منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 08:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 24 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام جونم واستون بگه که چهارشنبه شب با پسر خاله و پسر دایی به سمت تهرون راه افتادیم برنامه ما این بود که اول یه سری به یه داروخونه بزنیم و داروی منا تهیه کنیم بعد هم به قم بریم و به برادرم که اونجا خدمت می کنه بپیوندیم بعد از اینکه به تهرون رسیدیم سوار مترو شدیم و به پارک قیطریه رفتیم! خوب پسر خالم و پسرداییم قبلا از من تعریف گربه های پارک قیطریه را شنیده بودند و می دونستند که اونها دستی شده اند عاقا ما داشتیم توی پاک پیاده روی می کردیم و آهنگ گوش می دادیم که به یکباره دیدم پسر خالم شروع به دویدن کرد و پسردایی دمپایی اش را در آورد و دنبال گربه ها گذاشت ما هم حسابی خودمون را نگه داشته بودیم و حسابی ترسیده بودیم مبادا کسی این صحنه را ببینه ! خداروشکر اون محوطه کسی زیاد نبود و همه چیز به خیر گذشت! بالاخره بعد از کمی جستجو یه گربه دستی پیدا کردیم و چند دقیقه ای را باهاش بازی کردیم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 23 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید چه خبر مبرا؟! حدود 1 سال پیش زمانی که اتاق های چت یاهو هنوز بسته نشده بود مشغول چت کردن بودم که با یه آقایی آشنا شدم بعد کم کم متوجه شدم که ایشون روحانی هستند و توی شهر قم اقامت دارند. خب یکم که صحبت کردیم مهر من توی دل حاج آقا نشست و به هم شماره دادیم یکی دوبار با هم بهم زنگ زدیم و صحبت کردیم! حاج آقا ازم خواست اگه به قم رفتم حتما برم منزلشون! این توی ذهن من بود تا اینکه تعطیلات عید 92 مسافرت به شهر بابل توی شمال رفتم. برگشت هم با خودم گفتم بدک نیست یه سر هم به حاج آقا بزنم. خب ساعت 1:00 شب بود که به میدان 72 تن رسیدم! اول به خیال اینکه تا حرم راهی نیست پیاده راهی شدم. اما هر چه بیشتر می رفتم کمتر به حرم نزدیک می شدم. اون موقع یه شلوار قهوه ای پام کرده بودم و یه لباس سفید تنم کرده بودم. توی خیال خودم داشتم می رفتم که یک دفعه یه موتوری جلوم سبز شد ظاهرن پلیس تشریف داشتند!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 19 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی این خاطره بعد از اینکه از سی سی یو به بخش منتقل شدم برام اتفاق افتاد ! خب پرستار اومد و منا روی ویلچر نشوند و تا بخش همراهی کرد وای واقعا خوشحال بودم. چون اینجا برام حکم بهشت را داشت. خب الان باید خودم را برای یک سری تغییرات جدید آماده می کردم صبح روز بعد ساعت 6 صبح با صدای پرستار از خواب بیدار شدم. اول فشارم را گرفت بعد هم با یه سرنگ مقداری ازم خون گرفت تا برای آزمایش ببره در آخر هم یه قرص صورتی بهم داد تا ازش استفاده کنم همه چیز به خوبی تموم شد. صبح روز بعد این اتفاق دوباره تکرار شد و کم کم متوجه شدم که تا زمانی که اینجا هستم باید هر صبح ازم آزمایش خون گرفته بشه و یه قرص صورتی مصرف کنم در واقع قرص وارفارین داروی ضد تشكیل لخته است كه توانایی بدن را برای تشكیل لخته خون كاهش میده و چون من عمل تعویض دریچه مصنوعی انجام داده بودم و این دریچه ها با خون رقیق کار می کردند مجبور به استفاده دائمی از آن می شدم خب این تنها یه شروع بود !



    اینطور که مشخص بود باید حسابی مراقب خودم می بودم ! از حرف های دکتر متوجه شدم که نباید ورزش های خطرناک انجام بدم ! هیجان برام زیاد خوب نیست و خیلی چیزهای معمول که دکترا گوش زد می کنند درسته اول خیلی عصبانی بودم اما فضای بیمارستان و این استراحت اجباری کم کم باعث شد با این قضیه کنار بیام. خوب برای به نوجوون خیلی سخت بود که یکباره بخواهند تمام نوجوونی اش را ازش بگیرند ! به هر حال گذشت تا اینکه توی تنهایی خودم دراز کشیده بودم و داشتم به مدرسه، دوستام و خیلی چیزهای دیگه فکر می کردم. راستش برای همشون دل تنگ شده بودم تا اینکه متوجه شدم صدای تیک تیک یه چیز داره اذیتم می کنه ! یکم گوشم را تیز کردم ! بعله این صدای تسبیح هم تختی ام بود از مامانم خواستم که بهش بگه لطفا دیگه تسبیح نندازه شاید این درخواست خیلی مسخره به نظر بیاد ولی بعدها متوجه شدم که هم آوایی صداهایی همچون دونه تسبیح یا صدای لک لک کردن پنکه ی سقفی یا هر چیز دیگه با صدای تیک تیک کردن دریچه مصنوعی ام باعث انزجار میشه ! راستش من هنوز با صدای دریچه مصنوعی ام کنار نیومده بودم . مثلا وقتی پسرخالم می گفت: وای علی این دیگه چه صداییه ! خیلی تعجب می کردم. این صدای تیک تیک کردن هم دیگه جزئی از من محسوب می شد و من باید گاهی اوقات اون را تحمل می کردم اما خب من گاهی هم ازش خوشم می اومد... الان بعد از گذشت سه سال و خورده ای سال به خوبی ورزش می کنم ! خودم را در شرایط هیجانی قرار می دم و با این صدا هم کنار اومدم و فهمیدم اون روز الکی خودم را عصبانی کرده بودم خوب تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 18 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام ! چاکر همه بیننده های سایت هم هستیم ! این ماجرا که براتون تعریف می کنم بر می گرده به همین ماه رمضون امسال ... من و مامانم رفته بودیم خونه آبجی ! من توی دنیای خودم بودم و داشتم فیلم تماشا می کردم که به یکباره گوشم تیز شد و شنیدم که آجیم داره میگه: شنیدی که دختره اومده گفته من عاشق پسرتون شدم عاقا ما را بگی یک لحظه از این رو به اون رو شدیم و خودمان را گرفتیم و کلی ذوق مرگ شدیم و در ذهنمان قیافه ی خودمان را بررسی کردیم و لباسمان را مرتب کرده و با چشمانی گرد شده گوش به بقیه صحبت ها سپردیم ! بعد چند دقیقه متوجه شدم نه بابا منظورشون که من نبودم ... یه بنده خدای دیگه بود ! الان می تونستم یه نفس راحت بکشم خب راستش یکی از دخترا که عاشق پسر همسایه ی آجیم شده بوده یه دیس زولبیا می گیره و میره خونه ی پسره ! ظاهرن رابطه اینها دو طرفه بوده و از قبل همدیگه را نشون کرده بودند. بعد دختره دیس زولبیا را به خونواده ی پسر میده و از مامانش می خواد که همراه با پسرشون بیاند به خواستگاریش عاقا ما را بگی کلی تعجب کردیم و ذهنمان گریپاژ کرد ... هیچی دیگه بعد مامانه هم قضیه را برای مامان من تعریف کرده بوده و ازش مشاوره خواسته بوده! مامان من هم گفته: نه یه موقع این کار را نکنی ها بدینگونه بود اون روز پرونده مختومه اعلام شده بوده و همه چیز ختم به خیر شده بوده تا یه خاطره ی دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 14 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 13 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام امروز اتفاق بدی افتاد. برادر بزرگم مثل دیوونه ها شده بود. اول خودش را از حیاط انداخت توی حیاط زیر زمین! وای باور کردنی نبود واقعا اون می خواست خودکشی کنه ما خیلی هول شده بودیم. اما خدا رو شکر طوریش نشد. ولی اون اصلا دست بردار نبود. عزمش را جزم کرد و خودش را به بالای پشت بوم رسوند. من این وسط خیلی تکاپو می کردم و بقیه خونواده زیاد به این موضوع توجهی نداشتند. عاقا برادرم به لبه پشت بوم رسید. اما من با هزار زور و زحمت اون را برگردوندم. واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم. قبل از اینکه منصرفش کنم یه لبخند قشنگ روی لباش نشسته بود. بعد به هزار زور و زحمت راضیش کردم. سرم گرم صحبت با خانواده شد که یک لحظه دیدم در پشت بوم بازه ! وای خدای من ! سریع خودم را به بالا رسوندم اما کسی نبود. رفتم لبه پشت بوم و حیاط زیر زمین را نگاه کردم. داداشم افتاده بود پایین ! ارتفاع 6 متری ! نه دیگه امیدی نبود با داد و بی داد خودم را به بالای سرش رسوندم... انگاری هزار سال بود که مرده بود... من مات و مبهوت داشتم به جنازه برادرم نگاه می کردم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:31 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 11 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟! توی شهر ما کنار پارک پیروزی یه سالن هست به اسم سالن مادر! خب اینجا ورزشهای زیادی برگزار میشه! یه بار موتور بابام را برداشتم و خودم را به اونجا رسوندم تا چندتا سوال ازشون بپرسم وارد سالن شدم... یکم رفتم جلوتر... همه جا نیمه تاریک بود... یه دفعه یه نوری از در داخلی سالن توجه منا به خودش جلب کرد... خودم را به اون در رسوندم... بعد یه دفعه دیدم یه گروه مشغول فوتبال کردن هستند... همگی موهای بلند و هیکل های برجسته ای داشتند... کمی به خودم جسارت دادم و جلوتر رفتم... که به یک باره متوجه شدم که الان سانس تمرین بانوان هست عاقا ما را بگو سریع خودمون را جمع و جور کردیم و از منطقه ی خطر جیم شدیم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:31 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 10 شهریور 1392 03:00 ق.ظ نظرات ()
    سلام سلام صدتا سلام، هزار و سیصدتا سلام چند دقیقه پیش مامانم از بیمارستان تماس گرفت و گفت که بچه به دنیا اومد الان ساعت 3:00 یک شنبه هست و من در پوست خودم نمیگنجم بالاخره بعد از سالها انتظار دایی شدم ! از همین جا به خواهر عزیزم که صاحب یه گل پسر شده تبریک می گم



    باز کن پنجره ها را که نسیم، روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرند و بهار، روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است ... قدم نو رسیده مبارک
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:48 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 4 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    سلام خوبید؟! راستش می خوام از وابستگی های اینترنتی دربیام ! برای همین تصمیم گرفتم برای یه هفته به وب سر نزنم ! همتون را به خدای بزرگ می سپارم ! خدانگهدار...

    می دانی؟
    یک وقت هایی باید
    روی یک تکه کاغذ بنویسی
    تـعطیــل است !
    و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
    باید به خودت استراحت بدهی
    دراز بکشی
    دست هایت را زیر سرت بگذاری
    به آسمان خیره شوی
    و بی خیال ســوت بزنی
    در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
    پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
    آن وقت با خودت بگویـی :
    بگذار منتـظـر بمانند !

    "حسین پناهی"
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:29 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 3 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    عاقا چاکریم ! سلام حال شما ؟ احوال شما ؟! خوبید؟ خوشید؟ خب خدا رو شکر! امروز یه کار ویرایش داشتم! بالاخره بعد از دو ساعت تونستم انجامش بدم! بعد از یارو 8 تومن بابتش گرفتم. با خودم فکر کردم که خب این پول را چی کار کنم چی کار نکنم بهتره! یه لحظه یاد دوران بچگی افتادم. همیشه دوست داشتم یه قلک داشته باشم تا اگه پولی به دست آوردم ذخیره کنم. الان تونستم عملیش کنم. 2 تومن دادم داداشم یه قلک هزار تومنی گرفت ! هزار تومنش هم به عنوان حق خرید برداشت بعد جای پول قلک را در آوردم و 6 تومن باقی مونده را ذخیره کردم. خب برای شروع بد نبود. اصن دلتون بسوزه !


    این قضیه که تموم شد رفتم پیش بچه برادرم و بهش گفتم: عمو بگو باشه! اون هم با لحن بچه گونه و قشنگی گفت: باجه حالا تازه آدم متوجه رفتار بعضی از دخترای لوس و ننر میشه که اینطوری صحبت می کنند ! و من باید چه بگویم وقتی که این جمله را می شنونم: دوست دالم یه خلده! قد یه سوسک ملده! سلت کلاه گذاشتم... سوسکه هنوز نملده !!! چه بگویم هان ؟! شما به من بگید



    راستی یه وب دیدم نوشته بود ورود پسرا ممنوع! خب منم چون مرد بودم رفتم داخل ببینم حرف حسابش چیه؟ شعار وبش این بود: اگه یکی باشه منو بفهمه واسش غرورمو بهم میزنم! منم براش نظر گذاشتم که: مردشو تو را ببرند با غرورت!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 2 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 1 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     

    سلام خوبید؟! 5/6 ساله که بودیم می رفتیم یه کاسه آب کف درست می کردیم و بعد یک تیکه از شلنگ خونه را بر می داشتیم و باهاش حباب درست می کردیم. این یکی از جالبترین کارهایی بود که می تونستیم اون زمان انجام بدیم. عاقا ما یه بار به کلمون زد که بریم و به پسرهمسایه این مسئله را بگیم و با اون این کار را انجام بدیم. خوب مقدمات کار را فراهم کردیم رفتم توی کوچه و پسرهمسایه را صداش زدم! بهش یاد دادم که باید چیکار کنه! ببین حسن اول شلنگ را توی آب کف می زنیم بعد هم فوت می کنیم. یه بار هم به صورت عملی براش انجام دادم!


    خب چون من شلنگ به دهنم بود و بعد توی کاسه زدم و درآوردم این پسرهمسایه ما یکم بد متوجه شد! ظاهرا وقتی باهم بودیم همه چیز به خوبی تموم شد. چند دقیقه بعد از هم جدا شدیم... اما چشمتون روز بد نبینه! توی حال خودم بودم که داداشش اومد و منا دعوا کرد. چرا؟! چی شده؟! چی می خواستم بشه هان! عاقا رفته شلنگ را زده توی آب کف و یکم از اون را نوش جان کرده! من اون لحظه نه می دونستم باید بخندم! نه می دونستم باید گریه کنم! نه می دونستم باید تعجب کنم! به هر حال فردای اون روز همه چیز به حالت عادی برگشت
    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 31 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()

    سلام خوبید؟! من یه نکته فنی بگم و توی افق محو بشم... خوب راستش همه تقریبا با این جمله ی "توقف بیجا مانع کسب است!" آشنایی داریم! راستش توقع بیجا هم باعث آزار است! این روزها یاد گرفتم که از هر کسی هر توقعی نداشته باشم! هر آدمی یه کشش و یک ظرفیتی داره! هر آدمی یه شخصیتی داره! مثلا نباید از یک آدمی که بی ادب هست انتظار داشته باشیم خوشرفتاری کنه!



    چهارشنبه یکی از همین آدما پیداش شد و از من توقع بیجا! داشت. خب من واقعا کشش این توقع بیجا را نداشتم، انتظار داشت بهش توجه کنم، نگاهش کنم، براش لبخند بزنم، قلبم واسش تاپ تاپ کنه! و کلی از اومدنش تعجب کنم. اما خوب هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد! راستش منم یه موقعی یه انتظارهایی و یه توقعاتی داشتم! الان که دارم فکر می کنم می بینم ای بابا چه قدر اشتباه فکر می کنم! وقتی طرفتون ظرفیت و کششی نداره هیچگاه ازش توقع بیجا! نداشته باشید!



    پنجشنبه یه نفر را پیدا کردم و کلی در این باره صحبت کردیم و با هم مسئله ی روز چهارشنبه را حل کردیم. راستش توی این هفته خیلی بهم کمک کرد تا باهاش کنار بیام. بدون اینکه هیچ چشم داشتی داشته باشه. فقط احساس می کرد این یه وظیفه ی انسانی هست. از همین تریبون ازش تشکر می کنم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 29 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    مدارکم را داخل کوله پشتی گذاشتم و از منشی دکتر تشکر کردم. از راه پله ها سریع پایین اومدم و خودم را به خیابون رسوندم. قبل از رفتن هزینه داروهام را از داروخونه پرسیدم. چون زیاد می شد از داروخونه بیرون اومدم و یه تاکسی برای رفتن به مترو گرفتم. یه بلیط تک سفره تهیه کردم و سوار مترو شدم. خب قبل از سوار شدن می خواستم به w.c برم ! حتی موقعیتش هم پیدا شد ولی گوشم بدهکار این حرفا نبود.



    سوار مترو که شدم احساس کردم داره بهم فشار میاد این فشار لحظه به لحظه بیشتر می شد و کم کم داشتم نگران می شدم یه نگاهی به برگه راهنمای ایستگاه ها انداختم. وای خدای من نزدیک به 15 ایستگاه تا ترمینال فاصله داشتم. دستم را به دلم گرفتم و روی صندلی نشستم. واقعا دیگه برام قابل تحمل نبود. برای همین از سرجام بلند شدم و یکم راه رفتم اما با این کارا درست بشو نبود. قبل از سوار شدن درباره سرویس بهداشتی پرسیده بودم. وقتی به ایستگاه شهید حقانی رسیدم سریع پیدا شدم و جنگی دنبال w.c گشتم. یکی از مامورا گفت که آب قطع شده و خب امکانش نیست با استفاده از تابلوی راهنما به بیرون ایستگاه رفتم. او مای گاد ! خیابون پر بود از آدمایی که با خیال راحت رفت و آمد می کردند و من این وسط گیر افتاده بودم. یه مرکز پیدا کردم. نگهباش گفت: بیرون w.c نداره ! داخل هم که نمی تونم بزارم بری
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 24 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید ؟! راستش پنجشنبه کنکور داشتم ! یه کلمه هم نخونده بودم ! کله ی صبح بلند شدم و به مغازه لوازم التحریری رفتم و یه مداد با یک پاکن خریدم ! اما یه دلم پر از گناه بود و یه دلم به فکر امتحان ... نمی دونم راستش زیاد این امتحان برام اهمیت نداشت ... یعنی اگه یه کاری پیدا می شد و می رفتم بهتر بود تا اینکه بخوام ادامه تحصیل بدم ... دقیقا نمی دونم ... اما خب خودم را به حوزه امتحانی رسوندم ... در واقع اونجا همون دبیرستانی بود که دو سال توی اون درس خونده بودم ! یه سال اول دبیرستان بعد هم یک سال تجربی ... بعد از اون تغییر رشته دادم و دوباره به اجبار دوم کامپیوتر خوندم ...



    خب با شروع به سراغ سوالات برنامه نویسی رفتم و شروع به تست زدن کردم. همش فکر می کردم شاید بتونم به این سوالات جواب بدم. بعد به سراغ انگلیسی رفتم و کم کم متوجه شدم که همچین بدک هم نبوده کارم ! به هر حال بدون اینکه نوبت به دادن تغذیه برسه از سر جلسه پا شدم و به حیاط مدرسه رفتم. البته بعدش مسئولش یه کارتن بسکوئیت توی حیاط بین بچه ها پخش کرد.



    به خونه که رسیدم اون اشتباهی را که نباید انجام می دادم را انجام دادم ... هر چی فکر می کنم می بینم باید مسیر زندگیم و روش زندگی کردنم را و نگرشم را عوض کنم تا زندگی بهتری داشته باشم ... تا یه خاطره ی دیگه خداحافظ
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 21 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()

    سلام خوبید ؟! این داستان بر می گرده به خیلی وقت پیش ! زمانی که مثلا ارزش یه پفک نمکی 20 تومن بود ! یادم میاد به مغازه علی عاقا رفتم و در حال برگشت به خونه بودم که یه سکه 5 تومنی از دستم افتاد و رفت داخل جوی سر کوچه عاقا ما هم افتادیم به کند و کاو ! حالا بگرد کی بگرد ! بالاخره هم پیداش نکردیم ! چون جوی پر شده بود از علف های هرز ! با کلی ناراحتی رفتم ! تا چند روز وقتی سر کوچه می رفتم داخل جوی را نگاه می کردم شاید بتونم اون سکه را پیدا کنم ! روزها گذشت و من هرچه بیشتر میگشتم کمتر چیزی را پیدا می کردم خیلی برام جالب بود چون وقتی بزرگ تر شدم هم گاهی می نشستم و داخل جوی را نگاه می کردم ! نمی دونم چرا یه سکه اینقدر برام ارزش پیدا کرده بود ! راستش را بخواهید الان هم که بزرگ شدم گاه گاهی (یه سال یه بار یا دو سال یه بار) با حسرت به اون جوی آب نگاه می کنم اون چطور حق داشت سکه 5 تومنی منا ازم بگیره هان
    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:18 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 18 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     

    سلام خوبید ؟! امیدوارم طاعات و عباداتون قبول درگاه حق باشه ! عید فطر بر همه شما مبارک ! راستش ما همه در کف پنجشنبه بودیم که عید باشه و با گروه گنگسترا (خودم، پسرخاله، پسرداییم، اون پسرداییم و پسرخاله اون پسرداییم) قرار را برای رفتن بر امامزاده سید محمد گذاشته بودیم. اما خوب نشد و ما هم پولمان را خرج کردیم بعد فرداش پسرخاله در یک عملیات انتحاری اعلام کرد که می خواهیم بریم بیرون ! ما هم دست و پایمان را گم کرده اعلام بی طرفی کردیم ! پسرخاله بیانیه داد که بابا دنگ تو را پسردایی می ده بعد با هم حساب و کتاب کنید ! شب که شد به طرف خونه خاله به راه افتادم خیر سرم قرار بود بیان دنبالم بالاخره هم دیگه را یافته سوار بر ماشین شده و به سمت امامزاده حرکت کردیم تا رسیدیم شخصا به عملیات تجدید خاطره روی آورده و به سرعت خودم را به قسمت "مادر شهیدان" رسوندم اما خبر از کسی که می خواستم اونجا باشه نبود خب گروه به جز من و پسردایی بساط قلیان راه انداخته و پک پک شروع به کشیدن قلیان کردند.



    کم کم داشتم برای کشیدنش وسوسه می شدم که دو تا عاقا اومدند و اعلام کردند که قلیان در این مکان ممنوع می باشد. تمام رویاهای بچه ها خراب شد. خب پسر دایی برای دعا توی امامزاده ماندگار شد و بقیه رفتیم پارک پیروزی ! و بار دیگر بساط قلیان راه انداختیم این بار من چندتا پک زدم ولی زیاد نکشیدم ! ساعت نزدیک 01:00 بود که وسایل را جمع کردیم و دوباره به سمت امامزاده راه افتادیم و جالب اینکه بچه ها قلیان روشن را داخل ماشین اوردند و تو را همگی تقریبا چند پکی را از خودمان پذیرایی کردیم



    دوباره فکر تجدید خاطره به سرم زد و به قسمت "مادر شهیدان" رفتم اما باز خبری نبود. بعد از برگشت منقل را پر از ذغال کرده و در یک کار گروهی مرغ ها و گوجه را به سیخ کشیده و جوجه کبابی راه انداختیم خب بعد از اون یک هندونه ی 10 کیلویی را بلعیدیم و به خواب عمیق فرو رفتیم صبح هم کشان کشان وسایل را جمع کرده و ضرب المثل نخود نخود هر کسی رود خونه ی خود را عملی ساختیم ... تا یه خاطره دیگه شما را به خدا می سپارم ...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:15 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 14 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام سلام ! همگی سلام ! صد تا سلام ! ساعت از 12 شب گذشته بود که با خواهر و شوهر خواهرم به سمت مسافربری تی بی تی حرکت کردیم ! اما ظاهرا تمام اتوبوس های معمولی رفته بودند و تنها یه اتوبوس vip first class انتظار ما را می کشید ! اما ما بهش محل ندادیم اولا که هزینش بالاتر بود دوما هیچ جایی نداشت و من مجبور بودم شاگرد راننده بشینم به هر حال نا امید نشدیم و به سمت ترمینال کاوه اصفهان به راه افتادیم



    به ترمینال که رسیدم گوشیم را به آجیم دادم. آخه قبل از اومدن بهم شک کرده بود و می گفت باید گوشیت چند روزی پیش من بمونه ! آخه چون توی چندتا مدرسه رفت و آمد دارم خوب به اجبار اسم مخاطب های خانم را با پیشوند خانم ذخیره می کنم که اشتباهی پیش نیاد ! الان حدود 29تا خانم توی گوشیم ذخیره شده و این باعث شده اختلال شخصیتی توی خانواده ما به وجود بیاد عاقا ما هم که دوست نداشتیم گوشی دنبال خودمون ببریم فرصت را غنیمت شمرده و با یک تیر دو نشان زدیم. یکی اینکه شک خواهرمان را ماست مالی کنیم و دیگر اینکه گوشی همراه خود نبریم به هر حال اتوبوس راه افتاد و من احساس کردم که دیگه هیچ ارتباطی با هیچ کسی ندارم چون چیزی به اسم گوشی همراهم نبود جونم واستون بگه که به محض راه افتادن در کیفمان را باز کرده و ناخکنی به چیپس ها زدیم و بالاخره اینقدر نگاه کردم که تقریبا در عرض یک ساعت دو تا چیپس و دو تا کیک خوردم !!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:14 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 13 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید ؟! خب قرار را بر این گذاشتیم که دوباره یه مسابقه ترتیب بدهیم. خب قبلش باید چندتا نکته را ذکر کنم. اولا هر کسی برنده شد به عنوان نویسنده هم می تواند فعالیت کند. دوما نویسنده های سایت نیز حق شرکت در مسابقه را خواهند داشت. سوما نظر سنجی از 16ام مرداد ماه شروع خواهد شد. چهارما این مسابقه تا 25ام به طول خواهد کشید. پنجما در صورت برنده شدن و تعیین نوع اپراتور رمز کارت شارژ برای برنده ارسال خواهد شد. ششما شرکت در مسابقه برای عموم آزاد است! هفتما برای دیدن خاطرات به ادامه مطلب مراجعه نمایید!




    تعداد خاطرات ارسالی: 13
    آخرین ویرایش: دوشنبه 27 بهمن 1393 01:06 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 ... 3 4 5 6 7 8
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو