تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور پنجشنبه 2 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    اجبار همیشه هم چیز بدی نیست! مثلا خواندن نماز یکی از واجبات است البته هیچ کس انسان را اجبار به این کار نمی کنه برای همین هیچ وقت نباید برای خوندنش معذب باشیم بلکه می تونیم اون را با علاقه نیز انجام بدیم! حالا اجازه بدید اینطور فرض کنیم که یک نفر مسئول کنترل ما بود و هر موقع که هنگام اذان می شد ما را وادار به خوندن نماز می کرد! اونوقت باز هم با علاقه نماز می خوندیم؟ به اطمینان بعد از چند روز این عمل خسته کننده می شد!

    - خب فاکتورش را بیارید در ضمن مهر هم داشته باشه
    - چشم براتون میارم

    یادمه فاکتور را برای یه مدرسه می خواستم و اینکه باید برای یک فاکتور مهر درست می کردم یکم بهم زور می گفت! اما بعدها فهمیدم که این اجبار اینقدرها هم بد نبوده! خب باید بگم که من از فس فس کردن توی کارهایی که دارای تکرار هستند اصلا خوشم نمیاد و اگه دیدم کاری به این صورت هست دوست دارم اون را به سرعت اما با دقت و کیفیت انجام بدم! راستش ماجرا از این قرار بود که من را موظف کرده بودند تا روی سیستم های سایت مدرسه برنامه مدیریت دانش آموزان را نصب کنم! خب نرم افزار را روی فلاش ریختم و پسرخاله را دنبال خودم راه انداختم!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 1 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    چند سالی میشه که بحث هوشمندسازی مدارس در دستور کار آموزش و پرورش گرفته است. در طی این طرح بیشتر مدارس به ویدئو پروژکتور، برد هوشمند، لبتاپ و اخیراً به تبلت مجهز شده اند اما زمان ما که از این قرتی بازی ها نبود قشنگ می رفتیم سر کلاس می نشستیم و معلم هم می اومد و با چندتا گچ درسش را می داد و بعدش هم برای ما مشق شب تعیین می کرد. نکته ی دیگه ای که باید بگم این هست که توی معماری کلاس ها تا جایی که به خاطر دارم و توی بیشتر مدارسی که دیده بودم بلندتر از جاهای دیگه ساخته می شد تا دانش آموزان راحت بتونند با تابلو کار کنند (یعنی چیز بنویسند)!
    .
    .
    .
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 29 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! حالا شما باید بگید سلام به تو یکی بله اینطوریاس! کلاس دوم هنرستان بودیم و به همراه چندتا از دوستام سوار اتوبوس شدیم. یادمه توی طرحی که گذاشته بودند با چیدن چند صندلی اتوبوس را به معنای واقعی کلمه به دو قسمت مردونه و زنونه تقسیم کرده بودند خب ما خیلی شیک و مجلسی سوار شدیم. ناگهان دیدیم یه دختره داره داد و بیداد می کنه! معلوم بود که از اون پاچه پاره هاست! اول از در زنونه پیاده شد بعد اومد توی رکاب ایستاد و به راننده گفت حق نداری پیادش کنی و به مسیرت ادامه بدی تا تکلیف قضیه مشخص بشه! بله ظاهرن یه عاقا پسری ازش عکس گرفته بود و حالا این دختره می گفت که باید گوشی را بدی تا پاکش کنم. این پسره هم گوشی را نمی داد! خب این وسط ما هم شروع کردیم از آب گل آلود ماهی بگیریم و پیاز داغش را بیشتر کنیم تا اسباب خنده را فراهم کنیم...



    بالاخره یه دختر دیگه ای لب به سخن گشود و برای حل این مسئله این راهکار را پیشنهاد کرد: خب سیم کارت گوشیت را در بیار و دوباره بزن تا حافظه اش پاک بشه! اون دختره ی پر رو هم گفت: بابا من سه تا سیم کارت دارم! بعدشم اون دختر را سکه یه پولش کرد... البته ما هیچ وقت متوجه نشدیم چرا اون دختر فکر کرده بود که اگه سیم کارت گوشی را دربیاری حافظه اش هم پاک میشه! بحث داشت بالا می گرفت و همه اتوبوس را به هم می ریخت که ناگهان در میان جمع یه پسر ده دوازده ساله پیدا شد و با اون لهجه محلی و کودکانه اش گفت: با هم دوست باشید! بله اینجا بود که همه خندیدند و تقریبا بحث جمع و جور شد ما هم کم کم لبهایمان را به هم دوختیم! راستش با وجود اینکه چند سالی از این خاطره می گذره هیچ گاه متوجه اصل قضیه نشدیم و نتونستیم کسی را مقصر جلوه بدیم تا یه خاطره دیگه خدا نگهدارتون باشه...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 27 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ چه خبر مبرا؟ چه کارا می کنید؟! امیدوارم دماغتون چاق، لباتون خندون و اوضاع بر وقف مرادتون باشه راستش این خاطره به زمان جنگ برنمی گرده ولی همچین بگی نگی بی ربط هم نیست عاقا ما کوچیک بودیم و اینا! از پشت بوم خونه ما هم میشه کوه های اطراف و جاده کمربندی را به خوبی مشاهده کرد البته حدود یک کیلومتر باهاش فاصله داریم پس خدای ناکرده فکر نکنید از پشت کوه اومدیم خب اون موقع شنیده بودم که یکی از موارد استفاده از این جاده کمربندی جابجایی افراد در زمان جنگ بوده...


    خب چون ما بچه ی کمرو و کم حرفی بودیم این قضیه را اینطور برای خودمون قلمداد کرده بودیم که این جابجایی ها هنوز هم ادامه داره گاه گاهی به پشت بوم می رفتیم و ساعت ها به رفت و آمد کامیون ها و ماشین ها نگاه می کردیم و با تعجب از خود می پرسیدیم که ای بابا پس کی قراره این ها برگردند و اصن مگه چند نفر بودند که این قدر طول کشیده؟! واقعا برایمان جای سوال بود که بالاخره این تردد ماشین ها یه زمانی باید تموم می شده و بدینگونه بود که تعجب ما هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بالاخره بزرگ شدیم و به اصل ماجرا پی بردیم. اعتراف می کنم که اون موقع اصن موبایل و اینترنت را ندیده بودم و از الان خودم را تبرئه می کنم تا یه خاطره ی دیگه خدانگهدار...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:59 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 25 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    بعضی حشرات مثل مورچه نه تنها باعث نفرت نمی شند بلکه گاهی اوقات آدم را نسبت به خودشون کنجکاو می کنند بعضی هم مثل پشه باعث به زحمت افتادن آدم می شند ولی خدایی پشه توی نوشتن خیلی قشنگ تر به نظر میاد اگه باورتون نمیشه با من تکرار کنید: پشه، پشه، پشه...



    اما قضیه وقتی حساستر میشه که تو یه هزارپا را ببینی اونوقته که دیگه نسبت به اون محیط احساس بدی پیدا می کنی و ترس همه وجودت می گیره! ولی آرامش بخشترین لحظه اون لحظه ای هست که یه پروانه را می ببینی بعد متوجه می شی که زندگیت معنای دیگه ای پیدا کرده و امیدت بهش بیشتر شده!



    راستش اصلا اینا موضوع بحث ما نیست چون ما یه شب توی اتاق پذیرایی دور هم جمع شده بودیم. این اتاق پذیرایی ما 6×4 هستش و آدم می تونه قدرت مانور زیادی داشته باشه! بعد ما کم کم متوجه شدم که یه سوسک داره توی اتاق واسه خودش پرسه می زنه و از زندگیش احساس لذت می کنه این موقع بود که ما خودمون را یکم جمع و جور کردیم چرا که این سوسکه یکم بزرگتر از اون چیزی بود که قبلنا می دیدیم. همه چیز می تونست با یه دمپایی تموم بشه اما نشد و به یکباره دیدیم که سوسکه به پرواز در اومد وای خدای من! آجیم به یک طرف و برادرم به یک طرف دیگه و منم از ترس پا به فرار گذاشتم این سوسکه فکر کرده بود که اینجا میدون جنگه و میتونه ما را از پا دربیاره خیلی سریع تغییر جهت می داد و توی هوا تاب می خورد تا اینکه به خودمون اومدیم و بر ترسمون غلبه کردیم و با یک ضربه فنی اون را به درک واصل کردیم و همه چیز ختم به خیر شد باید اعتراف کنم که دم خدا گرم که می دونسته حد هر مخلوقی را چگونه تعریف کنه! اگه خدای ناکرده این سوسکه قابلیت حمل سلاح داشت معلوم نبود که اونشب چه بلاهایی که سر ما نمی اومد... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:54 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 22 مهر 1392 12:00 ب.ظ نظرات ()
    این روزها همه کارشناسی می خونند شما چطور؟! خب راستش یک شنبه هفته قبل اولین روز تشکیل کلاس ها بود! منم برای آشنایی با محیط دانشگاه راهی شدم! راستش جلسه معارفه را نبودم و اصلا نمی دونستم که چه کلاسی داریم وارد سالن شدم و به اتاق آموزش رفتم! چند بار کلاس ها را زیر و رو کردم ولی هیچ نشونه ای از مدیر گروه پیدا نکردم! راستش عاقای میم (مدیر گروه) برای تدریس رفته بودند! تقریبا امید خودم را از دست داده بودم که چشمم به خانم پ و خانم ح خورد! بله من از دوره کاردانی با اونها هم رشته بودم. جلوتر رفتم و سلام علیک کردم. اونها هم از دیدن من تعجب کردند و بعد قضیه را براشون تعریف کردم. یادمه هر دوی اونها 5 ترمه می شدند. با احتساب اینکه من یک سال کنکور شرکت نکردم و 4 ترمه فارق شده بودم الان با هم ترم اول بودیم یکم اطلاعات درباره کلاس ها گرفتم و ازشون جدا شدم. متوجه شدم که ترم اول تفکیک جنسیتی صورت گرفته! دم دمای ظهر عاقای میم را پیدا کردم و ازشون برنامه انتخاب واحد را گرفتم و با راهنماییشون هر دو کلاس را شرکت کردم. خیلی برام جالب بود. یادمه توی کاردانی هم اولین جلسه را دیر رفتم. با اولین خانمی که آشنا شدم خانم پ بود. ثبت نام سختی داشتم ( از بس باید فرم های ثبت نام را پر می کردم) و خیلی شباهت های دیگه!



    امروز دوشنبه هستش و من این خاطره را از توی دانشگاه دارم برای شما می ذارم! شماره دانشجویی ام 92118060 هستش! دوره کاردانی هم شماره دانشجویی رندی داشتم! من احساس می کنم که تحصیل راحتی می تونم داشته باشم... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 13 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    یش (به زبان انگلیسی: Yesh) واژه ای ساختگی است که در سال 92 پا به دنیای واژه ها گذاشت. ریشه ی این واژه به انگلیسی "یس" بوده که بعد از بررسی های صورت گرفته و عبور از فیلترینگ به "یش" تبدیل شده است.



    سلام خوبید؟! با این مقدمه به سراغ خاطره ای می رم که چند وقت پیش برام اتفاق افتاد. خب راستش من یه جورایی علاقه پیدا کردم بود که یس را با صدای کشیده و با نشان دادن انگشت شصت (در بعضی از موارد) بیان کنم خب این برادر زاده ی ما هم در حال یادگیری واژه های جدید هست. هرچیزی که بهش بگی را تقلید می کنه! یه بار تصمیم گرفتم واژه ی یس را آزمایش کنم. جلوش نشستم و در حالی که داشتم انگشت شصتم را بهش نشون می دادم با صدای بلند و کشیده بهش گفتم عمو بگو ییییییییییس! اون هم با اون لحن بچگونش در حالی که انگشت اشارش را به من نشون می داد گفت: ییییییییییش! عاقا ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و چند روزی کارمون شده بود آزمایش گرفتن از این بچه ی فسقلی... تا یه خاطره دیگه خدانگهدار!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 12 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...