به خیر شد باید اعتراف کنم که دم خدا گرم که می دونسته حد هر مخلوقی را چگونه تعریف کنه! اگه خدای ناکرده این سوسکه قابلیت حمل سلاح داشت معلوم نبود که اونشب چه بلاهایی که سر ما نمی اومد... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:54 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 22 مهر 1392 12:00 ب.ظ نظرات ()
    این روزها همه کارشناسی می خونند شما چطور؟! خب راستش یک شنبه هفته قبل اولین روز تشکیل کلاس ها بود! منم برای آشنایی با محیط دانشگاه راهی شدم! راستش جلسه معارفه را نبودم و اصلا نمی دونستم که چه کلاسی داریم وارد سالن شدم و به اتاق آموزش رفتم! چند بار کلاس ها را زیر و رو کردم ولی هیچ نشونه ای از مدیر گروه پیدا نکردم! راستش عاقای میم (مدیر گروه) برای تدریس رفته بودند! تقریبا امید خودم را از دست داده بودم که چشمم به خانم پ و خانم ح خورد! بله من از دوره کاردانی با اونها هم رشته بودم. جلوتر رفتم و سلام علیک کردم. اونها هم از دیدن من تعجب کردند و بعد قضیه را براشون تعریف کردم. یادمه هر دوی اونها 5 ترمه می شدند. با احتساب اینکه من یک سال کنکور شرکت نکردم و 4 ترمه فارق شده بودم الان با هم ترم اول بودیم یکم اطلاعات درباره کلاس ها گرفتم و ازشون جدا شدم. متوجه شدم که ترم اول تفکیک جنسیتی صورت گرفته! دم دمای ظهر عاقای میم را پیدا کردم و ازشون برنامه انتخاب واحد را گرفتم و با راهنماییشون هر دو کلاس را شرکت کردم. خیلی برام جالب بود. یادمه توی کاردانی هم اولین جلسه را دیر رفتم. با اولین خانمی که آشنا شدم خانم پ بود. ثبت نام سختی داشتم ( از بس باید فرم های ثبت نام را پر می کردم) و خیلی شباهت های دیگه!



    امروز دوشنبه هستش و من این خاطره را از توی دانشگاه دارم برای شما می ذارم! شماره دانشجویی ام 92118060 هستش! دوره کاردانی هم شماره دانشجویی رندی داشتم! من احساس می کنم که تحصیل راحتی می تونم داشته باشم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 16 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 13 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    یش (به زبان انگلیسی: Yesh) واژه ای ساختگی است که در سال 92 پا به دنیای واژه ها گذاشت. ریشه ی این واژه به انگلیسی "یس" بوده که بعد از بررسی های صورت گرفته و عبور از فیلترینگ به "یش" تبدیل شده است.



    سلام خوبید؟! با این مقدمه به سراغ خاطره ای می رم که چند وقت پیش برام اتفاق افتاد. خب راستش من یه جورایی علاقه پیدا کردم بود که یس را با صدای کشیده و با نشان دادن انگشت شصت (در بعضی از موارد) بیان کنم خب این برادر زاده ی ما هم در حال یادگیری واژه های جدید هست. هرچیزی که بهش بگی را تقلید می کنه! یه بار تصمیم گرفتم واژه ی یس را آزمایش کنم. جلوش نشستم و در حالی که داشتم انگشت شصتم را بهش نشون می دادم با صدای بلند و کشیده بهش گفتم عمو بگو ییییییییییس! اون هم با اون لحن بچگونش در حالی که انگشت اشارش را به من نشون می داد گفت: ییییییییییش! عاقا ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و چند روزی کارمون شده بود آزمایش گرفتن از این بچه ی فسقلی... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 8 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام این روزها درگیر کارهای ثبت نام دانشگاه و اتمام کارهای نیمه کاره بودم راستش قبلنا نظام آموزشی ایران برای دبیرستانی پنج سه چهار و برای هنرستانی ها پنج سه سه بود که خب باعث می شد یه سری مشکلات به وجود بیاد و بچه های فنی و کاردانشی دچار اختلالات یادگیری بشند ممبعد نظام عوض خواهد شد و بچه ها در دو مقطع دبستان و دبیرستان درس می خونند یعنی عملاً مقطع راهنمایی حذق می شود و بچه ها بعد از 6 سال درس خوندن در دبستان به دبیرستان می روند و اینگونه می شود که ما باید تمام خاطرات دوره راهنمایی خود را فراموش کنیم اما قبل از اینکه کامل فراموش کنم باید اعتراف کنم که یه بار به سرم زد که پول جمع و جور کنم و مشکل گشا درست کنم "برخی معتقدند که با خوردن آجیل مشگل گشا، مشکلاتشان برطرف و آرزوهایشان برآورده شود"



    عاقا ما هم جوون و آرزو به دل بودیم دیگه! این قضیه را با بچه ها درمیون گذاشتم و یه بچه ها مقداری پول بهم داد و یکم هم خودم گذاشتم و بدینگونه شد که پول کافی برای خرید فراهم شد. بعد از تهیه آجیل به خونه اومدم و با پلاستیک های کوچکی که داشتیم اون ها را بسته بندی کردم و داخل کیفم گذاشتم خوشحال به مدرسه رفتم و زمان مناسبش که شد عملیات را آغاز کردم همه خوشحال بودیم و همه چیز به خوبی پیش می رفت که به یکباره دیدم ورق برگشت...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 4 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ خب راستش همیشه اولین ها جالب هستند و گاهی اوقات برای ما خاطره می شند مثل این مورد که برای من اتفاق افتاد. یه زمانی قیمت پیتزا 600 تومن بود و مدت زیادی نبود که جای خودش را توی مغازه های پیتزا فروشی باز کرده بود. راستش ما هیچ وقت اهل خوردن پیتزا نبودیم به همین خاطر من هیچ وقت نتونسته بودم با این غذا آشنا بشم. یک بار من و خواهرم و برادرم تصمیم گرفتیم که پولامون را روی هم بگذاریم و به صورت پنهانی پیتزا بگیریم و نوش جان کنیم. خب اون روزها ما نهایتش 50 تومن پول توی جیبی می گرفتیم. با این حساب توی چند روز می تونستیم به آرزوی خودمون برسیم خب بالاخره با همبستگی تونستیم پول کافی برای خرید را به دست بیاریم و پیتزا را تهیه کنیم. عاقا ما با دیدن قیافه این غذا رنگ باختیم و ازش دوری کردیم. البته یکم ناخنک زدم ولی نتونستم ازش بخورم حالا با حسرت به قیافه داداشم و خواهرم نگاه می کردم که داشتند پیتزا می خوردند و من سرم بی کلاه مونده بود بعدها وقتی بزرگ شدم برایم به یکی از لذیذترین غذاها تبدیل شد ولی ای کاش با همین آگاهی که الان دارم به اون لحظه کودکی برمی گشتم و نمی گذاشتم حقم پایمال بشه
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:44 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 3 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 27 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به خاطر تأخیر چند روزم معذرت می خوام خب حالا بریم سراغ خاطره تلویزیون سیاه و سفید... خب راستش قبلا چیزی به اسم دستگاه های دیجیتال و تصاویر با کیفیت و خیلی اصطلاحات امروزی وجود نداشت و ما در فقر تکنولوژی به سر می بردیم و از طرفی هم از آینده نزدیک خود خبر نداشتیم که ممکن است روزی بیاید که طرف در خانه بشیند و با یک وسیله به اسم کامپیوتر خیلی از کارهای زمان ما را که هنوز اختراع نشده بود را انجام بدهد. به همین خاطر هیچ وقت این فقر تکنولوژی را در زمان خود احساس نکردیم بلکه بر خود می می بالیدیم که ما انسان ها چه موجودات باهوشی هستیم بالاخره این هوش زیادی یک روز باعث شد که دست گل به آب بدهم. وقتی هنوز به مدرسه نمی رفتم خونه نیمه ساخته ای داشتیم و من همیشه توی زیر زمین خونمون کشف های عجیب و قریب انجام می دادم یکی از این کشف ها تلویزیون سیاه و سفید بزرگی بود که توی قاب چوبی قرار داشت و برای اون پایه های چوبی تعبیه شده بود و دیگه نیازی به میز تلویزیون نداشت. البته من هیچ گاه این را به عنوان یه چیز کشف شده تلقی نکردم چون مطمئن بودم یکی قبل از من این را ساخته و الان که خراب شده و در اون باز شده به حال خود رها کرده است دیدن لامپ تصویر غول پیکر تلویزیون و برد بزرگش! در اون لحظه باعث شد به یاد کارهای برادر بزرگترم بیفتم. خوب اون موقع برادرم به شدت به کارهای الکتریکی علاقه داشت. یکی از اون کارها خرید کیت های پیش آماده و لحیم کردن اونها بود. مثلا کیت چشمک زن یا کیت آژیر پلیس! گاهی برادرم از روی ضبظ های قدیمی خراب قطعات الکتریکی بر می داشت و با اونها شاهکار خودش را کامل می کرد... خب همه این ها دست به دست هم داد که ما هم در این میان خودی نشان دهیم و سری توی سرها در بیاوریم...
    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 25 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 ... 2 3 4 5 6 7 8
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو