علی بهمن پور دوشنبه 10 تیر 1392 10:00 ب.ظ نظرات ()
سلام به همگی درسته دیروز خیلی خسته بودم اما همه چیز از شب قبل شروع شد با دیدن فیلم بلیتز ! با کشته شدن چند پلیس در شرق لندن، گروه پلیس منطقه دست به کار می‌شود تا قاتل یا قاتلین را پیدا کند. قاتل، جوانی به نام «بری» است که در کمال بی‌رحمی پلیس‌ها را به قتل می‌رساند و با مهارت، ردپایی نیز از خود باقی نمی‌گذارد... بعد از دیدن فیلم، خاموشی را زدم و صبح برای رفتن سر قرار آماده شدم (البته نه از اون قرارهای بد که فکر می کنید) ! به میدون 22 بهمن که رسیدم زنگ زدم به صابکارم تا قرار امروز را یادآوری کنم. خب چند دقیقه بعد متوجه شدم باید 20 دقیقه ای را منتظرم بمونم... القصه شروع به کشیدنش کردم !



بابا منظورم انتظار بود دیگه ! برای اینکه وقت بگذره هم کمی نشستن و ایستادن را در جاهای مختلف ایستگاه چاشنی کار کردم ! بعد یه سواری نشونی دانشگاه آزاد و یکی هم نشونی فرمانداری را ازم پرسیدند... اما هیچ چیز به اندازه ژست گرفتن پلیس راهنمایی و رانندگی که توی ایستگاه ایستاده بود در این مقطع زمانی جالب به نظر نمی رسید ! همون اول که اومدم به فاصله سه متری ازش قرار گرفتم و بعد محکم ایستادم، پای چپم را یکم جلوتر از پای راستم قرار دادم، سینه ام را سپر کردم، دست هایم را از پشت قفل کردم و شروع کردم اطراف را دید بزنم تا اینکه صابکارم اومد و با هم به هنرستان ملکزاده رفتیم بعد از هنرستان به دفتر رفتیم و کارهای عقب مونده را انجام دادیم. ساعت 13:00 هم به خونه برگشتم و بعدازظهر خودم را برای رفتن به آزمایشگاه و گرفتن جواب آماده کردم فقط دو به شک بودم بهشون بگم که من خانم بهمن پور هستم یا نه یه ایستگاه بعد از میدون امام پیاده شدم، سینه ام را سپر کردم و راهی شدم. نمی دونم چی توی این فیلم دیشب بود که مثل خوره افتاده بود به جونم ! فقط کلی باهاش کیف کردم و بیشتر راه را به شیشه های مغازه ها نگاه می کردم تا راه رفتن خود را بهتر بتونم ببینم به آزمایشگاه که رسیدم قبض را دادم و آزمایشم را تحویل گرفتم و به دفتر برگشتم توی راه برگشت یه چیزی روی در یه مغازه توجه ام را جلب کرد... "یک قطعه طلا گم شده - با یافتن آن مژدگانی دریافت کنید" عاقا حقیقتا زیاد هم برای مهم جلوه نکرد فقط نمی دونم چی شد که برای چند لحظه احساس کردم چشم هام داره پیاده رو و جوی آب را جستجو می کنه لامصب هر موجود زنده ی دیگه ای هم بود ناخواسته چند لحظه به صورت غریزی هم شده فکرش وابسته این موضوع می شد !



ظاهرا زیاد هم در پیدا کردنش موفق نبودم و وقتی این را بهتر متوجه شدم که دوباره پشت دفتر صابکارم مشغول کشیدنش، همان انتظار شدم ! با آمدن کارآموز و دادن کلید این انتظار هم به پایان رسید امروز روز پر کاری بود ساعت 21:30 یه آژانس گرفتم و رفتم پارک تا به خونواده بپیوندم فقط آخرش متوجه نشدم که چرا وقتی با فامیلمون یه گوشه، توی تنهایی خودمون نشسته بودیم؛ یه دختر مثل دیوونه ها برای چند لحظه نگاهش را به ما دوخت و از صحنه خارج شد فقط این را می دونم که ساعت 01:30 سرم را روی متکا گذاشتم و رفتم به لالا (هییییس!، اگه خواستی بخونی توی دلت بخون، ممنون) !!! اگه الان احساس می کنی که واقعا داری توی دلت می خونی باید بگم دست مریزاد... روز خوش!!!