تبلیغات
خاطرات من - مطالب علی بهمن پور
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور سه شنبه 6 اسفند 1392 04:00 ب.ظ نظرات ()
    لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟ و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد، تا آن شوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت؟
    آخرین ویرایش: جمعه 12 اردیبهشت 1393 02:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 3 اسفند 1392 03:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش بعد از دوش گرفتنم؛ پسرخالم تماس گرفت تا درباره جزئیات زدن کافی نت باهام صحبت کنه وقتی قطع کرد ناخودآگاه گوشی از دستم رها شد و دقیقا از سوراخی که یک سال پیش بابام کف راهروی حموم برای تعمیرات ایجاد کرده بود توی زیرمین افتاد. اون لحظه بهم الهام شد که این کار اصن عاقبت خوبی نمی تونه داشته باشه به هرحال گوشی را از مرگ حتمی نجات دادم و دنبال کار خودم رفتم. چند روز بعد با این پیشنهاد موافقت کردم و با پسرخالم دنبال خرید سیستم رفتیم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 22 بهمن 1392 09:00 ق.ظ نظرات ()
    بعضی از ثبت نام های اینترنتی شامل چند مرحله میشه که بعد از تایید هر مرحله شما می تونید مرحله بعدی را ثبت کنید. اما موضوع بحث ما این نیست. حرف من این هستش که خدایا ما را دچار هرکسی بکن ولی دچار آدم زبون نفهم نکن! اما چه کنیم که همین دو روز پیش یکیشون به دفترمون مراجعه کرد تا واسش ثبت نام اینترنتی بزنیم. اول در اومد گفت که می خوام ثبت نام کنم. منم دست به کار شدم و تا یه مرحله ای را پیش رفتم. بعد وسط کار یه چندتا برگه دیگه در آورد اونوقت سر حساب شدیم که این عاقا قبلا ثبت نام کرده!



    هیچی دیگه تصمیم گرفتم مرحله دوم را براش انجام بدم. آستین بالا زدم و کار را براش سکه کردم. یکی دو تومن هم پول هاش را گرفتم و بهش گفتم که این برگه ها را نگه دار و این برگه ها پست کن! در ضمن جوابش را بیار تا مرحله آخر را تکمیل کنم. بعد در اومد گفت واسه اون مرحله هم پول بدم! بعد بهش گفتم که همینطوره! بالاخره بعد از کلی توضیح دادن و نرمش به خرج دادن از دستش راحت شدیم.



    فردای اون روز دوباره سر و کله اش پیدا شد. وقتی که اومد متوجه شدم که همه برگه ها را پست کرده و الان هم دیگه کاریش نمی شد بکنی! حالا هرچی بهش می گفتم نره اون هم می گفت بدوش! شماره موبایلش و کد ملیش را توی سامانه زدم تا شماره را برام بازیابی کنه ولی هرچی منتظر شدم که جوابش بیاید، نیومد! بعد در اومد گفت از اولش گفتم نباید اینجا میومدم ها! بدون هیچ جر و بحثی راهنماییش کردم که جای دیگه ای بره تا کارش را انجام بده! بعد هم پشت دستم را داغ گذاشتم که دیگه با همچین آدمهایی سر و کله نزم! تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:22 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 17 بهمن 1392 02:30 ب.ظ نظرات ()
    شب من و پسرخالم برای آخرین بار برنامه ها را مرور کردیم تا فردا بتونیم به مشتری ها سرویس بدیم! اما وقتی به دفتر رفتیم همه چیز بهم ریخت.  جونم واستون بگه که هرکاری می کردیم چاپگر نصب نمی شد! جای کابل را عوض کن، اینوری کن، اونوری کن نصب نمی شد که نمی شد! حالا مشتری هم واستا بود و کارش را می خواست تحویل بگیره... بالاخره خودش فهمید که دست و پامون را گم کردیم به همین خاطر هم راهش را کشید و رفت. یه عاقایی هم یه مشت دی وی دی آورد تا براش رایت بزنیم. ازش وقت گرفتم چون اون موقع دی وی دی خام نداشتیم...



    یه عاقایی هم اومده بود تا براش آهنگ های زنونه بریزیم! ما هم به تیریجی اعتقادمون برخورد و خیلی مودبانه عذرش را خواستیم. البته این همه ماجرا نبود. من توی این لحظه سلام می کنم به همه کسانی که دارند این خاطره را می خونند. بعد هم باید بگم که خدا رو شکر کارها روی غلتک افتاد. دلیل نصب نشدن چاپگر را هم متوجه شدم و اون را نصب کردم. بعد هم چندتا مشتری اومدند و براشون تحقیق گرفتم. با دی وی دی هایی هم که پسرخالم گرفته بود کار رایت را انجام دادم. البته درسته من کار اون پسرک را چاپ کردم ولی اون تا آخر شب دیگه دنبال کارش نیومد.



    برای روز اول بد نبود. ساعت آخر کاری هم نقشه کشیدیم که چه تغییراتی توی دفتر انجام بدیم. کلی هم واسه خودمون رویا پردازی کردیم. الان که این خاطره را می نویسم متوجه شدم که خدا داره همه چیز را جور می کنه فقط باید توی مسیر درسته قدم برداریم و سخت کار کنیم تا به موفقیت برسیم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 15 بهمن 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش توی دفتر مشغول انجام کارها بودم که پسر داییم از پایگاه مسجد تماس گرفت و گفت: سریع خودم را بهش برسوم چون کار مهمی باهام داره! یکم به کارها سر و سامون دادم و راهی شدم. اول فکر کردم در مورد کامپیوتر براش سوال پیش اومده ولی بعد مشخص شد که می خواد در مورد مسئله مهمی باهام صحبت کنه! اینطور که بویش می اومد باید برای یه دفتر کافی نت مجوز کار می گرفتم و اونها هم مبلغی را به صورت ماهیانه بهم می دادند! دلیل اینکه به صاحبش مجوز نمی دادند این بود که رشته ی تحصیلیش کامپیوتر نبود. من شخصا به انجام این کار راضی نبودم حتی وقتی با صابکارم درمیون گذاشتم گفت این کار را انجام ندم چون باید مسئولیت خیلی چیزها را به عهده بگیرم. بالاخره از این کار سر باز زدم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 11 بهمن 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 تیر 1396 11:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 3 بهمن 1392 05:45 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی خاطرم را با این سوال شروع می کنم که تا حالا شده یه قورباغه ی واقعی را قورت بدی؟ خب به اطمینان این یکی از سخت ترین و چندش آورترین کارهایی هست که می تونی اون را انجام بدی! با هم متن زیر را می خونیم تا به اصل ماجرا پی ببریم!

    هنگام ثبت نام دوره کارشناسی هیچ علاقه ای برای شرکت در کنکور نداشتم! اما مراجعه دانش آموزا و دانشجوها به کافی نت برای ثبت نام مرا بیشتر به کار ترغیب می کرد. به هر حال ثبت نامم را انجام دادم. با گذشت زمان دوباره نظرم عوض شد اما چند روز مونده به کنکور تصمیم جدی گرفتم که توی آزمون شرکت کنم. راستش من یه شاهی هم درس نخونده بودم ولی هیچ استرسی به خودم راه ندادم و خیلی شیک و مجلسی راهی محل آزمون شدم. تا جایی که عقلم قد می داد و از دوره کاردانی به یاد داشتم تست زدم اما دیگه کاری به گزینه های اشتباه نداشتم. رعایت همینا باعث شد به راحتی توی دانشگاهی که می خواستم قبول بشم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 19 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...