علی بهمن پور یکشنبه 13 مرداد 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
سلام خوبید ؟! خب قرار را بر این گذاشتیم که دوباره یه مسابقه ترتیب بدهیم. خب قبلش باید چندتا نکته را ذکر کنم. اولا هر کسی برنده شد به عنوان نویسنده هم می تواند فعالیت کند. دوما نویسنده های سایت نیز حق شرکت در مسابقه را خواهند داشت. سوما نظر سنجی از 16ام مرداد ماه شروع خواهد شد. چهارما این مسابقه تا 25ام به طول خواهد کشید. پنجما در صورت برنده شدن و تعیین نوع اپراتور رمز کارت شارژ برای برنده ارسال خواهد شد. ششما شرکت در مسابقه برای عموم آزاد است! هفتما برای دیدن خاطرات به ادامه مطلب مراجعه نمایید!




تعداد خاطرات ارسالی: 13

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 1
عنوان خاطره: مأموریت غیر ممکن
نویسنده: خاله فاطمه

این داستان بر میگرده به زمانی که من مدرسه نمی رفتم. شخصیت های داستانم:
داداشم: حسین / خواهرم: زهره / خواهر دیگم:ساره / و آخرین دختر خانواده: خاله فاطمه
تو این داستان خواهر بزرگه: زهرا نیست و نقش اصلی این داستان:
بابای گلم: بابا سالار / و البته یک اشیاء هم هست که در داستان باهش آشنا میشین خوب شروع میکنم

به نام خدا
یک روز من و خواهرام و برادرم تصمیم گرفتیم که از درخت حیاط مون گیلاس بکنیم و از اونجایی که مامانم تهدید مون کرده بود که سمت باغچه نریم جرأت اینو نداشتیم گیلاس بکنیم و البته دور تا دور باغچه هم پر از گل محمدی بود با تیغ های فراوان که رفتن به وسط باغچه رو برامون غیر ممکن میکرد
نقشه کش جمعمون ( زهره بود) همه کارهارو اون خط میداد و ما انجام میدادیم. ظهر شد و بعد ناهار موقع خواب بود که همه دراز کشیدیم تا بابا ومامان بخوابن
وقتی صدای خر و پف بابا بلند شد مأموریتمون شروع شد کلید های انباری رو به صورت سوق الجیشی. از روجا کلید برداشتیم و رفتیم تو انباری با هر بد بختی بود نردبان و بداشتیم وآمدیم بیرون
وقتی به باغچه رسیدیم نردبون و به درخت تکیه دادیم حالا نوبت یکی از ما بود که از نردبون بالا بره و گیلاس بچینه و البته زیر پاهاش هم گل های محمدی با تیغ های زیادشون منتظر بودن قرعه به نام ساره که یک سال از من بزرگتره افتاد وما باید پای نردبون مینشستیم تا نردبان پایین نره آخه نردبان و به درخت درست تکیه ندادیم من و زهره و داداشم پای نردبون نشستیم و ساره با یک سطل ماست بالا رفت وقتی گیلاس به اندازه چید دستشو دراز کرد تا سطل و بده داداشم
داداشم ام زمانی که سطل و تو دستش دید شروع کرد به دوییدن من و خواهرم ام که از داداشم خوشحال تر شروع کردیم دنبال داداشم به دوییدن
هیچی دیگه
هنوزم صدای جیغ خواهرم (ساره) تو گوشمه آخه تو خارها افتاده بود اما من زهره به دویدن مون دنبال حسین دور باغچه ادامه دادیم نمیدونم از کجا اما یه لحظه چشمم به بابا افتاد که با مگس کش بالای پله ها بود من بلافاصله دنپایی هامو از پام درآوردم و گذاشتم زیر بغلم و تا جون دادشتم دوییدم و از داداشم جلو زدم و در حیاط باز کردم و پریدم تو خیابون زهره و حسین که توجه بابا نشده بودن با تعجب به من نگاه میکردن که بابا از پشت سر بهشون میرسه (زهره اینا رو برام تعریف کرد آخه من اون موقع به سر کوچه رسیده بودم و از خونه خبری نداشتم)
وقتی تصمیم گرفتم به خونه برگردم که گشنم شده بود!!!! به خونه که رسیدم فهمیدم بابام خونه نیست با اقتدار وارد خونه شدم .دیدم حسین و زهره با عصبانیت تمام به من نگاه میکنن و ساره هم که سوراخ سوراخ شده بود(آب کش کم میاورد ) مامانم زیر لب داشت یه چیزی میگفت که واضح نبود!!! حسین و زهره هم که تازه با مگس ها .. هم درد شده بودن تا 2 روز با من حرف نزدن اون روزها من به ساره آب میدادم و منتظر بودم از سوراخ های بدنش آب بیاد بیرون (مثل کارتون ها)اما این اتقاق نیوفتاد؟؟؟؟ ( خوب موقع نتیجه گیریه: معلومه که قهرمان این داستان من بودم چون کتک نخوردم و البته گیلاس هم خوردم ) امید وارم داستانم جالب بوده باشه البته خاطره بود نه داستان

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 2
عنوان خاطره: سلطان نوشابه
نویسنده: نانا

از اونجایی که من خیلی شکمو ام یک خاطره جالب میگم
اینو خودم ندیدم شنیدم چون اون موقه فقط سه سال داشتام
اون موقع مثل اینکه خیلی نوشابه دوست داشتم همه غذا ها رو با نوشابه میخوردم
یک روز که نمیدونم کی بود بلند شدم گیر دادم نوشابه میخوام بابام گفت جعبه خالیه منم که گیر

اخرشم بابام داد زد گفت خودت برو نوشابه بیار
حالا از زبون مادر گرامی
رفت داخل اشپز خونه و با یک شیشه پر نوشابه بر گشت ماهم که شکه شده بودیم شیشه رو گرفتیم و گغتیم که بازم بیاره رفت و دوباره اومد و یک شیشه نوشابه پر دیگه دستش بود
و از اونجا بود که اسمم شد سلطان نوشابه
ککککککک به جز این به من چیتوز هم میگفتن

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 3
عنوان خاطره: مردم آزاری
نویسنده: خواهر بزرگه"زهرا جون

این خاطره من نیست یه خاطره مشترکه از برادر شوهرم با خالش
برادر شوهرم آدم خیلی شوخ ودر عین حال مردم آزاریه چند شب پیش برا افطار دعوت بودیم که خاله شوهرم شروع کرد به تعریف که حدود چند هفته پیش یه اسمس عاشقانه که شامل یه متن زیبا ودر آخر یه دوستت دارم غلیظ بوده دریافت کرده واز اونجایی که خانوم شوهر داریه اهمیت نداده ولی این پیامکها تکرار شده چند هفته تا بلاخره کاسه صبر خاله به سر اومده وطی یه اسمس تهدید کرده که اگه به این کارش ادامه بده به شوهرش میگه ودقیقا میگهاگه شوهرم بفهمه چوب توآستینت میکنه
وبرادر شوهرمم میگه اشکال نداره اگه توآستینم بکنه وجای دیگه نکنه.... بعد هم گفته مگه اشکال داره آدم خالش رو دوست داشته باشه اون وقت تازه خاله شوهرم فهمیده که مورد اذیت وآزار خواهر زادش قرار گرفته

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 4
عنوان خاطره: گروه 5+1
نویسنده: نانا
سه سال پیش تویه مدرسه منو دوستام تصمیم گرفتیم که معلمم مهترم عربیمون رو که خیلی بهش علاقه داشتیم
اذیت کنیم
منم که کککککککک کخ وقتی اومد داخل زدم زیر خنده کم کم اومد بالای سرم گفت خانم.......... مشکلی پیش اومده منم که پست بازم خندیدم ملیکا بلند شد و گفت
خانم از صبح که اومدیم عین هوووووووو دیوانه ها داره میخنده
اروم خم شد و گفت شاید چیزی شده که اینجوری میخنده شقایق گفت اره خانم حقیقتا مشکل داره
اونم که خنگ رفت بالا سر شقایق و شروع کرد پرس و جو که چش شده اونم که هی لفط میداد پریسا اروم بلند شد و برگه که خیلی قشنگ بود مطلبش رو پشتش چسبوند
حدود نیم ساعت به زنگ بود که معلم ما بالاخره فهمید مشکل الکی من چیه و بعد از کلی حرف زنگ خورد وقتی که رفت بیرون کل مدرسه رفت رو هوا بعدم که به منو دوستاک تذکر دادن و از اون به بعد ما شدیم گروه ۵+۱مدرسه

کلا من لقب زیاد دارم

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 5
عنوان خاطره: کلاس روانشناسی
نویسنده: خاله فاطمه

خوب یادم میاد که کلاس روانشناسیمون توی زمستون بود (یعنی نیمه دوم سال) یه روز بارونی زمستونی بود و ما(تمام دانشجوها) همه تو کلاس روانشناسی بع صورت دپرس نشسته بودیم. هیچکس هم حرفی نمیزد و همه به استاد خیره نگاه میکردیم استاد که دید جو کلاس خیلی داغونه تصمیم گرفت که با سوالی فکر بچه هارو درگیر کنه
استاد رو به ما کردو گفت :
بچه ها وقتی این هوا و این بارون و میبینین یاد په شعری میفتین؟ البته شعری که عاشقانه است و کلمه بارون هم توش به کار رفته باشه؟ کلاس شروع کرد به فکر کردن یکی از دانشجو های پسر گفت : استاد شعر اصفحانی ؟( باران که می آید تو می آِیی ....) استاد گفت میشه گفت!!!! اما یه شعر عاشقانه دیگه هم هست
یکی از دختر ها گفت شعر معین؟؟؟( باران میبارد امشب . دلم تب دارد امشب ...)
استاد گفت:نه یکی از پسرا بلند شد گفت شعر رستاک ( بارون بارون بارونه....) استاد با صدای بلند گفت : نه
طرف خواننده نیست نویسنده است تو کتابای مدرسه هم از این شاعر داشتین یکی از ته کلاس گفت: استاد شاید شعر باز باران باترانه رو میگین؟؟؟؟؟ استاد که از سوال کردن پشیمون شده بود : با عصبانیت گفت : کجای این شعر عاشقانه است؟؟؟؟هان؟؟؟؟
بچه ها که همه به هم نگاه میکردن و استاد هم مثل اسفند رو آتیش داشت بالا پاین می پرید که یکی از بچه ها گفت:آها یادم اومد استاد !!!!!! یه شعرعاشقانه یادم اومد.
استاد با خوشحالی روشو سمت پسره کرد و گفت خوب بگو ببینم چیه؟ پسره هم به دوستاش یه سری تکون دادو شروع کرد به خوندن شعر: ....
پسره خوند: بارون میاد شر شر پشت خونه هاجر (و این چنین بود که دوستاش و تمام کلاس شروع کردن به دست زدن) استاد با عصبانیت گفت : من نمیدونم شما چه طوری با این آی کیو هاتون دانشگاه قبول شدین خوب پسر خوب کجای این شعر عاشقانه است؟؟؟؟هان!!!!
پسره : استاد خوب شاعر عاشق هاجر خانم بوده دیگه؟؟؟( والااااا) وبچه های کلاس هم تصدیق کردن

و این چنین بود که در یک چشم به هم زدن استاد ناپدید شد وتا آخر ترم هیچکس اونو ندین (فکر کنم در افق ها محو شد) (چه بی جنبه )
آخذ ترم ام به همه بچه ها یکی یه 14 داد (دستش درد نکنه خیلی با مرامه ) اما من دیگه استاد و ندیدم تا ازش به پرسم کدوم شعرو میگه؟؟؟؟ من الان دچار اختلال احساسات شدم چرا استاد منو تو همچین موقهیتی قرار داد؟؟؟؟؟ اصلا همه استادا این جورین

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 6
عنوان خاطره: تخم مخر
نویسنده: مونا

یادمه رفته بودم یه مغازه کوچیک بودم گفتم عاقا تخم مخر دارین؟ به جای اینکه بگم تخم مرغ گفته م تخم مخر خلاصه یه مرد ه اونجا بود نوشابه داشت میخورد نوشابه ه پرید تو گلوش نزدیک بود
خدایی نکرده بمیره بیچاره از بس سرفه کرده بود قرمز شده بود
و غش غش میخندید
الان که فکر می کنم
می بینم چقدر سوتی دادما

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 7
عنوان خاطره: عروس کشون
نویسنده: نانا

یادم میاد از تهران واسه ما مهمون اومده بود و قرار بود برای شام بریم بیرون و من و داداشم و پسر عموهام و دو تا دختر پسر عموهای بابام سوار یک ماشین شدیم و بزرگتر ها سوار ماشین دیگه (بزرگترا شامل مامانم و عمو و زن عموم پسر عموی بابام و زنش) بعد از کلی زور زدن برای جا شدن توی ماشین راه افتادیم.......(رستورانش مهم نیست) بعد از تموم شدن شام دوباره با همون حالت سوار ماشین هامون شدیم و میخواستیم راه بیفتیم که عموم گفت شما زود تر برین ما میریم نون میخریم و میایم خلاصه کلید خونه رو دادن به ما و...
ماهم راه افتادیم که بریم خونه وسط های راه بودیم که رسیدیم به یک عروس کشون و کلا قضیه زود برین خونه رو فراموش کردیم ماهم رفتیم عروس کشون جاتون خالی چه قدر ما داد زدیم و سر صدا کردیم بعد یکی از ماشین ها اومد کنارمون گفت که از فامیل عروسیم؟؟؟ ما هم برای این که نفهمن گفتیم اره وقتی که رفت دوباره شروع کردیم به جیغ داد که یک ماشین دیگه اومد گقت که شما از فامیل دامادین ؟؟؟ بازم گفتیم اره .....
خلاصه کلی سر صدا کردیم تا این که گوشی بابام زنگ خورد وقتی که جواب دادیم عموم پرسید که کجاییم و ماهم گفتیم توی ترافیک بودیم و الان میرسیم خونه...

جاتون خالی اونقدر خوش گذشت اون شب که نگو ککککککککککککککککک (بیچاره عموم اینا نیم ساعت یا 45 دقیقه منتظر بودن که ما بریم خونه)

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 8
عنوان خاطره: پیتزا سوخته
نویسنده: نانا

مامانم و بابام و پدر بزرگم و مادر بزرگم و همه عمو هام و زن عموهام(چند نفر دیگه)رفته بودن مکه من و خاله هام تصمیم گرفتیم که پیتزا درست کنیم داییم و زن داییم داشتن میومدن خونه پدر بزرگم که خاله بزرگم زنگ زد و گفت که چی بخرن تا ما پیتزا رو اماده کنیم
وقتی که اومدن خاله ها شروع کردن به خرد کردن موار و اماده کردنشون و خمیر اماده رو هم گذاشتیم توی ظرف و مواد رو ریختیم توش تا اون موقع هیچ کدوم از خاله هام و ..پیتزا درست نکرده بودن خلاصه همه با هم نشستیم پای تلوزیون و فیلم نگاه میکردیم و حواسمون به پیتزا نبود تا این که داداشم که یک هیولایی واسه خودش گشنش شد و وقتی که گفت گشنشه تازه یادمون اومد که مثلا داشتیم پیتزا درست میکردیم با سرعت نورهمه بلندشدیم و رفتیم سر فر که ببینیم چه درست کرده ایم که با یک چیز تقریبا سیاه رو به رو شدیم.....جاتون خالی که همه به زور سس و نوشابه اون پیتزا رئ خوردیم....
جای همه خالی بود
ککککککککککککککک

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 9
عنوان خاطره: شیطنت های من
نویسنده: مینا

یه روز مامانم رفت بیرون بهم زنگ زد گفت مراقب غذا باشم عاقا چشمتون روز بد نبینه خوابم برد غذا سوخت وقتی بلند شدم دیدم بوی سوختنی میاد رفتم سر غذا دیدم قابلمه هم سوخته رفتم قابلمه رو شستم گذاشتم سر جاش و به رستورانی که نزدیکای خونمون بود زنگیدم و گفتم قرمه سبزی بیاره
خلاصه اورد و پولو از کیف مامانم کش رفتم و دادم به اون مرده که غذا رو اورده بود بعد غذا رو خالی کردم تو قابلمه یکمی هم عطر و اسپری زدم بوی دوده بره
اخه خیلی ضایع بود خلاصه مامانم اومد و غذا رو اورد و پدرو خواهرمم دور میز جمع شدنو غذا رو خوردن پدرم:میگم دست پختت عالی شده ها مامانم:ما اینیم دیگه منم همش نیشخند میزدم و تمام

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 10
عنوان خاطره: جرعت یا حقیقت
نویسنده: مینا

یه روز با دختر عمومو پسرعمومو خواهرم نشسته بودیم و داشتیم بازی جرعت یا حقیقت رو میکردیم بطری رو روی فرش گذاشتیمو چرخوندیمش یه سرش به من افتاد یه سرش به دختر عموم اون ازم پرسید جرعت یا حقیقت؟ منم بی خبر گفتم:جرعت دخترعموم:باید بلندشی بری پارک (پارکه هم نزدیک خونه ی عموم اینا بود)
و ادامه داد: و صدای گربه و سگارو بلند بلنددربیاری و کل پارکو راه بری و خلاصه پاشدیم باهم رفتیم و منم مجبور شدم صدای سگارو در بیارم از اونورم چن تا پسر نزدیکمون بودن به من غش غش میخندیدن فکر می کردن دیوونه م خلاصه بگم ضایع شدم بدجور

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 11
عنوان خاطره: سیر کردن هیولاها
نویسنده: خاله فاطمه
خوب خطره من برمیگرده به زمانی که خواهر بزرگ ام با همسر گرامی و پدر و مائر بنده و چند تن از اعضای فامیل دسته جمعی رفتن مکه خواهرم 2 تا خواهر زاده هامو (معصومه وعلی) دست من و اونی ساره دادو گفت : مراقب بچه ها باشین(بچه که نه هیولا ،والااااا،) از اون جایی که 2 هفته نبودن یه مقدار چول دستی بهمون دادن و یه مقدارم توی بانک بود. منو اونی ساره هم که میخواستیم خاله های خوبی باشیم تصمیم کرفتیم غذا هایی که دوست دارن براشون درست کنیم
من فقط یه روز شو تعریغف میکنم و بقیه روزهاشو شاید بعدا تعریف کردم صبح که از خواب بیدار شدیم که همه چیز آروم بود وما در سلامتی کامل (ذهنی و عقلی و بدنی ) به سر میبردیم صبحانه رو که خوردیم اونی ساره گفت برای ناهار چیکار کنیم چون روزهای اول بود گفتم پیتزا سفارش بدیم و خیالمون از ناهار راحت شد با خواهرم برای بعد از ظهر نقشه کشیدیم که این دو هیولار واز جلو کامپیوتر جمع کنیم تا چشماشون بابا غوری نشه (البته بگم این دو هیولا تاظهر جلو کامپیوتر چیپس وپفک خوردن) اونی ساره تصمیم گرفت هیولا هارو ببره شهر بازی خوب برنامه ریخته شده بود و فقط باید عملی میشد
پیتزا رو که خوردیم
من و اونی ساره کمی استراحت کردیم و ساعت های 5 عصر بود که لباس پوشیدیم رفتیم شهر بازی از اونجایی که قرار بود خاله های خوبی باشیم هرچی هیولا ها گفتن و انجام دادیم هیولای اعظم (علی) خاله میشه برامون بستی بخری؟ اونی ساره (که البته بچه حلال زاده به دایش و یا خالش میره، چون اونی ساره بد تر از این دو هیولا متخصص پول آتیش زدنه): در یک چشم به هم زدن بود که دو تا آیس پک به این دو هیولا دادو گفت بیا علی جان نوش جان تا شماره 5 که شمردم اثزی از آیس پک که نبود هیچ با پلاستیکش داشتن داندوناشونم خلال میکردن (اونی ساره هم که من و خودشوآدم حساب نکرده بود و برامون آیس پک نگرفته بود،آخه ما فرشته ایم ،)
و سپس نوبت غول چیتوز رسید (معصومه) : خاله من چیپس میخوام اونی ساره هم که مسئول خرید بود رفت و 2 تا چیپس و3 تا پفک گرفت (دستش درد نکنه تونستم یه پفک بخورم) همین جور که ما (که آدم نبودیم ، و فرشته بودیم،) واستادیم و اونا سوار بازی هایی که میخواستن شدن ساعت های 8 بود که هیولای اعظم رو به مسئول خرید کرد و گفت : خاله من گشنمه ساره هم در به چشم به هم زدن 3 تا ساندویچ هات داگ گرفت با مخلفات و شروع به خوردن کردیم. منو ساره که نصف ساندویچ خورده بودیم رسیدیم خونه گشنمون بود و ساره تصمیم گرفت با ساندویچ ساز برامون ساندویچ کالباس با پنیر موزارلا درست کنه
هیچی دیگه تا ساره شروع کرد به درست کردن ساندویچ ها سرو کله 2 هیولا پیداشد ساندویچ ساز هم 4 تایی درست میکرد واین چنین بود که، تا جایی که نون ساندویچی هامون تموم شد ساندویچ درست کردیم ریختیم تو شیکم این دو هیولا
وقتی این دو هیولا دیدن غذایی برای خوردن نمونده تصمیم گرفتن بخوابن وقتی که دراز کشیدیم هیولای اعظم گفت : این اولین شبیه که من سیر شدم
من وساره و غول چیتوز هم به محض اینکه سرش به بالشت رسیده بود به خواب ابدی رفته بود همون شب بود که ساره به من گفت که از فردا تو مسئول خرید باشم واونجا بود که فهمیدم ساره یک 1000 تومانی هم ته کیفش نداره و تمام پول هارو آتیش زده شاید باورتون نشه ولی اولین شبی بود که من گشنه خوابیدم واولیت شبی بود که کابوس دیدم و تاصبح داشتم فکر میکردم از فردا صبح باید برم دم حرم امام رضا به گدایی صبح زور بعد من دیگه در سلامتی کامل روحی روانی و جسمانی نبودم ) خوب بقیه روزهارو بهتره بعدا بگم نتیجه گیری از این خاره : فهمیدم که خواهر بزرگه و همسر گرامیش چه کار بزرگی رو انجام میدن (سیر کردن 2 هیولا ) آبجی بزرگه فایتینگ (خدا صبرت بده)

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 12
عنوان خاطره: داستان خنده دار
نویسنده: نانا

یک شب با مامانم توی بالکن خونه قبلی دراز کشیده بودیم و مامانم چیزی میخوند و میخندید منم که خیلی دوست داشتم بدونم چی میخونه رفتم کنارش دراز کشیدم و گفتم بلند بخونه خدایی داستانه خده دار بور یک تیکه از داستانه نوشته بود که روی لباس دختره جیرجیرکه منم که کخخخخخخخخ به مامانم گفتم:الان حال میده یک سوسک بیاد روی لباست بعد 2 دقیقه یک چیزی روی لباس مادرم رفت که باعث شد جیغ بکشه منم برق رو زدم و .........
یک سوسک بزرگ و بال داره زشت و سیاه رو به رو مامانم بود من که با تموم قدرت دویدوم سمت خونه و خودم رو جمع کردم و روی مبل نشستم و خیلی طبیعی به داداشم گفتم برو مامان یک سوسک دیده من که شب توی بالکن نخوابیدم با این که سوسکه رو کشته بودن

★☆★☆★★☆★☆★

شماره: 13
عنوان خاطره: مسافرت با قطار
نویسنده: خاله فاطمه

خوب خاطرم برمیگرده به زمانی که اونی زهره و اوپا حسین و اونی ساره ازدواج نکرده بودن و اونی زهرا 2 تا هیولا هارو داشت البته بچه هیولا ، چون معصومه تازه راه افتاده بود و علی هم فکر کنم 4 سالش میشد ما هرساله عید ها میریم شمال (چون خالم اینا رشت میشینن) البته با ماشین رفتیم جاتون خالی کلی بهمون خوش گذشت و در راه برگشت تصمیم گرفتیم بریم تهران پیش عمو و همسر گرامیشون تهران که رفتیم 12 فروردین بود شب خونه عموم موندیم و فرداش رفتیم خونه دختر عمه ام که خونش نزدیک پارک لاله تهران بود. هیچی دیگه 13 بدر بودو نحسی 13 به بابای گلم برخورد کرد یه تاکسی به بابام که پیاده از پارک میومد زد ( البته بچه دختر عمه ام هم دستش بود بابا بچه رو موقع تصادف رو کاپوت ماشین گذاشته بود و خوشبختانه بچه کاریش نشده بود)
بچه دختر عمه ام به محضی که به خونه رسید رو به ما کرد و گفت عمو سالار مرد همه ما برای چند لحظه خشکمون زده بود اون موقع شوهر خواهرم موبایل داشت و چون همراه بابام بود بهش زنگ زدیم شوهر خواهرم گفت که یه تصادف جزء ی بوده و گوشی رو داد بابام وقتی صدای بابا مو شنیدیم آروم شدیم و شب که رفتیم بیمارستان فهمیدیم که جفت پای بابام شکسته و البته یک پاش که سپر بهش خورده بود کشک پاش خرد شده ونیاز به جراحی داره واز اونجایی که 13 بدر بود بیمارستان دکتر متخصص هاشون نبود
شوهر خواهرم مجبور شد شبانه برای ما بلیط قطار بگیره که ما به مشهد برگردیم ( چون باید مدرسه میرفتیم) و مسافرت ما با قطار شروع شد
یک کوپه مال ما بود که داخل کوپه من ، ساره، حسین، زهره،اونی زهرا و دو بچه هیولا حضور داشتند و همه ناراحت داخل کوپه نشسته بودیم وقتی مسئول واگن در کوپه مارو باز کرد دیگه ما ناراحت نبودیم چون وسط در یک پسر جوان ایستاده بود که سرشو خر لیس زده بود وموهاش به یه طرف بود و بوی عطرش مثل بوی حشره کش بود سعی کردیم که خودمونو کنترل کنیم که خندمون نگیره در کل پسر فانی بود وقتی بیلیت هامون و چک کرد رفت وما جاهای خودمون نشستیم حدودا بک ساعت میگذشت که مشکلات مون شروع شد هیولای کوچک(معصومه ) که از نردبان تخت های بالا خوشش آمده بود از نردبان بالا میرفت و سپس شروع به خود زنی در طبقه بالا میکرد و وقتی که ما اون و از تخت میاوردیم پایین دوباره شروع به بالا رفتن از نردبان میکرد انقدر که این کارو کرده بود ما نوبت گذاشته بودیم هر نیم ساعت جامون عوض میشد که معصومه رو از تخت بیاریم پایین
تو این کش مکش بودیم که هیولای دوم (علی) مثل اسفند رو آتیش بالا پایین پرید و بعد از کلی پرسو جو متوجه شدیم که میخواد برهwc خواهرم بردش دستشویی و زمانی که برگشت نیم ساعتی نگذشته بود که علی آقا باز خواست که بره دستشویی هیچی دیگه تا صبح که ما به مشهد رسیدم هر نیم ساعت علی آقا رو میبردیم دستشویی آخه من نمیدونم کدوم بچه ای از دستشویی قطار خوشش میاد صبح که نزدیک مشهد بودیم اقا پسر خوشیپ و خوش بوی واگن پیداش شد که گفت تا یک ساعت دیگه مشهدیم وقتی داشتیم ساک هامونو جا به جا میکردیم متوجه شدیم شیشه سیر ترشی که خالم بهمون داده نشتی پیدا کرده و کوله پشتی خیس شده بود حالا کثیف شدن کوله پشتی به جهنم بوی سیر ترشی کل واگن وبرداشت ما برای رد گم کنی یک اسپریو توی کوپه خالی کردیم اون یک ساعت یک سال برامون گذشت تا به مشهد رسیدیم آقا خوشتیپه واگن هم تمام پنجره های راهرو واگن رو باز کرده بود (از بوی ترشی) شاید اون موقع برای همه ما سخت ترین لحظات عمرمون بود اما وقتی الان بهش فکر میکنم کلی میخندم خوب اینم از خاطره سفرم قراره فردا بعد افطار برم تهران پیش اونی ساره رسیدم اونجا میام اگه شد خاطره فردا رو مینویسم منتظرم باشین خوب تا فردا شمارو به خدای بزرگ میسپارم