تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور جمعه 1 فروردین 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    توی اولین روز سال یه سری به نظرات وب زدم و فهرستی از وب هایی که نظر گذاشته بودند را تهیه کردم. بعد از یکی دو ساعت تلاش مستمر یکی یکی به وب هاشون سر زدم و سال نو را بهشون تبریک گفتم. برای انتخاب قالب وب هم حدود 7 الی 8 ساعت وقت گذاشتم تا بالاخره راضی شدم این قالب را انتخاب کنم که البته هنوز جای کار داره باید یه سر و سامونی بهش بدهم. اتفاق خاص دیگه ای هم نیفتاد به غیر از یکی دو مورد دل شکستن و دل به دست آوردن که فکر کنم از این امتحان سربلند بیرون اومده باشم. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی منم به نوبه ی خودم سال نو را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید! خب بدون مقدمه خاطره امروز را واستون تعریف می کنم! راستش صبح از خواب پا شدم و به هزار زور و زحمت خودم را روبراه کردم. بعد یه لقمه انداختم بالا و به طرف محل کارم راه افتادم. البته قبلش به تعمیرگاه رفتم تا موتورم را تحویل بگیرم [بابت تصادفی که کرده بودم]. بعد هم خودم را به دفتر رسوندم.



    بعد اسمبل کردن سیستم جدید که واسمون اومده بود با صابکارم به نظافت دفتر مشغول شدیم. راستی ظهر اتفاق خیلی قشنگی افتاد. دقیقا هنگام اذان ظهر بود که بارون تندی شروع به باریدن کرد. تلفیق صدای شُرشُرِ بارون و صدای اذان که از مسجد نزدیکمون پخش می شد؛ آرامش خاصی را به آدم می داد. اون لحظات کلی ذوق مرگ شدم و بعدش هم رفتم تا کارم را تموم کنم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

    موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 7 اسفند 1392 05:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی امروز چهارشنبه بود و تا عصر هم کلاس داشتم اما وقتی صبح از خواب پاشدم خستگی بهم غلبه کرد و مجبور شدم تا ساعت 8:30 بخوابم. بعد تصمیم گرفتم به جای رفتن به کلاس ساعت 8 به مدرسه برم و امانتی خانم ت را بهش برگردونم. عاقا ما قبلنا با روزهایی مثل سه شنبه و دوشنبه مشکل داشتیم اما امسال دور روی روز چهارشنبه افتاده بود. صبح به اتاقم رفتم و بعد چند وقت بالاخره مرتبش کردم. امانتی را برداشتم و کارهام را انجام دادم و بعد نزدیک موتورم شدم و یه نگاهی بهش انداختم.

    چند سال پیش من با موتور یکی از فامیلامون درحالی که اون هم باهام بود تصادف کردم. البته من هزینه تعمیر موتورش را کامل پرداخت کردم. ولی خب اون کیلومتر شمار فابریکش شکست. با این حال هیچی بهم نگفت. حالا بعد گذشت این همه مدت داشتم فکر می کردم اگه یه روزی این اتفاق واسه خودم می افتاد چه واکنشی نشون می دادم. خب واقعا خیلی سخت بود. وقتی فکر کردنم تموم شد سوار موتور شدم و راه افتادم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:25 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 3 اسفند 1392 03:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش بعد از دوش گرفتنم؛ پسرخالم تماس گرفت تا درباره جزئیات زدن کافی نت باهام صحبت کنه وقتی قطع کرد ناخودآگاه گوشی از دستم رها شد و دقیقا از سوراخی که یک سال پیش بابام کف راهروی حموم برای تعمیرات ایجاد کرده بود توی زیرمین افتاد. اون لحظه بهم الهام شد که این کار اصن عاقبت خوبی نمی تونه داشته باشه به هرحال گوشی را از مرگ حتمی نجات دادم و دنبال کار خودم رفتم. چند روز بعد با این پیشنهاد موافقت کردم و با پسرخالم دنبال خرید سیستم رفتیم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 22 بهمن 1392 09:00 ق.ظ نظرات ()
    بعضی از ثبت نام های اینترنتی شامل چند مرحله میشه که بعد از تایید هر مرحله شما می تونید مرحله بعدی را ثبت کنید. اما موضوع بحث ما این نیست. حرف من این هستش که خدایا ما را دچار هرکسی بکن ولی دچار آدم زبون نفهم نکن! اما چه کنیم که همین دو روز پیش یکیشون به دفترمون مراجعه کرد تا واسش ثبت نام اینترنتی بزنیم. اول در اومد گفت که می خوام ثبت نام کنم. منم دست به کار شدم و تا یه مرحله ای را پیش رفتم. بعد وسط کار یه چندتا برگه دیگه در آورد اونوقت سر حساب شدیم که این عاقا قبلا ثبت نام کرده!



    هیچی دیگه تصمیم گرفتم مرحله دوم را براش انجام بدم. آستین بالا زدم و کار را براش سکه کردم. یکی دو تومن هم پول هاش را گرفتم و بهش گفتم که این برگه ها را نگه دار و این برگه ها پست کن! در ضمن جوابش را بیار تا مرحله آخر را تکمیل کنم. بعد در اومد گفت واسه اون مرحله هم پول بدم! بعد بهش گفتم که همینطوره! بالاخره بعد از کلی توضیح دادن و نرمش به خرج دادن از دستش راحت شدیم.



    فردای اون روز دوباره سر و کله اش پیدا شد. وقتی که اومد متوجه شدم که همه برگه ها را پست کرده و الان هم دیگه کاریش نمی شد بکنی! حالا هرچی بهش می گفتم نره اون هم می گفت بدوش! شماره موبایلش و کد ملیش را توی سامانه زدم تا شماره را برام بازیابی کنه ولی هرچی منتظر شدم که جوابش بیاید، نیومد! بعد در اومد گفت از اولش گفتم نباید اینجا میومدم ها! بدون هیچ جر و بحثی راهنماییش کردم که جای دیگه ای بره تا کارش را انجام بده! بعد هم پشت دستم را داغ گذاشتم که دیگه با همچین آدمهایی سر و کله نزم! تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:22 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 17 بهمن 1392 02:30 ب.ظ نظرات ()
    شب من و پسرخالم برای آخرین بار برنامه ها را مرور کردیم تا فردا بتونیم به مشتری ها سرویس بدیم! اما وقتی به دفتر رفتیم همه چیز بهم ریخت.  جونم واستون بگه که هرکاری می کردیم چاپگر نصب نمی شد! جای کابل را عوض کن، اینوری کن، اونوری کن نصب نمی شد که نمی شد! حالا مشتری هم واستا بود و کارش را می خواست تحویل بگیره... بالاخره خودش فهمید که دست و پامون را گم کردیم به همین خاطر هم راهش را کشید و رفت. یه عاقایی هم یه مشت دی وی دی آورد تا براش رایت بزنیم. ازش وقت گرفتم چون اون موقع دی وی دی خام نداشتیم...



    یه عاقایی هم اومده بود تا براش آهنگ های زنونه بریزیم! ما هم به تیریجی اعتقادمون برخورد و خیلی مودبانه عذرش را خواستیم. البته این همه ماجرا نبود. من توی این لحظه سلام می کنم به همه کسانی که دارند این خاطره را می خونند. بعد هم باید بگم که خدا رو شکر کارها روی غلتک افتاد. دلیل نصب نشدن چاپگر را هم متوجه شدم و اون را نصب کردم. بعد هم چندتا مشتری اومدند و براشون تحقیق گرفتم. با دی وی دی هایی هم که پسرخالم گرفته بود کار رایت را انجام دادم. البته درسته من کار اون پسرک را چاپ کردم ولی اون تا آخر شب دیگه دنبال کارش نیومد.



    برای روز اول بد نبود. ساعت آخر کاری هم نقشه کشیدیم که چه تغییراتی توی دفتر انجام بدیم. کلی هم واسه خودمون رویا پردازی کردیم. الان که این خاطره را می نویسم متوجه شدم که خدا داره همه چیز را جور می کنه فقط باید توی مسیر درسته قدم برداریم و سخت کار کنیم تا به موفقیت برسیم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...