تبلیغات
خاطرات من - مطالب خاطرات من
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور دوشنبه 11 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید؟! توی شهر ما کنار پارک پیروزی یه سالن هست به اسم سالن مادر! خب اینجا ورزشهای زیادی برگزار میشه! یه بار موتور بابام را برداشتم و خودم را به اونجا رسوندم تا چندتا سوال ازشون بپرسم وارد سالن شدم... یکم رفتم جلوتر... همه جا نیمه تاریک بود... یه دفعه یه نوری از در داخلی سالن توجه منا به خودش جلب کرد... خودم را به اون در رسوندم... بعد یه دفعه دیدم یه گروه مشغول فوتبال کردن هستند... همگی موهای بلند و هیکل های برجسته ای داشتند... کمی به خودم جسارت دادم و جلوتر رفتم... که به یک باره متوجه شدم که الان سانس تمرین بانوان هست عاقا ما را بگو سریع خودمون را جمع و جور کردیم و از منطقه ی خطر جیم شدیم
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:31 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 10 شهریور 1392 03:00 ق.ظ نظرات ()
    سلام سلام صدتا سلام، هزار و سیصدتا سلام چند دقیقه پیش مامانم از بیمارستان تماس گرفت و گفت که بچه به دنیا اومد الان ساعت 3:00 یک شنبه هست و من در پوست خودم نمیگنجم بالاخره بعد از سالها انتظار دایی شدم ! از همین جا به خواهر عزیزم که صاحب یه گل پسر شده تبریک می گم



    باز کن پنجره ها را که نسیم، روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرند و بهار، روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است ... قدم نو رسیده مبارک
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:48 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 3 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    عاقا چاکریم ! سلام حال شما ؟ احوال شما ؟! خوبید؟ خوشید؟ خب خدا رو شکر! امروز یه کار ویرایش داشتم! بالاخره بعد از دو ساعت تونستم انجامش بدم! بعد از یارو 8 تومن بابتش گرفتم. با خودم فکر کردم که خب این پول را چی کار کنم چی کار نکنم بهتره! یه لحظه یاد دوران بچگی افتادم. همیشه دوست داشتم یه قلک داشته باشم تا اگه پولی به دست آوردم ذخیره کنم. الان تونستم عملیش کنم. 2 تومن دادم داداشم یه قلک هزار تومنی گرفت ! هزار تومنش هم به عنوان حق خرید برداشت بعد جای پول قلک را در آوردم و 6 تومن باقی مونده را ذخیره کردم. خب برای شروع بد نبود. اصن دلتون بسوزه !


    این قضیه که تموم شد رفتم پیش بچه برادرم و بهش گفتم: عمو بگو باشه! اون هم با لحن بچه گونه و قشنگی گفت: باجه حالا تازه آدم متوجه رفتار بعضی از دخترای لوس و ننر میشه که اینطوری صحبت می کنند ! و من باید چه بگویم وقتی که این جمله را می شنونم: دوست دالم یه خلده! قد یه سوسک ملده! سلت کلاه گذاشتم... سوسکه هنوز نملده !!! چه بگویم هان ؟! شما به من بگید



    راستی یه وب دیدم نوشته بود ورود پسرا ممنوع! خب منم چون مرد بودم رفتم داخل ببینم حرف حسابش چیه؟ شعار وبش این بود: اگه یکی باشه منو بفهمه واسش غرورمو بهم میزنم! منم براش نظر گذاشتم که: مردشو تو را ببرند با غرورت!
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:28 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 1 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
     

    سلام خوبید؟! 5/6 ساله که بودیم می رفتیم یه کاسه آب کف درست می کردیم و بعد یک تیکه از شلنگ خونه را بر می داشتیم و باهاش حباب درست می کردیم. این یکی از جالبترین کارهایی بود که می تونستیم اون زمان انجام بدیم. عاقا ما یه بار به کلمون زد که بریم و به پسرهمسایه این مسئله را بگیم و با اون این کار را انجام بدیم. خوب مقدمات کار را فراهم کردیم رفتم توی کوچه و پسرهمسایه را صداش زدم! بهش یاد دادم که باید چیکار کنه! ببین حسن اول شلنگ را توی آب کف می زنیم بعد هم فوت می کنیم. یه بار هم به صورت عملی براش انجام دادم!


    خب چون من شلنگ به دهنم بود و بعد توی کاسه زدم و درآوردم این پسرهمسایه ما یکم بد متوجه شد! ظاهرا وقتی باهم بودیم همه چیز به خوبی تموم شد. چند دقیقه بعد از هم جدا شدیم... اما چشمتون روز بد نبینه! توی حال خودم بودم که داداشش اومد و منا دعوا کرد. چرا؟! چی شده؟! چی می خواستم بشه هان! عاقا رفته شلنگ را زده توی آب کف و یکم از اون را نوش جان کرده! من اون لحظه نه می دونستم باید بخندم! نه می دونستم باید گریه کنم! نه می دونستم باید تعجب کنم! به هر حال فردای اون روز همه چیز به حالت عادی برگشت
    آخرین ویرایش: یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 01:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 31 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()

    سلام خوبید؟! من یه نکته فنی بگم و توی افق محو بشم... خوب راستش همه تقریبا با این جمله ی "توقف بیجا مانع کسب است!" آشنایی داریم! راستش توقع بیجا هم باعث آزار است! این روزها یاد گرفتم که از هر کسی هر توقعی نداشته باشم! هر آدمی یه کشش و یک ظرفیتی داره! هر آدمی یه شخصیتی داره! مثلا نباید از یک آدمی که بی ادب هست انتظار داشته باشیم خوشرفتاری کنه!



    چهارشنبه یکی از همین آدما پیداش شد و از من توقع بیجا! داشت. خب من واقعا کشش این توقع بیجا را نداشتم، انتظار داشت بهش توجه کنم، نگاهش کنم، براش لبخند بزنم، قلبم واسش تاپ تاپ کنه! و کلی از اومدنش تعجب کنم. اما خوب هیچ کدوم از این اتفاق ها نیفتاد! راستش منم یه موقعی یه انتظارهایی و یه توقعاتی داشتم! الان که دارم فکر می کنم می بینم ای بابا چه قدر اشتباه فکر می کنم! وقتی طرفتون ظرفیت و کششی نداره هیچگاه ازش توقع بیجا! نداشته باشید!



    پنجشنبه یه نفر را پیدا کردم و کلی در این باره صحبت کردیم و با هم مسئله ی روز چهارشنبه را حل کردیم. راستش توی این هفته خیلی بهم کمک کرد تا باهاش کنار بیام. بدون اینکه هیچ چشم داشتی داشته باشه. فقط احساس می کرد این یه وظیفه ی انسانی هست. از همین تریبون ازش تشکر می کنم.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 29 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    مدارکم را داخل کوله پشتی گذاشتم و از منشی دکتر تشکر کردم. از راه پله ها سریع پایین اومدم و خودم را به خیابون رسوندم. قبل از رفتن هزینه داروهام را از داروخونه پرسیدم. چون زیاد می شد از داروخونه بیرون اومدم و یه تاکسی برای رفتن به مترو گرفتم. یه بلیط تک سفره تهیه کردم و سوار مترو شدم. خب قبل از سوار شدن می خواستم به w.c برم ! حتی موقعیتش هم پیدا شد ولی گوشم بدهکار این حرفا نبود.



    سوار مترو که شدم احساس کردم داره بهم فشار میاد این فشار لحظه به لحظه بیشتر می شد و کم کم داشتم نگران می شدم یه نگاهی به برگه راهنمای ایستگاه ها انداختم. وای خدای من نزدیک به 15 ایستگاه تا ترمینال فاصله داشتم. دستم را به دلم گرفتم و روی صندلی نشستم. واقعا دیگه برام قابل تحمل نبود. برای همین از سرجام بلند شدم و یکم راه رفتم اما با این کارا درست بشو نبود. قبل از سوار شدن درباره سرویس بهداشتی پرسیده بودم. وقتی به ایستگاه شهید حقانی رسیدم سریع پیدا شدم و جنگی دنبال w.c گشتم. یکی از مامورا گفت که آب قطع شده و خب امکانش نیست با استفاده از تابلوی راهنما به بیرون ایستگاه رفتم. او مای گاد ! خیابون پر بود از آدمایی که با خیال راحت رفت و آمد می کردند و من این وسط گیر افتاده بودم. یه مرکز پیدا کردم. نگهباش گفت: بیرون w.c نداره ! داخل هم که نمی تونم بزارم بری
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 24 مرداد 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام خوبید ؟! راستش پنجشنبه کنکور داشتم ! یه کلمه هم نخونده بودم ! کله ی صبح بلند شدم و به مغازه لوازم التحریری رفتم و یه مداد با یک پاکن خریدم ! اما یه دلم پر از گناه بود و یه دلم به فکر امتحان ... نمی دونم راستش زیاد این امتحان برام اهمیت نداشت ... یعنی اگه یه کاری پیدا می شد و می رفتم بهتر بود تا اینکه بخوام ادامه تحصیل بدم ... دقیقا نمی دونم ... اما خب خودم را به حوزه امتحانی رسوندم ... در واقع اونجا همون دبیرستانی بود که دو سال توی اون درس خونده بودم ! یه سال اول دبیرستان بعد هم یک سال تجربی ... بعد از اون تغییر رشته دادم و دوباره به اجبار دوم کامپیوتر خوندم ...



    خب با شروع به سراغ سوالات برنامه نویسی رفتم و شروع به تست زدن کردم. همش فکر می کردم شاید بتونم به این سوالات جواب بدم. بعد به سراغ انگلیسی رفتم و کم کم متوجه شدم که همچین بدک هم نبوده کارم ! به هر حال بدون اینکه نوبت به دادن تغذیه برسه از سر جلسه پا شدم و به حیاط مدرسه رفتم. البته بعدش مسئولش یه کارتن بسکوئیت توی حیاط بین بچه ها پخش کرد.



    به خونه که رسیدم اون اشتباهی را که نباید انجام می دادم را انجام دادم ... هر چی فکر می کنم می بینم باید مسیر زندگیم و روش زندگی کردنم را و نگرشم را عوض کنم تا زندگی بهتری داشته باشم ... تا یه خاطره ی دیگه خداحافظ
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 12 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...