تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور جمعه 2 خرداد 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! یکی دو روز پیش قصد شستن شلوارم را کردم! همین که دست به کار شدم؛ متوجه شدم که حسابی از خجالتش دراومدم و دیگه قابل استفاده نیست! بدین ترتیب تصمیم بر خریدن لباس گرفتم. فردا شب یکم پول از صابکارم قرض گرفتم و به سمت خونه راهی شدم. روی موتور بودم که گوشیم شروع به لرزیدن کرد! یه کنار نگه داشتم و پیامی که واسم اومده بود را خوندم. یه نفر براش مشکلی پیش اومده بود و حالا من باید کمکش می کردم. حسابی توی دلم خالی شد. دوباره سوار موتور شدم و خودم را به فروشگاه رسوندم. توی پیاده رو یه ماشین پارک کرده بود. سعی کردم خیلی آروم ماشین را رد کنم اما از شانس بد من سر موتور به جعبه هندونه ها خورد.

    سریع از موتور پیاده شدم و یکی دوتا هندونه ای که روی زمین غلط خورده بود را سر جاش برگردوندم. ولی خب یکی از اونها شکست. هندونه شکسته را داخل فروشگاه بردم و به صاحبش همه چیز را توضیح دادم و ازش خواستم و که هزینه اش را حساب کنه! در ضمن یه شارژ همراه اول هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم. البته قبلش خطم را شارژ کردم و ماجرا را جویا شدم. خدا رو شکر مشکل بنده خدایی که بهم پیام داده بود هم بعد یکی دو ساعت تا حدودی حل شد.

    فردا صبح به همراه خانواده برای خرید لباس رفتم. هیچی دیگه کلی مغازه را زیر پا گذاشتم تا بالاخره یه فروشگاه باز پیدا کردم. همونجا یه چندتا شلور امتحان کردم تا بالاخره یکیش مورد پسندم قرار گرفت.   برای خرید لباس به یه فروشگاه دیگه رفتیم. امسال برای خرید لباس رنگ آبی را انتخاب کردم. البته توی خرید کفش دچار مشکل شدم. چون آقای فروشنده هر کفشی را آوردند به پام نخورد. وقتی بهش گفتم شماره پام 45-46 هست تعجب کرده بود! بابا تعجب نداره دیگه پاهام بزرگه خب! تا اینکه شب همون روز موفق شدم کفشی که می خوام را خرید کنم. تا یه خاطره دیگه همتون به خدای بزرگ می سپارم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همه بیننده های وب و خواننده های خاموش آن هیچی دیگه اول دبیرستان بودم که با یه انتشاراتی آشنا شدم. خیلی بهم بها می داد و منم سعی می کردم که بهشون کمک کنم. قسمتی از تجربه های زندگیم را هم از این مجموعه به دست آوردم. البته یکی دوبار هم سر قضیه مالی دچار مشکل شده بودیم ولی خب دوباره با هم آشتی کردیم و همه چیز ختم به خیر شده بود. همه اینها گذشت تا اینکه یه روز آقای ها (صاحب انتشاراتی) تماس گرفت و بهم پیشنهاد یه کار داد. در واقع یه شخص بختیاری حدود 20 تا 30 سال از عمر خودش را صرف جمع آوری لغات بختیاری به فارسی کرده بود و الان وظیفه من این بود که لغات تایپ شده را غلط گیری کنم و مثل فرهنگ دهخدا یا معین اون را صفحه آرایی کنم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام عرض می کنم خدمت همگی عاقا یه روز ما توی دفتر نشسته بودیم که یه دختری مودم ADSL خودش را برای تنظیم آورد. یه نگاهی به مودم انداختم و یه نگاهی به اون دختره و گفتم ببخشید خانم شما باید آداپتور مودم را هم دنبال خودتون بیارید. بعد ما صبرها کردیم و دوباره سر و کله اون دختر پیدا شد. اونوقت دیدم مودم را با اسپیلیتر (نویزگیر) برداشته آورده!! من هر چی پیش خودم فکر کردم متوجه نشدم که من چطوری باید این اسپیلیتر را به این مودم متصل کنم تا روشن بشه و بتونم تنظیمش کنم. بالاخره با هر زحمتی بود به زبون ساده بهش فهموندم که این دستگاه باید روشن بشه! اون هم متوجه شد و رفت.


    اما همه ماجرا به اینجا ختم نشد چون بعدها یکی دوبار دیگه این اتفاق افتاد و دقیقا اون یکی دوتا نیز با خودشون اسپیلیتر (نویزگیر) به جای آداپتور آوردند. ما نیز فهمیدیم که درصدی از دختران نه تنها خنگ هستند بلکه این ویژگی را به صورت یکسان درون خودشون دارند. خدمتون عارضم که این ماجراها گذشت تا اینکه خانومی سراسیمه زنگ زد که ای بابا سیستم دچار مشکل شده و لطفا بیایید درستش کنید. منم گفتم که چارچوب کاری ما اینطوری هست که شما باید با سیستم تشریف بیارید اینجا تا بتونم براتون تعمیرش کنم. باز توی دفتر نشسته بودم که اون خانومه به همراه دخترش اومدند. بعد دیدم که به جای کیس مانیتورشون را آوردند. البته من هیج وقت متوجه نشدم که اون خانوم با دخترشون چه فکری کردند ولی باهاشون مدارا کردم و اونها هم متوجه اشتباهشون شدند. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 12 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی حدود ساعت 12 جمعه بود که به خونه رسیدیم. برای سلامتی من، خواهرم اسفند دود کرد. توی طول سفر هم ختم صلوات برداشته بود و آش نذری درست کرده بود. واقعا از این همه لطفی که در حقم شده بود خوشحال بودم. بعد استراحت کوتاهی کردم و به وبم سر زدم. ظهر هم طبق دستور پزشک قرص هام را مصرف کردم و با خانواده ناهار خوردم.



    و اما همه این اتفاق ها از اوایل اسفند سال پیش شروع شد. وقتی می خواستم از وب خداحافظی کنم یه نفر تماس گرفت و حالم را جویا شد. منم مشکلم را بهش گفتم. بعد پیگیری های لازم را برام انجام داد. توی عید مدارکم را اسکن کردم و روی وب قرار دادم. بعد تصمیم بر این گرفته شد که به این سفر برم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم. توی اولین روز سفر شماره خواهرش یعنی خانم لام را برام فرستاد تا دیگه با ایشون در ارتباط باشم. خانم لام با اینکه ازدواج کرده بودند و مشکلات خاص خودش را داشتند هیچ کوتاهی برای من و خانواده ام نکردند. واقعا نمی دونم با چه زبونی باید ازشون تشکر کنم فقط می تونم بگم واقعا ممنونم.

    در همین جا برای کسی که به وبم اومد، خواهرش خانم لام، خانواده ام و هر کسی که به این وب سر می زنه کمال تشکر را دارم و براتون از خدا بهترین ها را آرزو می کنم و امیدوارم همیشه توی سلامتی زندگی کنید و از زندگیتون ذلت ببرید. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح در خدمت پرستار بودم. بعد بخش خدمات اومدند و برای بیماران صبحانه آوردند. البته من را از یادشون بردند. در واقع من شده بودم یه بیمار خاص! چند دقیقه که گذشت پتو را دستم گرفتم به طرف بخش پرستاری رفتم و بهشون گفتم این چیه واسه من آوردید؟ بعد هم گفتم که نمی خواهید بهم صبحانه بدید؟ عاقا به این صورت خشم خودمان را کنترل کردیم و البته کمی هم گرد و خاک کردیم. هیچی دیگه هم پتوی تختمان عوض شد و هم برایمان صبحانه آوردند. البته من به مامانم زنگ زدم و اون هم برایم شیر و کیک گرفت. بعد هم اومد کلی قربون صدقم رفت و دلم را شاد کرد.

    حدود ساعت 10 بود که سر و کله دکتر پیدا شد. دیگه تقریبا همه قهمیده بودند که برای من چه اتفاقی افتاده بود. ابتدا در مورد اینکه چرا آقای دکتر مدارک من را ندیده بود صبحت کردم. بعد دکتر گفت که شما این مدارک را بهم نشون نداده بودید و من گفتم که دو بار مدارک را پیش خودتون آوردم و یه بار هم موقع عمل تحویل بخش پرستاری دادم بعد اضافه کردم که آقای دکتر یعنی هر کسی از راه رسید و گفت من تنگی دارم شما هم باید سریع اون را بستری کنید و عملش کنید؟! دکتر گفت ببینید شما مشکوک به تنگی بودید به هر حال عمل سیستوسکوپی باید انجام می شد. بعد هم گفتم که چرا وضعیت من را اطلاع نداده بودید که با پای خودم به دستشویی برم؟! بعد پرستار گفت که ببینید شما بعد عمل نمی تونستید به خاطر مواد بیهوشی تکون بخورید و ممکن بود براتون خطرناک باشه!

    وای خدای من چی به سر این مردم اومده! چرا همه صورت مسئله را پاک می کنند. من می گم چرا مدارکم را ندیدی بهم می گه تو بالاخره مشکوک به تنگی بودی! به پرستار می گم که چرا وضعیت من را اطلاع ندادی میگه برای توی خطرناک بود که از تختت پایین بیایی! اگر توی اون لحظه دکتر می گفت که بله خق با شماست ما کوتاهی کردیم از آوردن هزار تا دلیل برایم بهتر بود و این عمل درس بزرگی برایم شد که حواسم را به اطرافم بیشتر جمع کنم.

