منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور شنبه 21 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 10:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 18 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    قبلا تعریفش را از عاقای را شنیده بودم ولی اینطور رفتار کردنش برایم جای سوال داشت؟! این چندمین بار بود که از جلوی دفترمون رد می شد و با اون لباس نارنجی که به تن داشت، خودنمایی می کرد. از پشت عینکی که به چشم داشت می شد بی آلایش بودنش را در حالی که شخصیت پیچیده ای داره، تصور کرد.

    چند روز بعد توی دفتر در حالی که رفت و آمد رهگذرها و ماشین ها را نظاره گر بودم و تو خیال خودم پرسه می زدم، متوجه حضورش توی خیابون شدم. همین که به دفترمون نزدیک شد سرش را به طرفم کرد و نگاهی گذرا بهم انداخت. بی اختیار نگاهش را دنبال کردم. هیچگاه تا اون لحظه بهش احساس نزدیکی نکرده بودم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 15 شهریور 1394 11:00 ق.ظ نظرات ()
    از اونجایی که شخصا هر سه ماه یک بار به آرایشگاه میرم و چند هفته یک بار موهای صورتم را اصلاح می کنم؛ همیشه یکی از فاکتورهای علاقه مند کردن طرفم را از دست می دم! با این وجود همیشه سر انتخاب آرایشگرم خیلی حساس هستم و دوست نداشته و ندارم هر کسی موهای سرم را اصلاح کنه و از طرفی هم می دونم که اینا می تونه هیچ ربطی به خاطره امروزم نداشته باشه!

    ساعت یک ظهر بود که به آرایشگاه رسیدم. خوشحال از اینکه وقت قبلی گرفتم در سالن را باز کردم و به عاقای خ سلام کردم. با دیدن صندلی های خالی انتظار و شخصی که تقریبا اصلاحش تموم شده بود به وجد اومدم. هنوز عروسی که توی دلم گرفته بودم، تموم نشده بود و عرق رسیدنم خشک نشده بود که ازم خواست روی صندلی اصلاح کناری بشینم...
    آخرین ویرایش: جمعه 17 آبان 1398 08:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه