تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور دوشنبه 8 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام این روزها درگیر کارهای ثبت نام دانشگاه و اتمام کارهای نیمه کاره بودم راستش قبلنا نظام آموزشی ایران برای دبیرستانی پنج سه چهار و برای هنرستانی ها پنج سه سه بود که خب باعث می شد یه سری مشکلات به وجود بیاد و بچه های فنی و کاردانشی دچار اختلالات یادگیری بشند ممبعد نظام عوض خواهد شد و بچه ها در دو مقطع دبستان و دبیرستان درس می خونند یعنی عملاً مقطع راهنمایی حذق می شود و بچه ها بعد از 6 سال درس خوندن در دبستان به دبیرستان می روند و اینگونه می شود که ما باید تمام خاطرات دوره راهنمایی خود را فراموش کنیم اما قبل از اینکه کامل فراموش کنم باید اعتراف کنم که یه بار به سرم زد که پول جمع و جور کنم و مشکل گشا درست کنم "برخی معتقدند که با خوردن آجیل مشگل گشا، مشکلاتشان برطرف و آرزوهایشان برآورده شود"



    عاقا ما هم جوون و آرزو به دل بودیم دیگه! این قضیه را با بچه ها درمیون گذاشتم و یه بچه ها مقداری پول بهم داد و یکم هم خودم گذاشتم و بدینگونه شد که پول کافی برای خرید فراهم شد. بعد از تهیه آجیل به خونه اومدم و با پلاستیک های کوچکی که داشتیم اون ها را بسته بندی کردم و داخل کیفم گذاشتم خوشحال به مدرسه رفتم و زمان مناسبش که شد عملیات را آغاز کردم همه خوشحال بودیم و همه چیز به خوبی پیش می رفت که به یکباره دیدم ورق برگشت...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:45 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 4 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟ خب راستش همیشه اولین ها جالب هستند و گاهی اوقات برای ما خاطره می شند مثل این مورد که برای من اتفاق افتاد. یه زمانی قیمت پیتزا 600 تومن بود و مدت زیادی نبود که جای خودش را توی مغازه های پیتزا فروشی باز کرده بود. راستش ما هیچ وقت اهل خوردن پیتزا نبودیم به همین خاطر من هیچ وقت نتونسته بودم با این غذا آشنا بشم. یک بار من و خواهرم و برادرم تصمیم گرفتیم که پولامون را روی هم بگذاریم و به صورت پنهانی پیتزا بگیریم و نوش جان کنیم. خب اون روزها ما نهایتش 50 تومن پول توی جیبی می گرفتیم. با این حساب توی چند روز می تونستیم به آرزوی خودمون برسیم خب بالاخره با همبستگی تونستیم پول کافی برای خرید را به دست بیاریم و پیتزا را تهیه کنیم. عاقا ما با دیدن قیافه این غذا رنگ باختیم و ازش دوری کردیم. البته یکم ناخنک زدم ولی نتونستم ازش بخورم حالا با حسرت به قیافه داداشم و خواهرم نگاه می کردم که داشتند پیتزا می خوردند و من سرم بی کلاه مونده بود بعدها وقتی بزرگ شدم برایم به یکی از لذیذترین غذاها تبدیل شد ولی ای کاش با همین آگاهی که الان دارم به اون لحظه کودکی برمی گشتم و نمی گذاشتم حقم پایمال بشه
