تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور سه شنبه 15 بهمن 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش توی دفتر مشغول انجام کارها بودم که پسر داییم از پایگاه مسجد تماس گرفت و گفت: سریع خودم را بهش برسوم چون کار مهمی باهام داره! یکم به کارها سر و سامون دادم و راهی شدم. اول فکر کردم در مورد کامپیوتر براش سوال پیش اومده ولی بعد مشخص شد که می خواد در مورد مسئله مهمی باهام صحبت کنه! اینطور که بویش می اومد باید برای یه دفتر کافی نت مجوز کار می گرفتم و اونها هم مبلغی را به صورت ماهیانه بهم می دادند! دلیل اینکه به صاحبش مجوز نمی دادند این بود که رشته ی تحصیلیش کامپیوتر نبود. من شخصا به انجام این کار راضی نبودم حتی وقتی با صابکارم درمیون گذاشتم گفت این کار را انجام ندم چون باید مسئولیت خیلی چیزها را به عهده بگیرم. بالاخره از این کار سر باز زدم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 3 بهمن 1392 05:45 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی خاطرم را با این سوال شروع می کنم که تا حالا شده یه قورباغه ی واقعی را قورت بدی؟ خب به اطمینان این یکی از سخت ترین و چندش آورترین کارهایی هست که می تونی اون را انجام بدی! با هم متن زیر را می خونیم تا به اصل ماجرا پی ببریم!

    هنگام ثبت نام دوره کارشناسی هیچ علاقه ای برای شرکت در کنکور نداشتم! اما مراجعه دانش آموزا و دانشجوها به کافی نت برای ثبت نام مرا بیشتر به کار ترغیب می کرد. به هر حال ثبت نامم را انجام دادم. با گذشت زمان دوباره نظرم عوض شد اما چند روز مونده به کنکور تصمیم جدی گرفتم که توی آزمون شرکت کنم. راستش من یه شاهی هم درس نخونده بودم ولی هیچ استرسی به خودم راه ندادم و خیلی شیک و مجلسی راهی محل آزمون شدم. تا جایی که عقلم قد می داد و از دوره کاردانی به یاد داشتم تست زدم اما دیگه کاری به گزینه های اشتباه نداشتم. رعایت همینا باعث شد به راحتی توی دانشگاهی که می خواستم قبول بشم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سلام علیکم! این خاطره به خیلی سال های پیش برمی گرده! راستش ما تازه رفته بودیم تو خط نماز و یاد گرفته بودیم چطوری اون را اقامه کنیم. منظورم از ما حسن و برادر کوچکترم هم بود. خب یه شب ما به فکرمون خطور کرد که نماز را توی کوچه بخونیم. توی نوع خودش خیلی جالب به نظر می رسید. به کمک هم موکت انداختیم و وضو گرفتیم و آماده شدیم. وسط های نماز بودیم که رفت و آمد همسایه ها شروع شد. یکی از پیرمردای کوچه که عاقا سید صداش می زدیم حسابی از این حرکت خوشش اومد و ما را تشویق کرد. ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و نماز را به پایان رسوندیم. الان که فکر می کنم می بینم واقعا چه قدر از اون فکرهای خوب و دل پاکی که داشتیم دور شدیم. خدایا عاقبت هممون را ختم به خیر کن... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:19 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 16 دی 1392 09:40 ق.ظ نظرات ()
    سلام امروز ساعت 10:30 امتحان زبان داریم و من حوصله خوندن یه کلمه دیگه را هم ندارم! امیدوارم هرچی زودتر این امتحان را به خوبی پشت سر بگذاریم. الانم مجتبی دوستم مشغول آخرین تلاش ها برای کسب نمره خوب هستش! آورده اند که گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! و مصداق این ضرب المثل غرغر کردن مجتبی برای متقاعد کردنم واسه درس خوندن هستش...   ولی من گوشم بدهکار این حرفا بدهکار نیست چون از صبح ساعت 7 تا ساعت 8 هی نازش را کشیدم اما پتو را به دور خودش کشیده بود و تو جای خودش غلط می خورد. خب دیگه من باید برم. همتون را هم به خدای بزرگ می سپارم. راستی حتما برای من و دوستم دعا کنید...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 30 آذر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    یه ضرب المثل داریم که میگه: حسنی به مکتب نمی‌رفت، اگر می‌رفت جمعه می‌رفت! حالا این عاقا حامد ما هم شده بود مثال حسنی قصه ما! اصل ماجرا ازین قراره که چند روز پیش تصمیم را بر این گرفتیم که چندتا خونواده بشیم و پیک هامون را روی هم بریزیم و این شب یلدایی را خوش بگذرونیم عاقا پولا جمع شد و روز موعود فرا رسید! صبح شب یلدا جالب از آب در نیومد چون خانم سین زنگ زد ازم خواست تا واسش یه برنامه بنویسم اونم چی توی 5 دقیقه! منم اون لحظه هنگ کردم و بدیو بدیو دنبال برنامه توی اینترنت گشتم به 3 دلیل:

    1- چون اون موقع حضور ذهن نداشتم
    2- چون نرم افزار برنامه نویسی را در اختیار نداشتم تا بتونم همون لحظه چک کنم
    3- باید مطمئن می شدم که برنامه درست از آب درمیاد

    بالاخره بعد از چند بار تماس پیاپی خانم سین، گرفتن استرس، هول شدن و دستپاچه شدن بی مورد و خیلی موارد دیگر؛ موفق به نوشتن برنامه شدم. بعد هم تلفن را برداشتم تا برنامه را بخونم! وقتی دیدم نمیشه از پشت تلفن برنامه را توضیح داد از خانم سین خواستم که به دفتر بیاد و برنامه را چاپ شده تحویل بگیره! عاقا ما که نمی خواستیم بلند حرف بزنیم ولی خب ناخواسته بلند حرف زدیم. اونوقت خانم به تریج قباش برخورد. هیچی دیگه آمد و برنامه را گرفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد و رفت... بعد چند بار تماس پیاپی آمدیم ابروشو درست کنیم، چشمش کور شد. ما هم پیام دادیم که بهتر است کارهایشان را جای دیگر ببرند. بدین ترتیب ارتباط ما با خانم سین به کل قطع شد...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 29 آذر 1392 10:00 ق.ظ نظرات ()
    سلام چاکر برو و بچه های سایت هم هستیم بدجور بابت تاخیر چند هفته ایم هم معذرت می خوام خب خیر سرم آدمم دیگه! ممکنه فراموش کنم، کم لطفی کنم، بد کنم یا خطا کنم اما خب شما به بزرگواری خودتون ببخشید راستش آدم نباید این قدر بی چشم و رو باشه و فقط سختی های زندگی را ببینه خجالتم نمی کشه با اون قده بلندش! اصلا من نمی دونم چرا هر کی می خواد منا موعظه کنه این قد منا دخیل می کنه الان که به خودم سرایت کرده! خب بریم سراغ زیبایی های زندگی که می خواستم در موردش صحبت کنم! امروز با صدای اومدن مامانم از مسجد بیدار شدم مثل هر جمعه، از مسجد محل آش آورده بود. بالاخره از خواب نسبتا نازم بیدار شدم و مشغول خوردن آش شدم. بعد برادم با قیافه شاکی اومد و گفت: برای منم بذارا منم گفتم باژد...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 22 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    باور بفرمایید که همیشه پای یک زن در میان بوده اگه هم باورتون نمیشه این خاطره را تا آخر بخونید   در ضمن چاکر استاد ایزدی هم هستیم بدجور! یاد دوره ی کاردانی هم بخیر! چه روزایی بود... یادمه برای رسیدن به دانشگاه باید دو تا اتوبوس سوار می شدم. اتوبوس های خط دوم دیر به دیر می اومدند و جمعا 40~60 دقیقه طول می کشید تا به مقصد برسم. از طرفی هم بیماریم باعث می شد صبح ها خواب بمونم و توی دانشگاه حتما یه سری به w.c بزنم  اما این همه ی ماجرا نبود چرا که این استاد ایزدی ما از تاخیرهای من گلایه مند شده بود. منم هر دفعه نگاه استاد را تحمل می کردم و یه گوشه می نشستم و به درس گوش می دادم تا اینکه توی یکی از جلسات متوجه شدم که هیچی از دیفرانسیل نمی فهمم  عاقا از این بابت عصبانی شدم و طی چند اقدام استراتژیک با حرفهایی که زدم خیلی از بچه ها را متوجه این موضوع کردم و استاد را مقصر جلوه دادم! هیچی دیگه برای این هم که کم نیارم گفتم:

    - استاد این کتاب که شما معرفی کردی هیچ جا گیر نمیاد و اینا

    - اگه واقعا مشکلت با این کتاب حل میشه بیا این کتاب بگیرش

    البته به صورت امانت بهم داد. اول احساس غرور می کردم که تونستم هرج و مرج درست کنم ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدم که بر استاد پیروز نشدم هیچ تازه باید برم بکوب این درس را بخونم تا اینکه وجه ام پیش بچه ها خراب نشه! ناسلامتی شاگرد اول کلاس بودم و نباید کم می آوردم. جلسه بعد استاد جاهایی را که باید به انتشارات می داد را مشخص کرد. منم بعد کلاس به انتشارات رفتم و به مسئولش گفتم این قسمت های کتاب را کپی بگیر و در آخر خوشحال و شاد و خندان به خونه برگشتم...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:02 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 12 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...