    حالا این وسط دفترچه ام گم شده بود. با کلی زحمت تونستم پیداش کنم. بابام دفترچه را پیش دکتر برد تا داروهایی را برام تجویز کنه. بعد مسئول بیمه اومد و بررسی های لازم را انجام داد. هیچی دیگه وسایلم را جمع جور کردم. بعد لباس هایم را عوض کردم. اونوقت از هر کسی که توی بیمارستان بود و با من در ارتباط بود حلالیت خواستم. به این صورت با روی خوش از بیمارستان بیرون رفتم. البته قبلش رفتم و داروهام را تهیه کردم. توی اون لحظه به خانم لام زنگ زدم و بابت هزینه ای که بهم داده بودند و پیگیری هایی که کرده بودند تشکر کردم.

    خدا رو شکر که همه چیز به خوبی تموم شده بود. درسته توی لحظه خوب نشده بودم اما هنوز ناامید نبودم و به بهبود بیماریم فکر می کردم. بالاخره با کوله باری از خاطره شهر تبریز را ترک کردیم و راهی اصفهان شدیم. برای برگشت از جاده های قدیم استفاه کردیم. البته شب زیاد توقف نداشتیم و سعی کردیم بیشتر توی جاده باشیم اما نیمه های شب انرژی بابام تموم شد و چند ساعتی را به خواب رفتیم. شب به همگی خوش
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح زود از خواب بیدار شدیم. سریع کارهامون را کردیم به بیمارستان رفتیم. البته اگه زودتر رفته بودیم پذیرش ما از بخش اورژانس انجام می شد ولی بابت تأخیرمون مجبور شدم تا ساعت 7:30 صبر کنیم. متصدی پذیرش ازم خواست که مبلغ نیم میلیون تومن را علی الحساب به حساب بیمارستان واریز کنم. وقتی به بانک مراجعه کردم تا اومدم زیپ کوله پشتی ام را باز کنم به یک باره سر زیپ شکست. این سومین بار بود که توی طول سفر زیپی به دست من خراب می شد. البته هر بار اتفاقی و بدون بی احتیاطی برام پیش می اومد. واقعا نمی دونستم این نشونه چی می تونه باشه! توی اون لحظه دیگه کاری نمی تونستم انجام بدم. فقط هزینه را به بیمارستان پرداخت کردم و بقیه کارهای پذیرش را انجام دادم.

    لباس بیمارستان را پوشیدم و رفتم روی تخت خوابیدم. نزدیک های ظهر من و دو نفر دیگه را برای عمل به اتاق عمل بردند. بعد رفتیم و توی اتاق انتظار نشستیم. البته من سابقه عمل داشتم و هیچ وقت چیزی به اسم اتاق انتظار به گوشم نخورده بود. کلی به دکتر و پرستاراش انتقاد کردم که ای بابا خب چرا موقع عمل بیمارتون را به اینجا نمیارید. البته قبلش کلی انتظار کشیده بودم تا راضی شدم این صبحت ها را بکنم. بعد شنیدم حرفام دکتر گفتند که اتاف را برای عمل ایشون آماده کنید.

    من از ته دل مطمئن بودم که عمل خوبی را پشت سر خواهم گذاشت. با آرامش رفتم و روی تخت عمل دراز کشیدم. متصدی بیهوشی بالای سرم اومد و یه آمپول بهم تزریق کرد و ماسکی را روی صورتم گذاشت. چشمام شروع کرد سیاهی بره و چند لحظه بعد کامل بیهوش شدم. وقتی به هوش اومدم داشتند منا روی تخت خودم منتقل می کردند. کم کم متوجه شدم که هیچ دردی را احساس نمی کنم بعلاوه اینکه اصلا سوندی هم وصل نشده بود و این در صورتی بود که دکتر بهم گفته بود که بعد عمل باید تا یه هفته سوند را تحمل کنی!

    بعد از این متوجه شدم که مثانه ام کامل پر شده و دیگه برام قابل تحمل نبود. این موضوع را به پرستار اطلاع دادم. آنها هم یه ظرف برام آورند که خودم را روی تخت تخلیه کنم. اما واقعا این کار غیر ممکن بود. بالاخره تصمیم بر این گرفته شد که پرستار بیاد و یه سوند بهم وصل کنه! تمام همراهان را به بیرون راهنمایی کردند. بعد پرستار کار خودش را شروع کرد. کم کم داشت شکم به یقین تبدیل میشد که اصلا هیچ عملی روی من صورت نگرفته چون پرستار نتونست سوند معمولی را بهم وصل کنه! بعد یه سوند باریک تر را امتحان کرد. تو اون لحظات یه دستم را به کنار تخت گرفته بودم یه دستم را هم به میله بالای سرم و داشتم دردش را تحمل می کردم. اما مردانگی ام را حفظ کردم و جلوی گریه ام را گرفتم. بعد از تخلیه مثانه ام آروم تر شدم.

    عصر به کلینیک زنگ زدم و با دکترم صحبت کردم. دکتر گفت خوب کاری کردی که تماس گرفتی! آقای بهمن پور ما با دستگاه شما را نگاه کردیم. شما هیچ تنگی نداشتید. بعد مرخص شدن باید برات قرص تجویز کنم تا مشکلت برطرف بشه! توی اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. حالا چطور باید واقعیت را قبول می کردم. کلی سوال توی ذهنم شکل گرفت. اینکه چرا دکتر مدارک پزشکی ام را هنگام مراحعه ندید؟ چرا دکتر وضعیت من را اطلاع نداده بود که دیگه بهم سوند وصل نکنند و خودم با پای خودم به دستشویی برم؟ از این خبر باید خوشحال می شدم یا ناراحت؟ واقعا داشتم دیوونه می شدم! بدین صورت وضعیتم را خودم به پرستار اطلاع دادم و گفتم نیازی به سوند ندارم و لطفا این را از بدنم خارج کنید. دوباره کلی درد تحمل کردم و توی خودم سوختم و ساختم تا تونستم توی اون شرایط با این اتفاق کنار بیام.

    وای خدای من چرا این اتفاق باید برای من بیفته! چرا من نباید خوب می شدم؟ همه جوونی من مگه چند سال می تونه باشه؟ شاید این ها به خاطر گناه هایی بود که انجام داده بودم. شایدم اینطوری داشتم آزمایش می شدم ولی هرچه بود تحملش خیلی سخت بود. به خاطر زدن سوند سوزش شدید پیدا کردم تا چند روز باید تحملش می کردم. پیرمرد کناری ام دلش برام سوخت و کمی با حرف زدن منا دلداری داد. بالاخره با تحمل شرایط و راضی نگه داشتن خودم برای شنیدن یه پاسخ مناسب از طرف دکتر روز را سپری کردم و به خواب رفتم. شب با همه زیبایی هایش بر همگی خوش!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. مادرم سریع از جاش بلند شد و مشغول جمع کردن وسایل شد و اینها همه به خاطر بارش شدید بارون بود. من و بابام هم از جامون بلند شدیم و به سرعت وسایل را جمع و جور کردیم و داخل ماشین ریختیم. چیزی نمونده بود که مثل موش آب کشیده بشیم. بعد از پشت سر گذاشتن این بحران برای تزریق آمپول راهی بیمارستان شدیم. وقتی آمپول را زدم به سرعت به آزمایشگاه رفتم و نوبت گرفتم. متصدی آزمایشگاه یه شیشه خون ازم گرفت و برای آزمایش غلظت خونم با یه دستگاه گوشم را خون انداخت و اون را بررسی کرد.

    عاقا ما با موفقیت آزمایش را دادیم و بعد از اون به خونواده تماس گرفتم و از بیمارستان دور شدیم. تو کوچه پس کوچه های شهر مادرم توی ماشین پیک نیک را روشن کرد و مشغول درست کردن چایی شد. عاقا ما را بگی چشامون از حدقه در اومد. د آخه مادر من چرا توی ماشین پیک نیک روشن می کنی ؟! هیچی دیگه این واقعه را پذیرفتیم و بعد از اون چایی میل کرده و به اتفاق خانواده به پارک رفتیم.

    هیچی دیگه تا نزدیک های عصر توی پارک بودیم بعد دوباره به بیمارستان برگشتیم و من برای گرفتن آزمایشم به آزمایشگاه رفتم. البته یه سر هم به دکتر درد برای بررسی آخرین وضعیتم زدم. بعد از اون به بازار تبریز رفتیم و همین که خواستم برای صابکارم سوغات تهیه کنم تگرگ شروع به باریدن کرد. البته بازار تبریز کاملا سرپوشیده هستش و هیچ اتفاق خاصی برای من و مامانم نیفتاد. فروشنده می گفت که حوله های تبریز معروف هستش! راستش منم چیزی جالب تر از اون پیدا نکردم. به خاطر همین یه حوله کامل تو بسته بندی شیک گرفتم. بعد از خرید سوغات با یه زاجراتی سوار ماشین شدیم. راستش تا حالا توی عمرم تگرگ هایی به این بزرگی ندیده بودم. بالاخره بعد 15 دقیقه رانندگی آسمون دلش به رحم اومد و آروم شد. آخرای شب زیر یه پل تو یکی از خیابون های تبریز رفتیم. این بار با احتیاط توی ماشین خوابیدم تا مشکلی واسم پیش نیاد آخه فردا روز خیلی بزرگی واسم بود.
    آخرین ویرایش: شنبه 29 آذر 1393 12:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...