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:44 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 24 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام جونم واستون بگه که چهارشنبه شب با پسر خاله و پسر دایی به سمت تهرون راه افتادیم برنامه ما این بود که اول یه سری به یه داروخونه بزنیم و داروی منا تهیه کنیم بعد هم به قم بریم و به برادرم که اونجا خدمت می کنه بپیوندیم بعد از اینکه به تهرون رسیدیم سوار مترو شدیم و به پارک قیطریه رفتیم! خوب پسر خالم و پسرداییم قبلا از من تعریف گربه های پارک قیطریه را شنیده بودند و می دونستند که اونها دستی شده اند عاقا ما داشتیم توی پاک پیاده روی می کردیم و آهنگ گوش می دادیم که به یکباره دیدم پسر خالم شروع به دویدن کرد و پسردایی دمپایی اش را در آورد و دنبال گربه ها گذاشت ما هم حسابی خودمون را نگه داشته بودیم و حسابی ترسیده بودیم مبادا کسی این صحنه را ببینه ! خداروشکر اون محوطه کسی زیاد نبود و همه چیز به خیر گذشت! بالاخره بعد از کمی جستجو یه گربه دستی پیدا کردیم و چند دقیقه ای را باهاش بازی کردیم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 23 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید چه خبر مبرا؟! حدود 1 سال پیش زمانی که اتاق های چت یاهو هنوز بسته نشده بود مشغول چت کردن بودم که با یه آقایی آشنا شدم بعد کم کم متوجه شدم که ایشون روحانی هستند و توی شهر قم اقامت دارند. خب یکم که صحبت کردیم مهر من توی دل حاج آقا نشست و به هم شماره دادیم یکی دوبار با هم بهم زنگ زدیم و صحبت کردیم! حاج آقا ازم خواست اگه به قم رفتم حتما برم منزلشون! این توی ذهن من بود تا اینکه تعطیلات عید 92 مسافرت به شهر بابل توی شمال رفتم. برگشت هم با خودم گفتم بدک نیست یه سر هم به حاج آقا بزنم. خب ساعت 1:00 شب بود که به میدان 72 تن رسیدم! اول به خیال اینکه تا حرم راهی نیست پیاده راهی شدم. اما هر چه بیشتر می رفتم کمتر به حرم نزدیک می شدم. اون موقع یه شلوار قهوه ای پام کرده بودم و یه لباس سفید تنم کرده بودم. توی خیال خودم داشتم می رفتم که یک دفعه یه موتوری جلوم سبز شد ظاهرن پلیس تشریف داشتند!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 19 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی این خاطره بعد از اینکه از سی سی یو به بخش منتقل شدم برام اتفاق افتاد ! خب پرستار اومد و منا روی ویلچر نشوند و تا بخش همراهی کرد وای واقعا خوشحال بودم. چون اینجا برام حکم بهشت را داشت. خب الان باید خودم را برای یک سری تغییرات جدید آماده می کردم صبح روز بعد ساعت 6 صبح با صدای پرستار از خواب بیدار شدم. اول فشارم را گرفت بعد هم با یه سرنگ مقداری ازم خون گرفت تا برای آزمایش ببره در آخر هم یه قرص صورتی بهم داد تا ازش استفاده کنم همه چیز به خوبی تموم شد. صبح روز بعد این اتفاق دوباره تکرار شد و کم کم متوجه شدم که تا زمانی که اینجا هستم باید هر صبح ازم آزمایش خون گرفته بشه و یه قرص صورتی مصرف کنم در واقع قرص وارفارین داروی ضد تشكیل لخته است كه توانایی بدن را برای تشكیل لخته خون كاهش میده و چون من عمل تعویض دریچه مصنوعی انجام داده بودم و این دریچه ها با خون رقیق کار می کردند مجبور به استفاده دائمی از آن می شدم خب این تنها یه شروع بود !



    اینطور که مشخص بود باید حسابی مراقب خودم می بودم ! از حرف های دکتر متوجه شدم که نباید ورزش های خطرناک انجام بدم ! هیجان برام زیاد خوب نیست و خیلی چیزهای معمول که دکترا گوش زد می کنند درسته اول خیلی عصبانی بودم اما فضای بیمارستان و این استراحت اجباری کم کم باعث شد با این قضیه کنار بیام. خوب برای به نوجوون خیلی سخت بود که یکباره بخواهند تمام نوجوونی اش را ازش بگیرند ! به هر حال گذشت تا اینکه توی تنهایی خودم دراز کشیده بودم و داشتم به مدرسه، دوستام و خیلی چیزهای دیگه فکر می کردم. راستش برای همشون دل تنگ شده بودم تا اینکه متوجه شدم صدای تیک تیک یه چیز داره اذیتم می کنه ! یکم گوشم را تیز کردم ! بعله این صدای تسبیح هم تختی ام بود از مامانم خواستم که بهش بگه لطفا دیگه تسبیح نندازه شاید این درخواست خیلی مسخره به نظر بیاد ولی بعدها متوجه شدم که هم آوایی صداهایی همچون دونه تسبیح یا صدای لک لک کردن پنکه ی سقفی یا هر چیز دیگه با صدای تیک تیک کردن دریچه مصنوعی ام باعث انزجار میشه ! راستش من هنوز با صدای دریچه مصنوعی ام کنار نیومده بودم . مثلا وقتی پسرخالم می گفت: وای علی این دیگه چه صداییه ! خیلی تعجب می کردم. این صدای تیک تیک کردن هم دیگه جزئی از من محسوب می شد و من باید گاهی اوقات اون را تحمل می کردم اما خب من گاهی هم ازش خوشم می اومد... الان بعد از گذشت سه سال و خورده ای سال به خوبی ورزش می کنم ! خودم را در شرایط هیجانی قرار می دم و با این صدا هم کنار اومدم و فهمیدم اون روز الکی خودم را عصبانی کرده بودم خوب تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 18 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام ! چاکر همه بیننده های سایت هم هستیم ! این ماجرا که براتون تعریف می کنم بر می گرده به همین ماه رمضون امسال ... من و مامانم رفته بودیم خونه آبجی ! من توی دنیای خودم بودم و داشتم فیلم تماشا می کردم که به یکباره گوشم تیز شد و شنیدم که آجیم داره میگه: شنیدی که دختره اومده گفته من عاشق پسرتون شدم عاقا ما را بگی یک لحظه از این رو به اون رو شدیم و خودمان را گرفتیم و کلی ذوق مرگ شدیم و در ذهنمان قیافه ی خودمان را بررسی کردیم و لباسمان را مرتب کرده و با چشمانی گرد شده گوش به بقیه صحبت ها سپردیم ! بعد چند دقیقه متوجه شدم نه بابا منظورشون که من نبودم ... یه بنده خدای دیگه بود ! الان می تونستم یه نفس راحت بکشم خب راستش یکی از دخترا که عاشق پسر همسایه ی آجیم شده بوده یه دیس زولبیا می گیره و میره خونه ی پسره ! ظاهرن رابطه اینها دو طرفه بوده و از قبل همدیگه را نشون کرده بودند. بعد دختره دیس زولبیا را به خونواده ی پسر میده و از مامانش می خواد که همراه با پسرشون بیاند به خواستگاریش عاقا ما را بگی کلی تعجب کردیم و ذهنمان گریپاژ کرد ... هیچی دیگه بعد مامانه هم قضیه را برای مامان من تعریف کرده بوده و ازش مشاوره خواسته بوده! مامان من هم گفته: نه یه موقع این کار را نکنی ها بدینگونه بود اون روز پرونده مختومه اعلام شده بوده و همه چیز ختم به خیر شده بوده تا یه خاطره ی دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 12 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام امروز اتفاق بدی افتاد. برادر بزرگم مثل دیوونه ها شده بود. اول خودش را از حیاط انداخت توی حیاط زیر زمین! وای باور کردنی نبود واقعا اون می خواست خودکشی کنه ما خیلی هول شده بودیم. اما خدا رو شکر طوریش نشد. ولی اون اصلا دست بردار نبود. عزمش را جزم کرد و خودش را به بالای پشت بوم رسوند. من این وسط خیلی تکاپو می کردم و بقیه خونواده زیاد به این موضوع توجهی نداشتند. عاقا برادرم به لبه پشت بوم رسید. اما من با هزار زور و زحمت اون را برگردوندم. واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم. قبل از اینکه منصرفش کنم یه لبخند قشنگ روی لباش نشسته بود. بعد به هزار زور و زحمت راضیش کردم. سرم گرم صحبت با خانواده شد که یک لحظه دیدم در پشت بوم بازه ! وای خدای من ! سریع خودم را به بالا رسوندم اما کسی نبود. رفتم لبه پشت بوم و حیاط زیر زمین را نگاه کردم. داداشم افتاده بود پایین ! ارتفاع 6 متری ! نه دیگه امیدی نبود با داد و بی داد خودم را به بالای سرش رسوندم... انگاری هزار سال بود که مرده بود... من مات و مبهوت داشتم به جنازه برادرم نگاه می کردم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:31 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 12 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...