تبلیغات
خاطرات من - مطالب هفته سوم تیر 1396
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور چهارشنبه 21 تیر 1396 11:39 ق.ظ نظرات ()

    تو دوره ابتدایی، چندتا از بی مزه های کلاس یکی از دوستام به اسم طاهری را تاری صدا می کردند و اینجور که از ظاهر قضیه براومد اون با این مسئله مشکلی نداشت. تا جایی که به یاد دارم، حداقل توی این یه مورد به دور از این بی ادبی بودم اما یه روز همه چیز جور دیگه ای رقم خورد. زنگ آخر وقتی داشتم به خونه می رفتم؛ دوستم را دیدم.

    نتیجه علاقه من به کنسول بازی آتاری و طبع شعر بچه گانه ای که داشتم باعث شد، یه بیت شعری براش آماده کنم. وقتی از مدرسه خارج شدم همین طور که داشتم دور خودم می چرخیدم و بالا و پایین می پریدم با صدای بلند و پشت سرهم شروع به خوندنش کردم.

    تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!)

    تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!)

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 تیر 1396 12:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 20 تیر 1396 12:21 ب.ظ نظرات ()
    هر روز کارم شده بود، ارسال رزومه به شرکت هایی که آگهی استخدامی گذاشته بودند. روزهایی که دنبال یه کار مناسب بودم؛ خودشون را جای ماه می دادند اما خبری از کار نمی شد که نمی شد. توی این مدت چندتا از اون شرکت ها باهام تماس گرفتند و وقت مصاحبه بهم دادند. با وجود اینکه کاملا خودم را آماده می کردم و با اعتماد به نفس حضور پیدا می کردم اما توی همشون رد شدم.


    یه روز توی شهریور از مترو باهام تماس گرفتند. ظاهرا برای یکی از پست های اداریشون می خواستند از آزمونی هایی که رشته کامپیوتر بودند یه نفر را جذب کنند. مصاحبه طبق روال مصاحبه های قبلی انجام شد. با این تفاوت که آزمون عملی هم بهش اضافه شده بود. چند روز بعد طی تماسی که با آقای نون داشتم؛ متوجه قبولی ام شدم.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 12:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه