تبلیغات
خاطرات من - مطالب هفته اول اردیبهشت 1393
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح زود قزوین را به مقصد بیمارستان ترک کردیم. با این حساب خبری هم از صبحانه نبود! اما نزدیکی های منجیل که رسیدیم از یه فروشگاه آب جوش تهیه کردیم و به طرف رودبار راهی شدیم. توی راه یه جایی سر سبز توقف کردیم و پتویی انداختیم و بساط صبحانه را به راه انداختیم.


    بعد از خوردن صبحانه به راه افتادیم. چند کیلومتر که رفتیم خانم لام پیام دادند و احوال ما را جویا شدند. منم بهشون گفتم که داریم به سمت رشت حرکت می کنیم. بعد خانم لام گفتند که داریم مسیر را اشتباه می ریم. البته بابام هم متوجه اشتباهش شد. به این ترتیب ما دوباره به منجیل برگشتیم و ماشین را گاز زدیم و راهی شدیم ولی چون به مسیر آشنا نبودی مجبور شدیم از مسیری حرکت کنیم که پر از گردنه بود.


    نزدیکی های ظهر بود که به زنجان رسیدیم اما به خاطر اینکه به ویزیت دکتر برسم بابام دیگه توقف نکرد و یه راست راهی بیمارستان شدیم. اشتباه ما به یه جاده توی قزوین برمی گشت که راه های زنجان و رشت را نشون می داد و ما رشت را انتخاب کرده بودیم. البته بابام با احتیاط و با حداکثر سرعت مجاز حرکت می کرد تا اینکه سر موقع برسیم. بالاخره ساعت 16:00 به شهر تبریز رسیدیم. از اونجایی که ما ترکی بلد نبودیم مجبور بودیم موقع نشونی گرفتن از طرف بخواهیم که به فارسی صحبت کنه! حدود 15 دقیقه هم طول کشید تا خودمون را به بیمارستان برسونیم.


    خانم لام لطف کرده بودند و قبلش برام نوبت گرفته بودند. اونوقت از ماشین پیاده شدم دوباره تماس گرفتم. وقتی از بیمارستان بیرون اومدند همون لحظه اول با اینکه هیچ شناخت ظاهری از هم نداشتیم هر دو هم دیگر را شناختیم. به همراه ایشون به کلینیک رفتم. البته تا اینکه نوبت من بشه چند دقیقه ای طول می کشید. منم از فرصت استفاده کردم به دنبال مامانم رفتم. وقتی خانم لام را دیدند احوال پرسی کردند و ایشون هم از مادرم به گرمی استقبال کرد. وقتی نوبت من شد به اتاق دکتر رفتم. یه پیشینه ای کوتاهی از بیماریم را براشون گفتم. البته توی اصفهان به صورت تلفنی با دکتر صحبت کرده بودم. وقتی خواستم مدارکم را به دکتر نشون بدم گفتند که نیازی نیست. بعد عملم را برای روز چهارشنبه نوشتند. درسته که باید فردا عمل می شدم ولی چون تو راه قرص های قلبم را خورده بودم مجبور بودم دو روز دیگه هم صبر کنم. دکتر بهم گفت که من این نکته را به صورت تلفنی بهت گفته بودم ولی من هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد. به هر حال حسابی تو ذوقم خورد. بعد هم یه ویزیت برای دکتر درد نوشتند. از اتاق دکتر که بیرون اومدم موضوع را با مادرم درمیون گذاشتم. بعد هم به همراه خانم لام به حیاط بیمارستان رفتم.

    اونوقت ایشون هزینه عمل را بهم دادند. منم کلی از این بابت خجالت کشیدم و بهشون توضیح دادم که این را به عنوان قرض دارم ازتون می گیرم. قبلا هم بهشون گفته بودم که کار می کنم ولی به خاطر پرداخت شهریه دانشگاه، اقساط وام و اقساط موتورم نمی تونم چند ماهی پول هام را جمع کنم. از طرفی هم نمی خواستم این پول را از صابکارم یا خانواده ام قرض بگیرم. بعد از اینکه پول را بهم دادند دوباره به کلینیک رفتیم و منتظر اومدن دکتر درد شدیم. خانم لام دیگه با من و مادرم خداحافظی کردند و رفتند.

    مادرم هم موضوع را با بابام در میون گذاشت. اون هم گفت هیچ اشکالی نداره این دو روز را می مونیم. بعد هم با هم رفتند تا یکم تبریز را بگردند. من هم یکی دو ساعتی منتظر موندم تا اینکه دکتر تشریفشون را آوردند. وقتی سر صحبت باز شد بهشون توضیح دادم که قرص های قلبم را به موقع نمی خورم و همین دیروز وقتی احساس درد کردم به جای یه قرص دوتا قرص خوردم. اونوقت بهم گفت که این کار را یه روستایی هم انجام نمیده! البته اینکه ایشون از دست من گلایه مند باشه درست بود ولی هیچ وقت نسبت دادنم را به یه روستایی متوجه نشدم و اینکه هر کسی جای من بود اینقدر روزها واسش سخت می گذشت که دیگه خوردن قرص واسش یه چیز مسخره به نظر می اومد. دکتر برام پنج تا آمپول زیر پوستی تجویز کردند و یه آزمایش هم نوشتند که باید روز سه شنبه انجامش می دادم.

    بعد ویزیت به داروخونه رفتم تا آمپول ها را تهیه کنم. متصدی گفت که باید فردا بیایی تا دفترچه ات را تایید اینترنتی کنم. به خاطر اینکه ما به تفاوتش با آزاد سه برابر می شد دفترچه را گذاشتم و رفتم. با اومدن بابا و مامان سوار ماشین شدم و از بیمارستان دور شدیم. خدا رو شکر شب یه جایی را به اسم پارک مسافر پیدا کردیم. اونجا مخصوص مسافرانی بود که جایی را برای موندن نداشتند. البته پارک توی محوطه بسته قرار داشت و شب درش را قفل می کردند. حالا دیگه خیالمون بابت جای خواب هم راحت شده بود. بعد از خوردن شام مثل شب قبل من توی ماشین خوابیدم و فردا را توی خواب به انتظار نشستم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 6 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بعد از اینکه هماهنگی های لازم را انجام دادم؛ قرار شد روز شنبه راه بیفتیم تا بعدازظهر یکشنبه ویزیت بشم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم... اما صابکارم یکم مردد بود البته حق هم داشت چون خیلی دیر بهش اطلاع داده بودم ! برای همین رفتنم را به شنبه هفته بعد موکول کردم. توی اون هفته هم سعی کردم تمام کارهای عقب موندم را تکمیل کنم. مثلا مجبور شدم جمعه شب تا دم دمای صبح بیدار بمونم و مجله خانم ح را تکمیل کنم اما باز یکم دیگه ازش موند !

    بالاخره شنبه از راه رسید. تا ظهر کارهای دفتر را انجام دادم. البته یکم از همیشه زودتر به خونه رفتم. وقتی رسیدم سریع پشت سیستم رفتم و مجله ای که قرار بود تحویل بدم را تکمیل کردم. بعد خودم را به هنرستان ملکزاده رسوندم و کار خانم ح را براشون روی فلاش ریختم. در آخر پول فاکتوری که قبلا برای مدرسه آورده بودم را گرفتم. از خانم میم هم خواستم که برام دعا کنه و درباره عملم هم بهشون توضیح دادم. نزدیکای ساعت دو دوباره به خونه برگشتم. به ترتیب اول موتورم را قفل کردم. دوم وسایلم را تکمیل کردم. سوم در اتاقم را قفل کردم. چهارم ناهار خوردم. پنجم کفشاما به پام کردم و ششم به همراه پدر و مادرم راهی سفر شدم. البته قبل رفتن؛ خواهرم منا از زیر قرآن رد کرد و بعد از اینکه با ماشین از خونه دور شدیم یک کاسه آب پشت سرمون ریخت.



    مامانم وسایل کامل را برای یه سفر چند روزه آورده بود. فقط باید یه جا توقف می کردیم و شیشه فلاکس را تعویض می کردیم. بعد یکم جستجو یه جایی توی خیابون 17 شهریور، بابام این کار را با موفقیت انجام داد. اونوقت به راه خودمون ادامه دادیم. منم عقب ماشین واسه خودم جا خوش کرده بودم و برای اینکه حوصله ام سر نره مشغول تخمه شکستن شده بودم. البته نزدیک های عصر یه خواب یکی دو ساعته رفتم. وقتی بیدار شدم به خانم لام زنگ زدم و برای رفتن به کلینیک و ویزیت شدن باهاشون هماهنگ شدم. بعد تماس به ترتیب دلیجان و ساوه راه پشت سر گذاشتیم تا اینکه شب به شهر قزوین رسیدیم.



    اون موقع هم گرسته بودیم و هم خسته! اولین کاری هم که کردیم این بود که دنبال یه رستوران بگردیم و یه غذایی بدن بزنیم. بعد از صرف شام به یه پارک نزدیک ورودی قزوین رفتیم. موقع اومدن گوشی من زیاد شارژ نداشت و چیزی را هم برای شارژ کردنش دنبال خودم نیاورده بودم برای همین با بابام موضوع را درمیون گذاشتم و سیم کارتم را داخل گوشیش قرار دادم. آخرای شب هم که شد من ماشین را برای خوابیدن انتخاب کردم. و اینگونه ما شب را در قزوین به سپری کردیم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه