تبلیغات
خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 1 فروردین 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    به وبلاگم خوش اومدی! می خوام بگم من با هیشکی (غیر این چند نفر ) سر جنگ ندارم در ضمن سیگار نمی کشم قلیون دود نمی کنم زیاد بیدار می مونم و دیگه عاشق چایی نیستم دیگه هم چیزی نیست که بخوام بگم و به اینجا اضافه کنم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 مرداد 1393 08:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • الهی! با خاطری خسته، دل به کَرم تو بسته، دست از اساتید شسته و در انتظار نمرات نشسته ام... پاس شوند کریمی، پاس نشوند حکیمی؛ نیفتم شاکرم، بیفتم صابرم؛ الهی شهریه ها بالاست که میدانی و جیبم خالی ست که میبینی! نه پای گریز از امتحان دارم و نه زبان ستیز با استاد؛ الهی دانشجویی را چه شاید و از او چه باید!!؟ الهــــــــــی دستم به دامانـت
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1 دی 1393 06:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 12 دی 1392 03:00 ب.ظ نظرات ()
    تا نفس هست
    با یادت زندگی خواهم کرد

    این آوای زندگی من است!

    لبریز از غم هایی
    که در نبودت کشیده ام



    آوای من، مرهمی باش
    بر تمامی زخم هایم

    بی تو زندگی ام
    تنگ سرایی بیش نخواهد بود

    تا نفس هست
    با یادت زندگی خواهم کرد

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 دی 1392 04:47 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 11 دی 1392 11:00 ق.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پشت این چهره ی
    نقاب زده هیولایی نیست

    حزن آلودی ست
    که با خستگی مفرط درآمیخته!

    بسته به کارش
    هر صبح نقاب می زند...



    آی غریبه اینجا را کبریت بزن!
    آن زمان که می آیی...

    دروغ های دوست داشتی
    بوی تعفن گرفته اند!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:04 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 5 دی 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 1 دی 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    مرور خاطراتم
    به کجا می انجامد!

    وقتی که
    ردپای نگاه های کنجکاو

    و کشیدن سرک های مرموزانه را
    استشمام می کنم



    اکنون، من، اینجا، تنهای تنهایم

    آن هنگام که مردی را
    با همه ی دبدبه و کبکبه شان کشف کردند!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:09 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 30 آذر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    یه ضرب المثل داریم که میگه: حسنی به مکتب نمی‌رفت، اگر می‌رفت جمعه می‌رفت! حالا این عاقا حامد ما هم شده بود مثال حسنی قصه ما! اصل ماجرا ازین قراره که چند روز پیش تصمیم را بر این گرفتیم که چندتا خونواده بشیم و پیک هامون را روی هم بریزیم و این شب یلدایی را خوش بگذرونیم عاقا پولا جمع شد و روز موعود فرا رسید! صبح شب یلدا جالب از آب در نیومد چون خانم سین زنگ زد ازم خواست تا واسش یه برنامه بنویسم اونم چی توی 5 دقیقه! منم اون لحظه هنگ کردم و بدیو بدیو دنبال برنامه توی اینترنت گشتم به 3 دلیل:

    1- چون اون موقع حضور ذهن نداشتم
    2- چون نرم افزار برنامه نویسی را در اختیار نداشتم تا بتونم همون لحظه چک کنم
    3- باید مطمئن می شدم که برنامه درست از آب درمیاد

    بالاخره بعد از چند بار تماس پیاپی خانم سین، گرفتن استرس، هول شدن و دستپاچه شدن بی مورد و خیلی موارد دیگر؛ موفق به نوشتن برنامه شدم. بعد هم تلفن را برداشتم تا برنامه را بخونم! وقتی دیدم نمیشه از پشت تلفن برنامه را توضیح داد از خانم سین خواستم که به دفتر بیاد و برنامه را چاپ شده تحویل بگیره! عاقا ما که نمی خواستیم بلند حرف بزنیم ولی خب ناخواسته بلند حرف زدیم. اونوقت خانم به تریج قباش برخورد. هیچی دیگه آمد و برنامه را گرفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد و رفت... بعد چند بار تماس پیاپی آمدیم ابروشو درست کنیم، چشمش کور شد. ما هم پیام دادیم که بهتر است کارهایشان را جای دیگر ببرند. بدین ترتیب ارتباط ما با خانم سین به کل قطع شد...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 19 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...