تبلیغات
خاطرات من - مطالب علی بهمن پور
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور جمعه 8 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    خط می خورد
    از سیاهه تلخ تقدیر

    یکی یکی روزهایم
    در همهمه ی مبهم زندگی

    اما هیچ کس
    بقچه چاره اش را نمی گشاید!



    شبی از پس نا امیدی ها
    هنگام انتظاری غریب

    یک نفر برایم تکان داد
    شاخه خوشبختی را
    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 فروردین 1393 03:56 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 1 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    توی اولین روز سال یه سری به نظرات وب زدم و فهرستی از وب هایی که نظر گذاشته بودند را تهیه کردم. بعد از یکی دو ساعت تلاش مستمر یکی یکی به وب هاشون سر زدم و سال نو را بهشون تبریک گفتم. برای انتخاب قالب وب هم حدود 7 الی 8 ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره راضی شدم این قالب را انتخاب کنم که البته هنوز جای کار داره باید یه سر و سامونی بهش بدهم. اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاد به غیر از یکی دو مورد دل شکستن و دل به دست آوردن که فکر کنم از این امتحان سربلند بیرون اومده باشم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی منم به نوبه ی خودم سال نو را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید! خب بدون مقدمه خاطره امروز را واستون تعریف می کنم! راستش صبح از خواب پا شدم و به هزار زور و زحمت خودم را روبراه کردم. بعد یه لقمه انداختم بالا و به طرف محل کارم راه افتادم. البته قبلش به تعمیرگاه رفتم تا موتورم را تحویل بگیرم [بابت تصادفی که کرده بودم]. بعد هم خودم را به دفتر رسوندم.



    بعد اسمبل کردن سیستم جدید که واسمون اومده بود با صابکارم به نظافت دفتر مشغول شدیم. راستی ظهر اتفاق خیلی قشنگی افتاد. دقیقا هنگام اذان ظهر بود که بارون تندی شروع به باریدن کرد. تلفیق صدای شُرشُرِ بارون و صدای اذان که از مسجد نزدیکمون پخش می شد؛ آرامش خاصی را به آدم می داد. اون لحظات کلی ذوق مرگ شدم و بعدش هم رفتم تا کارم را تموم کنم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()


    ★☆ سال نو بر همگی مبارک ☆★

    نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار، خوش به حال چشمه ها و دشت ها
    خوش به حال دانه ها و سبزه ها، خوش به حال غنچه های نیمه باز

    آخرین ویرایش: یکشنبه 11 خرداد 1393 03:15 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 14 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 خرداد 1395 03:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 10 اسفند 1392 03:00 ق.ظ نظرات ()
    هنگام هجوم
    سایه های سرد

    در پس این هوای مه آلود

    می چینم از باغ نگاهت
    یک سبد لبخند گرم



    مگر از زندگی
    چه می خواد یک مرد؟!

    تمام آروزی روزهایم

    وقت رفتن
    خورشید را خبر کن

    اینجا ستاره ها
    خاموشی را انتظار می کشند!
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 اسفند 1392 08:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

    موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 19 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...