منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 08:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 9 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()

    سلام خوبید ؟! سه سال پیش بود... راستش با لباس سراپا آبی بیمارستانی به همراه مادرم به سی سی یو منتقل شدم ! تا یه جایی با مادرم بودم اما بعد دیگه نذاشتند جلوتر بیاد... اشک توی چشای مادرم حلقه زده بود... اومد جلوی من و بوسم کرد و از اتاق خارج شد... شاید واقعا دیگه برگشتی توی کار نبود... رفتم و روی تخت دراز کشیدم... طبق معمول اولین چیزی که عجیب به نظر می اومد کوچیک بودن تخت برای بلند بودن قد من بود سعی کردم آرامشم را حفظ کنم... دکتر اومد بالای سرم و بدون مقدمه گفت یه عمل داری و تا آخر عمر هم باید قرص مصرف کنی اون لحظه اصن هیچ چیزی نمی تونستم بگم ! اما من انتظار داشتم دکتر هنگام معاینه توی مطبش همه چیز را یه من می گفت ! اما با پیدا شدن یه رگ بزرگ روی بازوم و زدن یه سوزن گاوی ! و تزریق یه ماده دیگه تقریبا هیچ چیزی نفهمیدم و چند ساعت بعد روی یه تخت به هوش اومدم...



    عمل قلب با موفقیت انجام شده بود. مامانم که طاقتش تموم شده بود بعد از حدود چند ساعتش به زور وارد سی سی یو شده بود و اومده بود بالای سرم... من اصلا گیج و منگ بودم و هیچ چیزی متوجه نمی شدم. خیلی تشنه بودم. شکافته شدن سینه ام و وارد شدن دو تا شلنگ و سوند داخل بدنم تغییراتی بود که کم کم متوجه اونها شدم از بس درد می کشیدم با زدن چندتا مرفین که خوب معمولا افراد معتاد با اون سر و کار دارند چندتا خواب عمیق رفتم بعد از گذشت دو روز چند نفر اومدند تا منا از این وحشتکده بیرون ببرند ! اما قبل رفتن وقتی دکتره شلنگ ها را از بدنم بیرون کشید چنان جیغی زدم که اگه تمام پرسنل زن بیمارستان را هم جمع می کردند به پای جیغ من نمی رسید !! روز بعد که هم اتاقی که توی سی سی یو بود را آوردند داخل بخش از دستم گلایه مند بود و گفت: بنده ی خدا من از جیغی که تو زدی خواب نداشتم و همش می ترسیدم نوبت من بشه اینقدر هم درد نداشت شاید در روزهای بعد از خاطرات بیشتری از بیمارستانم را گذاشتم...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 7 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     
    بعد از اندکی مطالعه فهمیدیم که رژیم صرفا برای افراد چاق نیست و افراد لاغر نیز می توانند رژیم بگیرند اون هم از نوع چاقی ! برای همین ابتدا می خواستم سراغ بدنسازی بروم تا آنجا برنامه غذایی برام بنویسند ! اما خودم دست به کار شدم و چندتا سایت را جستجو کردم و یه برنامه غذایی پیدا کردم ! وای خودمم باور نمی شد چنان علاقه ای به غذا پیدا کردم که نگو... امروز بعد از افطار به بعد: یه کاسه متوسط سالاد فصل + یک دوم کنسرو ماهی + یک بشقاب قیمه پلو + یک کاسه کوچیک ماست + یک لیوان آب هویج + یک دوم شیر بزرگ + دو عدد کیک + دو تا چیپس نمکی خوردم و هنوز احساس می کنم سیر نشدم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 6 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     
    سلام خوبید ؟! خوب باید اعتراف کنم من در خانواده پر جمعیتی به دنیا اومدم و معمولا همه ما یه بار شیرین کاری کردیم ! من اولین بار بود که می خواستم طرز تهیه نیمرو را یاد بگیرم ! اما زیر نظارت خانواده... ولی در اصل اون لحظه هیچ کس به پای من نموند تا من را راهنمایی کنه ما هم دست به کار شدیم. عایا من می توانستم ؟! عایا می تونست این یه هر حرکت مثبت تلقی بشه واسه ی من ؟! هیچ چیزی مشخص نبود. اولین قدم گاز را روشن کردم. کمی روغن ریختم. بعد یک عدد تخم مرغ داخلش شکستم. که یکباره چشمم خورد به ادویجاتی که داشتیم. من یه کودک 5 یا 6 ساله از کجا باید بدونم که کدوم یکی از این ادوجیات بهتره هان !! برای همین از هر کدوم از اونها یکم به نیمرو اضافه کردم و آخرش هم برای اینکه طمع بهتری بگیره با یک قاشق همش را هم زدم تقریبا 7 نمونه ادویه فکر کنم استفاده کردم. آخرش یه چیزی مثل سیاهی ته ماهی تابه برام باقی موند... تا اینکه یه گروه امداد متشکل از خواهر و مادرم همه چیز را جمع و جور کردتد...

    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 4 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     سلام عیلکم... چطور مطورید ؟! خوبید !! راستش باید بگم ای بهار ای آسمون عیدی میدم به خونمون داد میزنم ای جان ای جان ای جان دارم میرم به تهران دارم میرم به تهران خب اول باید یه آزمایش دیگه بدم و برای درمان قطعی به تهرون برم ولی از الان باید آماده بشم... بچه ها لطفا برام دعا کنید... خیلی ازتون ممنونم... فعلا
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:05 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 2 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     
    سلام خوبید؟! چه خبر مبرا؟! راستش قضیه بر می گرده به سال سوم هنرستان! خب تعطیلات عید بود و من داشتم روی ایده ویروس کامپیوتری کار می کردم خب این اولین بار بود که مشهد می رفتیم اما چون زن عموم فرهنگی بود توی یه مدرسه مستقر شدیم... اما این باعث نمی شد من از دست از کار بکشم یه گچ پیدا کردم و از تابلوهای کلاس های اون مدرسه استفاده کردم و الگوریتم های ویروسم را نوشتم. تا اینکه به خونه برگشتیم... با تلاش و پشت کار این ویروس کامل شد. خب تا اینجا فقط نوشته بودم ولی باید یه جوری اون را اجرا می کردم ! و تنها جایی که لذت می بردم سرور کارگاه کامپیوتر بود. خب موقعیت را بررسی کردم و اون را روی کامپیوتر سرور انداختم کار را توسنتم با موفقیت انجام بدم... وقتی آقای میم اومد حسابی ترسیده بودم. دیری نپایید که همه متوجه شدند که این کار من بوده هیچی دیگه اون روز حدود یکی دو تا کلاسها به خاطر من تعطیل شد و من مسئول حذف اون ویروس شدم. اسم این ویروس را به افتخار گروهی که داشتیم 3marva گذاشتم... این مخفف اسم هایی بود که داشتیم: محمد - مجید - میثم - علی - رضا - وحید - ابراهیم !! البته یه کتک درست و حسابی هم خوردما این را فراموش کردم بگم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:04 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 28 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام سلام !! من با پسر همسایمون از کوچیکی دوست بودم و الانم فقط با هم سلام و علیک داریم. اسمش حسنه و حدود 8 سال با هم توی مدرسه درس می خوندیم. یه روز من و حسن محض کنجکاوی رفتیم توی سرسرای خونشون ! اونجا چندتا کارتون و چیزای دیگه بود ! چند روز بعد هم رفتم درخونشون مثل همیشه که صداش کنم تا با هم بازی کنیم. اون موقع که رسانه و عصر اطلاعات نبود که !!! منم زنگ در خونشون را زدم و مامانش اومد. مامان حسن گاهی اوقات که منا می دید می گفت: علیچی، گومبولیچی، سوسک سیاه، در خلاچی بالاخره گفت که حسن داره کارتون می بینه عاقا ما خداحافظی کردیم و رفتیم توی فکر ! یعنی چی این داره کارتون می بینه ! یعنی خدای ناکرده دیوونه شده ! مثلا نشسته روی راه پله ها و داره به کارتون ها نگاه می کنه ! خلاصه خیلی این قضیه فکر منا به خودش مشغول کرده بود تا اینکه بعدها متوجه شدم منظورش همون برنامه کودک بوده...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 27 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     
    دروغ، غیبت، تهمت از این 3 تا حسابی نفرت دارم خب حواسم نبود سلام خوبید؟! مال الان نیست. کلاس چهارم و پنجم بودم که با بابام رفته بودیم خانه کاری برای نصب شیشه ! اخه بابام یه عمری شیشه بری می کرد. مشغول شدیم. گاهی پیش میاد که مثلا چیزی را فراموش می کردیم و من باید می رفتم از خورجین موتور می آوردم. دلیلش را نمی دونم ولی یادم میاد که وسط کار از طبقه دوم به طبقه اول اومدم تا برای انجام کاری به بیرون برم و برگردم. من متوجه حضور زن صاحبخانه شدم. سرم را پایین گرفتم و به طبقه اول اومدم. در کمال ناباوری جلوی منا گرفت و گفت: ببین من جای مادر تو، این کار خوبی نیست که کردی! (یعنی چرا منا دید می زدی) باور کنید سنش دو برابر سن مادر من بود. منم هیچی نگفتم و یه جوری بهش القا کردم که یعنی از کارم پشیمون شدم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 27 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()

    سلام سلام دویست تا سلام ! امروز مامانم منا ساعت 5 بیدار کرد یه لیوان آب هم داد دستم بعد 10 دقیقه متوجه شدم که دیگه روزه نیستم الان اون موقع من باید به ننم چی می گفتم هان ! صبح رفتم هنرستان ملکزاده ! تازه پولم نداشتم و از مامانم خواستم که کارت اتوبوسش را بهم بده ! اتفاقا دو تا کارت بهم داد به چهارصد تومان پول خورد ! توی اتوبوس که رفتم دیدم هیج کدوم از کارت ها اعتبار نداره ! پول خورده ها را دادم به راننده و هنرستان ملکزاده پیاده شدم... بعد از انجام کارهام پیاده به مغازه صابکارم رفتم. توی ایستگاه که ایستاده بود پسر همسایه را با دوستش دیدم. یادمه یه بار که کوچیک بودم من به دوستی پسرهمسایه و دوستش حسادت کردم جوری که یه نقشه کشیدم تا پسرهمسایه و دوستش نسبت به هم بدبین بشند واسه همین روی یه تیکه کاغذ اسم پسرهمسایه را نوشتم و بعد نوشتم که خره ! و بعد هم اسم دوستش را نوشتم و توی خاک های باغچه پنهانش کردم... ما همیشه با هم خاک بازی می کردیم وسط خاک بازی وقتی دیدم که پسرهمسایه برگه را پیدا نمی کنه گفتم خودم درش بیارم... تا درآوردم و بهش نشون دادم اونم متوجه ماجرا شد و منا سکه یه پول کرد واقعا چه قدر حسادت بده !!
    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:17 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 26 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 24 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 23 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    یه بار داشتم توی خیابون می رفتم بعد دیدم سه تا دختر دارند میاند یکی از اونها گامبو بود. عاقا هیچی ما لپامونا پرباد کردیم و توی چشم دختره شروع کردیم نگاه کردن من همیشه از دخترهای چاق و گامبو بدم میاد... دست خودم هم نیست... یه دفعه سه تاشون متوجه نگاه من شدند. وقتی از کنارم رد شدند دختره ی گامبو گفت: مرگ !!! بعد دوستاشم شروع کردند بهش بخندند...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 22 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    اعتراف می کنم یه بار زنگ زدم مدرسه امیرکبیر و بعد یه خانومی گوشی را برداشت بعد هول شدم گفتم میشه تشریف بیارم برای انجام فلان کار اون بیشتر هول کرد و گفت: باشه تشریف بیارید !!!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 20 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    از قدیم ندیما گفتن سلام، سلامتی میاره ! با این بهونه می خوام بگم سلام خوبید؟ چه خبر مبرا؟ راستش چند روز پیش با یه نفر درباره طلب عشق صحبت کردیم. اون هم گفت: الان نمی خواد جواب بدی یکم صبر کن بعد بگو ! ما هم قبول کردیم تا رسید به امروز... طلب عشق یعنی اینکه بخواهی یه نفر را به خودت علاقه مند کنی یا اینکه بهش علاقه نشون بدی البته این نظر منه ! خب بگذریم بریم... امروز دیگه خبری از صبحانه نبود ! از مادرم خداحافظی کردم و رفتم توی ایستگاه منتظر اتوبوس شدم. بیشتر اوقات ردیف دوم سمت راست کنار پنجره می شینم و توی طول مسیر به بیرون نگاه می کنم. اتوبوس اومد و سوار شدم. ظاهرا برنامه های رادیو زیاد جالب نبود و تقریباً نصف مسیر را تو حال و هوای خودم بودم تا اینکه یه برنامه شاد روی آنتن فرستاده شد: دل مفتون ز راز تو ! جان غرق نیاز تو ! نازت برده هوش من ! ای والله به ناز تو ! آمنه نام تو درد و بلای منه... عاقا همون اول داشتم از تعجب شاخ در می آورم اما به خودم اومدم و متوجه شدم که بعله ! یه نفر دقیقا با ماشینش نزدیک اتوبوس ما اومده و این اهنگ را پخش کرده و موج Mp3 Player خودش را از قبل دقیقا مشابه موج رادیوی ما تنظیم کرده ! باور کنید اگه چند دقیقا دیگه در جوار این ماشین بودیم ملت بلند می شدند و وسط اتوبوس به رقص آواز می پرداختند ! بالاخره این وضعیت به حالت عادی در اومد و همه آروم سر جاشون نشستند و دوباره توی حال و هوای خودشون رفتند. به مغازه که رسیدم به سراغ سیستم ها رفتم و مشغول تکمیل اونها شدم. این کار تقریبا تا بعد از نماز ظهر ادامه داشت اما به طرز عصف باری متوجه شدم همه چیز خراب شده !



    سیستم یک: همون اول که تحویل گرفتم از پسر صاحب سیستم پرسیدم که خب می خواهی ویندوز 7 نصب کنی دیگه ! اون هم تأیید کرد. اما دقیقا زمانی که کارهای پارتیشن بندی انجام شد و نصب ویندوز 7 به تمام رسید و نرم افزارهای مورد نیاز نصب شد ! یه دفعه صابکارم گفت: صاحب سیستم گفته که باید دو تا سیستم عامل داشته باشه یعنی هم ویندوز XP هم ویندوز 7

    سیستم دو: بعد از پارتیشن بندی و تعیین اندازه مناسب برای نصب ویندوز متوجه شدم که سیستم دیگه هارد را شناسایی نمی کنه و دقیقا همین اتفاق چند روز پیش برای یه سیستم دیگه اتفاق افتاد و در همون وضعیت به حال خودش رها شد !

    سیستم سه: بعد از نصب نرم افزار ادوبی فتوشاپ احساس کردم که سیستم عامل قبلی آن به خوبی نصب نشده و باید از اول نصب سیستم عامل را انجام بدم.

    توی یه لحظه قافیه را باختم با خدا گفتم: ببین من یه چیزی برای مسجد ابوالفصل (یه جایی توی شهرمونه که بهش اعتقاد دارم) نذر می کنم تو هم کار منا راه بنداز عاقا این را گفتم و تلاشم را از سر گرفتم ابتدا سیستم یک را مجدد پارتیشن بندی کردم تا برای نصب دو سیستم عامل فضای کافی را داشته باشم. موازی با این کار به سراغ سیستم دو رفتم و هارد اون را به یه سیستم دیگه وصل کردم و یک بار درایو C اون را حذف و مجدد ایجاد کردم. وقتی هارد را به سیستم خودش وصل کردم متوجه شدم که بعله مشکل اون رفع شده ! کلی خوشحال شدم و هارد سیستمی که از قبل خراب شده بود را نیز تعمیر کردم. برای سیستم سه هم چون نرم افزارهای سنگینی باید روی اون نصب می شد و DVD Rom اون خراب شده بود یه کارت شبکه وایرلس بهش وصل کردم و به سیستم سرور وصل شدم و نرم افزارهای مورد نیاز را منتقل کردم. تقریبا انجام این کارها تا ساعت 19:30 طول کشید اما در آخر متوجه شدم که مشکل تمام سیستم ها برطرف شده ! کلی بابت این قضیه خوشحال شدم... در آخر با یکی از مشتری ها به منزلشون رفتم و مودم ADSL را براشون تنظیم کردم و اون هم نزدیک افطار منا به خونه رسوند. راستش اول افطار کردم ! یکمم فیلم دیدم و بعد نماز خوندم... خب دیگه من برم... خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:52 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 19 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 18 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:58 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 17 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خب بابت دیروز معذرت می خوام... چه خبر مبرا؟ منم که بی خبر نیستم... راستش امروز صبح کارهام را کردم و رفتم توی ایستگاه منتظر اتوبوس شدم... دو تا پیرمرد داشتند با هم بحث می کردند. این یکی حرف این یکی را تایید می کرد و اون یکی حرف این یکی ‍! جونم واستون بگه که این می گفت: اتوبوس هم اتوبوس های قدیم ! اون می گفت: راننده هم راننده های قدیم ! دوباره این می گفت: آدم هم آدمای قدیم و این طوری شد که اتوبوس رسید و بحثشون نیمه تموم موند خدا رو شکر ورگرنه اگه چند دقیقه دیگه صبر می کردم در مورد گیر سر خانوم ها هم نظر می دادند... عاقا هیچی دست تو جیبمون کردیم دیدیم ای دل غافل کارت اتوبوس را فراموش کردیم بیاریم بدیو بدیو البته در کمال آرامش کارت را اوردیم و یکمم از بابامون پول قرض گرفتیم که اگه تاکسی اومد سوار تاکسی بشیم. آخه یادمه یه بار پول توی جیبم نبود و فقط کارت اتوبوس همراهم اورده بودم. باور کنید سه تا تاکسی در عرض چند دقیقه رد شدند جایی که ممکنه نیم ساعت یه بار هم تاکسی نیاد تازه اون روز هم دیرم شده بود !!! واقعا به مرز جنون رسیده بودم...  گفتم امروز جبران اون را بکنم اما کاش هیچوقت جبران نمی کردم چون تا اومدم به خودم بجنبم تاکسی رفت و سرم بی کلاه موند بگذریم دوباره رفتم توی ایستگاه !! در عرض چند دقیقه یه اتوبوس دیگه اومد. کلی نشستم توی ذهنم با اون پیرمردها بحث کردم که ای بابا اتوبوسهای قدیم که کولر درست و حسابی نداشتند و اکثرا خراب بودند، این یک ! دیر به دیر می اومدند و کلی هم معتل می کردند، این دو ! راننده هاشون هم که نظری در موردشون ندارم پس این اتوبوس هم اتوبوس های قدیم دیگه چه صیغه ای بود که امروز دستتون گرفتید؟! به کارت زدیم کمی شهر را نگریستیم و خود را درون مغازه یافتیم. یادمه اولین روزها که برای کارهای اینترنت مراجعه می کردم خیلی کنجکاو بودم نسبت به این مغازه و خیلی برام ناشناخته بود. هر چیزی که وجود داشت ! اما الان همه چیز برام عادی شده ! چرا؟! چون که همیشه می بینمش... چون توی ذهنم نقش بسته و ذهنم بهش عادت کرده... چون توی دنیای اون قدم می ذارم و گاهی کارهای خسته کننده انجام می دم... آدما هم همینطور هستند. اول که می بینیشون برات ناشناخته هستند اما وقتی تو دنیای اونها پا می ذاری بهشون عادت می کنی و برات خسته کننده می شند اما بعضی آدم ها هستند که همیشه یه حرف قشنگی برای گفتن دارند یه نگاه جدیدی به زندگی دارند یه احساس قشنگ توی جیبشون برای خرج کردن دارند این آدما دوس داشتنی هستند ! قدر این آدما را بدونیم...


    امروز از آموزشگاه زنگ زدند و گفتند سیستمی که اومدی درستش کردی روشن نمیشه چون حوصله دوباره رفتن نداشتم ازشون خواستم که سیستم را بیارند به مغازه تا بررسی کنم... چند روز پیش تو راه آموزشگاه یه پروانه پیدا کردم که آسیب دیده بود خیلی قشنگ بود ولی بیچاره زمین گیر شده بود برش داشتم و کلی نوازشش کردم. یه بار کمکش کردم تا بتونه پرواز کنه اما یهو افتاد وسط خیابون و یه ماشین با خدا کیلومتر از روش رد شد. البته باد ماشین اونا به کنار جدول ها پرت کرد اونوقت سریع برش داشتم... بیچاره داشت به زور بالش را تکون می داد. با اینکه دلم می خواست جون بگیره و پرواز کنه اما دلم می خواست پیشم باشه حتی اگه تکون نخوره... برای همین به خونه بردمش و توی اتاقم گذاشتم. انتظار داشتم وقتی بر می گردم توی اتاقم پرواز کنه و برام بال بال بزنه اما اون دیگه جونی براش باقی نمونده بود. دیگه حرکت نمی کرد... از بس بدون من توی تنهایی بال بال زده بود دیگه ذوقی براش باقی نمونده بود...


    بعد از ظهر از مادرم خداحافظی کردم و اون در جوابش گفت: به امید خدا... این جمله ی مادرم را خیلی دوست دارم. چند قدم که از خونه دور شدم کلی خودم را دعوا کردم که ای بابا چه قدر تو ایمانت ضعیف شده مگه خودت خواهر و مادر نداری و خیلی چیزهای دیگه ! این بار که کارت اتوبوس کشیدم از نگریستن محروم شدم ! لابد می گید چرا؟! آخه راننده گفت که حق ندارید پرده ها را بکشید چون اتوبوس گرم میشه و شیشه ها را باز نکید چون کولر روشنه حق با راننده بود آخه امروز واقعا هوا گرم بود   باید بگم که رسیدن به مغازه همانا و ماندن تا ساعت 23:00 در مغازه همانا... بچه ها من برم لالا ! فعلا
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:50 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 16 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:58 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 15 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام نمی دونم چرا من هر وقت تو مکان های عمومی تلویزیون نگاه می کنم برنامه هاشون نسب به تلویزیون خونمون از زمین تا آسمون متفاوت می شه و جلوه قشنگی تری به خودش می گیره و در پاره ای از موارد جو بیشتری به آدم میده مثل همین چند روز پیش که به مطب دکتر رفته بودم. از این که بگذریم می رسیم به مرکز جراحی و اینکه ما تقریباً داشتیم همه کارهای پذیرش را انجام می دادیم که چشممون خورد به منشی مطبی که به طرز سامورایی ازش خارج شده بویم! هیچی دیگه یه کولوچو شرمنده شدیم و به ادامه کار پرداختیم. نمی دونم چی شد که دیگه تلویزیون این مرکز برنامه هاش متفاوت نشد عاقا چشمتون روز بد نبینه ! نزدیک 6 تا لیوان آب و یه رانی خوردم تا برای آزمایش یورودینامیک آماده بشم. البته تمام تکه های رانی به راحتی خارج شد و بدینگونه هر استراتوسی (استرس یا هیجان) که داشتم از بین رفت و حدود نیم ساعت بعد در حالی که داشتم از درد به خود می پیچیدم ! خیلی با آرامش راهی اتاق آزمایش شدم !! به خاطر تنگ بودن مجاری ام پرستار به سختی تونست بهم سوند وصل کنه و آزمایش را بگیره ! واقعاً دیگه داشت اشکم در می اومد بالاخره بعد از نیم ساعت نفس گیر و پر التهاب تونستم زنده از اتاق بستری خارج بشم. قبلش به خاطر اینکه پرستار اذیت شده بود ازش عذرخواهی کردم. تو راه ساندویچ همبرگر گرفتیم و نوش جان کردیم. تنها مشکلی که بعد از این آزمایش برام به وجود اومده قضیه دست به آب رفتنم بود. چون دچار سوزش می شدم. ظهر با هزار بدبختی خودم را راضی کردم و درد زیادی را هم متحمل شدم. بعد از نماز یه سری به اینترنت زدم و عصر با تماس صابکارم راهی مغازه شدم و تا ساعت 23:00 مشغول تعمیر سیستم ها شدم. بعدشم یه آژانس گرفتم و خودم را به خونه رسوندم... شبتون خوش
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 09:49 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 12 تیر 1392 11:59 ب.ظ نظرات ()
    سلام سلام ! صدتا سلام ! اگر مقدمه را فاکتور بگیریم می رسیم به جایی که از صابکارم پول گرفتم و با خانواده راهی اصفهان شدیم برای گرفتن آزمایش! حدود ساعت 10:30 به آزمایشگاه رسیدیم. کلی استراتوس (استرس یا هیجان) داشتیم و کلی خیالات قشنگ قشنگ کرده بودیم که به یکباره متصدی گفت که این آزمایش باید با تأیید پزشک باشه! وای منا بگو داشتم دیوونه میشدم. هر چه خواهش و التماس می کردم بیشتر از این کار منع می شدم تا اینکه بر سر گرفتن تأیید از پزشک تا آخر وقت (یعنی ساعت 11:30) به توافق رسیدیم. سوار بر ماشین خیابان ها را زیر پا گذاشتیم تا مطب پزشک عمومی یا در صورت امکان تخصصی پیدا کنیم و تأییدیه این آزمایش را بگیریم. بالاخره یه مطب پیدا شد! ویزیتمان را گرفتیم و داخل اتاق پزشک شدیم. از شانس بد من پزشک سن زیادی داشت و من کلی باید توضیح می دادم تا ایشون راضی بشه !! عاقا ما تمام تلاشمان را کردیم و بعد از کلی توضیح دادن از دکتر خواستیم که این آزمایش را برایمان تجویز کند. بالاخره دست دکتر به قلم رفت و شروع به نوشتن کرد چند دقیقه بعد متوجه شدم دقیقا همون آزمایشی را نوشته که چند روز پیش گرفته بودم و چند دقیقه قبل برای صحت گفته هایم روی میزش گذاشته بودم کلی خودم را دعوا کردم که ما را بگو با کی اومدیم سیزده بدر !  چند بار دکتر را در عالم رویا کشتم و بر جسدش گریستم که چرا این همه وقت منا گرفتی و آخرش هم... هیچی دیگه ! پولمان را پس گرفتیم و از مطب خارج شدیم و باز به جستجو پرداختیم تا اینکه با خونواده توافق کردیم تا عصر توی پارک صبر کنیم تا به یه مطب تخصصی بریم. به خاطر اینکه ممکن بود آزمایشم خیلی طول بکشه مامانم وسایل مورد نیاز را آورده بود! چند ساعتی را توی پارک سکنی گزیدیم و ساعت 16:00 به مطب رفتیم. وای باورم نمیشد حداقل 10 نفر جلوی ما بودند و در ضمن دکتر ساعت 17:30 تشریفشون را می آوردند نیم ساعتی را معطل ماندیم و من حوصله ام سر رفت! رفتم توی خیابون تا ببینم می تونم مطب دیگه ای را پیدا کنم یا نه ! بله این بار شانس بهم رو کرده بود. سریع به خونواده زنگ زدم و به طرز سامورایی اونها را از مطب اول به مطب دوم منتقل کردم البته قبلش پول ویزیتم را پس گرفتم به یاد شب قبل افتادم که با برادرم دعوا کرده بودم سر اینکه چرا به اتاقم رفته و شعر نازنین مریم را گرفته بله الان خانم دکتر مریم را پیدا کرده بودم و اون گره از کارم باز کرد و من تونستم بالاخره تأیید آزمایشم را بگیرم. با خیال آسوده به خونه برگشتیم و منتظر آمدن روز شنبه شدیم !!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 11 فروردین 1393 11:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 11 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    عاقا چه سلامی چه علیکی ! امروز آمدیم و دیدیم و نشستیم و بلند شدیم و بررسی کردیم و نظر دادیم و سکوت کردیم و کاری از کار پیش نبردیم آنگاه خداحافظی کردیم و رفتیم و پشت سرمان را هم نگاه نکردیم و ناراحت شدیم از اینکه چرا نشد آنچه را می خواستیم بشود بعد فکر کردیم و دوباره مراحل را بررسی کردیم و ناگاه بر سر افکار خود زدیم که ای دل غافل شاید می توانستیم یک روش دیگر را نیز امتحان کنیم سکوت کردیم و گذاشتیم و گذشتیم و این شد خاطره ی امروز ما اما ماجرا به اینجا ختم نشد ! بله جونم واستون بگه ظهر تو راه برگشت توی اتوبوس دم دمای خونه خوابم برد... چند دقیقه بعد از خواب پریدم و تنها تصمیمی که تونستم بگیرم این بود که زود از اتوبوس پیاده بشم و چند ایستگاهی را که خواب مونده بودم را پیاده برگردم. کشون کشون خودم را به خونه رسوندم و ساعت 17:00 دوباره راهی شدم... دقیقا همین اتفاق هم عصر تکرار شد البته این بار یه فاجعه بود چون خیلی از راه را خواب مونده بودم و زمانی که از خواب پریدم در مورد موقعیت اتوبوس توی خیابون دچار تردید شدم تا اینکه به پایانه مسافربری رسیدم. به اولین فروشگاه که رسیدم یه نوشابه و دوتا کیک گرفتم و نوش جان کردم تا حداقل خواب از سرم پریدن کنه بعد به دفتر رفتم و مشغول انجام کارها شدم. شب که به سراغ سیستم خونه رفتم متوجه شدم باز این برادرم اومده سر سیستم و رفته توی اینترنت و چندتا تغییرات توی سیستم به وجود اورده که از نظر من کاملاً محسوس بود. کمیته بررسی تغییرات طی یک بیانیه رسمی اعلام کرد که تغییرات به شرح زیر می باشد:

    1. روشن گذاشتن مودم ADSL
    2. استفاده از اینترنت در ساعت غیر مجاز
    3. گرفتن آهنگ نازنین مریم
    4. ایجاد فایل متنی روی Desktop
    5. کپی متن نازنین مریم داخل فایل متنی

    این روایت زمانی اتفاق افتاد که قرار را بر این گذاشته بودیم که با هم برویم و هات کیک بگیریم و فیلم ببینیم و از دنیا فارق شویم اما همه چیز خراب شد. ما هم سر این مسئله جر و بحث کردیم و من از سر عصبانیتم دستی بر سینه ی برادرم زدم و او قهر کرد ما نیز قهر کردیم. آنگاه کلیدی به موتور زدیم و در نهایت با دو جفت اسنک برگشتیم! آخه هات کیک تموم کرده بود در حالی که از کار خود پشیمان بودیم، برادرمان را از خواب بیدار کردیم و بنا را بر دوستی گذاشتیم و با هم اسنک خوردیم و پاره ای فیلم دیدیم و خوابیدیم...آخ ببخشید قبلش باید می گفتم: شب خوش
    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 فروردین 1393 04:00 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 8 ... 4 5 6 7 8
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو