خاطرات من حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می كنی: وقت رفتن است باز هم همان حكایت همیشگی! پیش از آن كه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود! http://www.khaterateman.ir 2018-08-16T00:01:40+01:00 text/html 2017-07-12T07:09:13+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور تاری آتاری http://www.khaterateman.ir/post/246 <p align="justify">تو دوره ابتدایی، چندتا از بی مزه های کلاس یکی از دوستام به اسم طاهری را تاری صدا می کردند و اینجور که از ظاهر قضیه براومد اون با این مسئله مشکلی نداشت. <img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/20.gif" border="0" align="bottom" hspace="0" vspace="0"> تا جایی که به یاد دارم، حداقل توی این یه مورد به دور از این بی ادبی بودم اما یه روز همه چیز جور دیگه ای رقم خورد. زنگ آخر وقتی داشتم به خونه می رفتم؛ دوستم را دیدم.</p><p align="center"><img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/coffeebath.gif" border="0" align="bottom" hspace="0" vspace="0"></p><p align="justify">نتیجه علاقه من به کنسول بازی آتاری و طبع شعر بچه گانه ای که داشتم باعث شد، یه بیت شعری براش آماده کنم. <img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/121fs725372.gif" border="0" align="bottom" hspace="0" vspace="0"> وقتی از مدرسه خارج شدم همین طور که داشتم دور خودم می چرخیدم و بالا و پایین می پریدم با صدای بلند و پشت سرهم شروع به خوندنش کردم.</p><p align="justify">تاری آتاری / داری آتاری (؟؟؟!!!) </p><p align="justify">تاری آتاری / داری آتاری&nbsp;(؟؟؟!!!) </p> text/html 2017-07-11T07:51:30+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور آزمون مترو 4 http://www.khaterateman.ir/post/245 <div align="justify"> هر روز کارم شده بود، ارسال رزومه به شرکت هایی که آگهی استخدامی گذاشته بودند. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/th_running1.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> روزهایی که دنبال یه کار مناسب بودم؛ خودشون را جای ماه می دادند اما خبری از کار نمی شد که نمی شد. توی این مدت چندتا از اون شرکت ها باهام تماس گرفتند و وقت مصاحبه بهم دادند. با وجود اینکه کاملا خودم را آماده می کردم و با اعتماد به نفس حضور پیدا می کردم اما توی همشون رد شدم.<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/stretcher.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"></div><br>یه روز توی شهریور از مترو باهام تماس گرفتند. ظاهرا برای یکی از پست های اداریشون می خواستند از آزمونی هایی که رشته کامپیوتر بودند یه نفر را جذب کنند. مصاحبه طبق روال مصاحبه های قبلی انجام شد. با این تفاوت که آزمون عملی هم بهش اضافه شده بود. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/kar.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> چند روز بعد طی تماسی که با آقای نون داشتم؛ متوجه قبولی ام شدم.<br></div> text/html 2017-07-05T06:37:43+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور خ. آزمون مترو 3 http://www.khaterateman.ir/post/244 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2017-06-28T04:32:24+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور آزمون مترو 2 http://www.khaterateman.ir/post/243 <div align="justify">&nbsp;همون رویه ای را که برای همه آزمون هایی که تا الان داده بودم؛ این بار هم در پیش گرفتم. سر وقت، بدون استرس و با اعتماد به نفس شروع کردم. رسیدن به آزمون فنی و حرفه ای که ساعت 8 برگزار شده بود و اطمینان از قبولی اون، انگیزه ام را برای این آزمون بیشتر کرده بود. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/2vsj1nm.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> اول سراغ سوال هایی رفتم که راحت تر بودند یا اینکه از جوابشون مطمئن بودم. سوالاتی را هم که شک داشتم را کامل می خوندم تا ترس جواب دادن بهشون بریزه و بعد با دایره مشخص می کردم تا دوباره بهشون رجوع کنم.<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/130fs358763.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"><br></div><br>خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت. چند وقت بعد گواهی فنی و حرفه ام را با نمره بالا گرفتم. همزمان اون توی آزمون مترو با رتبه 6 قبول شدم و توی فروردین ماه بود که برای مراجعه به شرکت و انجام مصاحبه باهام تماس گرفتند. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/47b20s0.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> مصاحبه عمومی و تخصصی طی دو مرحله انجام شد. یک ماه بعد هم نتایج را اعلام کردند و 6 نفر را برای جلسه توجیحی به مترو دعوت کردند.</div> text/html 2017-06-25T03:48:42+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور آزمون مترو 1 http://www.khaterateman.ir/post/242 <div align="justify"> بعد از اینکه با یکی از فامیلامون سر زدن کافی نت بحثم شد <img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/boxing.gif" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> و با کلی دردسر و ضرر از اون کار اومدم بیرون، خودم را جمع جور کردم و به کار قبلیم برگشتم. هر چند که تبعاتش تا یکی دو سال بعد گریبانگیرم شد ولی با حرفایی که توی بحثامون شنیدم و بدرفتاری هایی که ازش دیدم؛ اینقدر هم ناراحت این قضیه نشدم و نخواهم شد.<br><br><div align="center"><img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/pirates5b15d_th.gif" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"></div><br>توی همون سال گاهی برادرم ازش خبر می آورد و از برنامه هاش می گفت. یه بار توی حرفاش متوجه شدم که مترو آزمون استخدامی گذاشته و اون قصد داره با شرکت توی این آزمون به جاهای بالا برسه. وقتی این خبر را شنیدم به چشم یه فرصت بهش نگاه کردم. <img alt="" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/meditationf.gif" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> اول توی سایت رفتم تا از جزئیاتش با خبر بشم. خداروشکر هم شرایطش را داشتم و هم زمان ثبت نام تموم نشده بود. به سرعت دست به کار شدم و بعد از اسکن مدارک و واریز وجه ثبت نامم را تکمیل کردم...<br></div>&nbsp; text/html 2017-06-24T07:52:13+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور آدم شنبه ای http://www.khaterateman.ir/post/241 <div align="justify">من هر وقت از شنبه خواستم کاری را انجام بدم هیچ وقت موفق به انجامش نشدم. اما هر وقت خواستم کاری را انجام بدم و همون لحظه شروع به انجامش کردم مدت بیشتری دووم آورده. در واقع بیشتر عمر، من یه آدم شنبه ای بودم. آدمای شنبه ای همیشه با خودشون می گند که از این مهمونی به بعد رژیم&nbsp;میگیرم. از فردا فلان برنامه را اجرا می‌کنم. از هفته بعد به باشگاه میرم. آخر ماه تکلیفم را با رئیسم مشخص می‌کنم. از امسال عید شغلم را عوض می‌کنم. از ترم دیگه درس‌هام رو درست می‌خونم. سر فرصت اتاقم را مرتب می‌کنم <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/4u2ap3b.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> و خلاصه اینکه از شنبه تغییر می‌کنم…<br><br><div align="center"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/coffeebath.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"><br></div><br></div><div align="justify">مثلا همین چند روز پیش بود که ناگهان تصمیم گرفتم که برنامه ورزشی که ماه ها دنبالش بودم و می خواستم عملیش کنم را پیادش کردم. همش هم به واسطه این شد که تو نت می چرخیدم و چشمم به یه برنامه با عنوان فارسی "7 دقیقه هر روز" خورد و با نصبش تصمیمم را عملی کردم. <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/icon/electricf.gif" alt="" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0"> البته اگه برنامه ریزی و پشتکار نداشته باشم&nbsp; این برنامه هم شروع نکرده به شکست می خوره. امیدارم این جز اون موارد نباشه که با تنبلی کردن خرابش کنم. تا یه خاطره دیگه روز خوش..</div> text/html 2014-06-04T05:53:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور پست آخر http://www.khaterateman.ir/post/237 سلام به همه کسایی که این خاطره را می خونند! <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/5.gif"> راستش این آخرین خاطره ای هست که توی سایت قرار می دم. این رفتنم نه به اجبار کسی هست و نه چیزی! فقط احساس می کنم که همین قدر که نوشتم کافی هست و دیگه نباید ادامه بدم...<br>وقت رفتن همیشه هم تلخ نیست! <img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/17.gif"> حداقل برای کسی که دلی را نشکونده و باعث ناراحتی کسی نشده! اما به اطمینان این رفتن برای من خیلی سخت خواهد بود! به خاطر اینکه من هم آدمم، احساس دارم، غرور دارم، گاهی عصبانی می شم و این دلیل نمیشه از کار بدی که کردم ناراحت نشم! اگه شخصی هست که حرفی توی دلش مونده و ازم ناراحته برام پیام خصوصی بذاره تا بتونم جوابگوی او باشم... خدانگهدار text/html 2014-06-03T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور م. لیلای من http://www.khaterateman.ir/post/234 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2014-06-02T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور زنبور عسل http://www.khaterateman.ir/post/236 <div align="justify"> سلام به همگی! این خاطره مربوط به کلاس سوم ابتداییم میشه!&nbsp; <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> راستش ما یه درسی به اسم زنبور عسل داشتیم. خانممون به عنوان تکلیف از بچه ها خواسته بود که متن درس را توی دفتر مشق بنویسند. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/298.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> درسته الان حوصله این کارها را ندارم ولی یادمه اون روز با کلی ذوق و شوق شروع به نوشتنش کردم و سعی کردم دقیقا نگارشم مثل کتاب دربیاد. بعد وقتی تکلیفم را برای خانم بردم تا ببینه و امضا کنه بهم گفت که این را خودت ننوشتی! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/3550.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> حسابی خورد توی ذوقم... هرچی به خانم می گفتم که باور کنید این را خودم نوشتم ولی باور نکرد که نکرد! البته من از دستش ناراحت نیستم ولی حالا که فکرش را می کنم می بینم یکی از عواملی که باعث شد آدمای دهه شصتی را نسل سوخته اعلام کنند همین خاطره ای بود که براتون تعریف کردم <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/4chsmu1.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> تا یه خاطره دیگه خدانگهدار<br></div> text/html 2014-05-23T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور خرید لباس http://www.khaterateman.ir/post/230 <div align="justify">سلام به همگی! یکی دو روز پیش قصد شستن شلوارم را کردم! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> همین که دست به کار شدم؛ متوجه شدم که حسابی از خجالتش دراومدم و دیگه قابل استفاده نیست! بدین ترتیب تصمیم بر خریدن لباس گرفتم. فردا شب یکم پول از صابکارم قرض گرفتم و به سمت خونه راهی شدم. روی موتور بودم که گوشیم شروع به لرزیدن کرد! یه کنار نگه داشتم و پیامی که واسم اومده بود را خوندم. یه نفر براش مشکلی پیش اومده بود و حالا من باید کمکش می کردم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs4765852.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> حسابی توی دلم خالی شد. دوباره سوار موتور شدم و خودم را به فروشگاه رسوندم. توی پیاده رو یه ماشین پارک کرده بود. سعی کردم خیلی آروم ماشین را رد کنم اما از شانس بد من سر موتور به جعبه هندونه ها خورد.<br><br>سریع از موتور پیاده شدم و یکی دوتا هندونه ای که روی زمین غلط خورده بود را سر جاش برگردوندم. ولی خب یکی از اونها شکست. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/wow.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> هندونه شکسته را داخل فروشگاه بردم و به صاحبش همه چیز را توضیح دادم و ازش خواستم و که هزینه اش را حساب کنه! در ضمن یه شارژ همراه اول هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم. البته قبلش خطم را شارژ کردم و ماجرا را جویا شدم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/no.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> خدا رو شکر مشکل بنده خدایی که بهم پیام داده بود هم بعد یکی دو ساعت تا حدودی حل شد.<br><br>فردا صبح به همراه خانواده برای خرید لباس رفتم. هیچی دیگه کلی مغازه را زیر پا گذاشتم تا بالاخره یه فروشگاه باز پیدا کردم. همونجا یه چندتا شلور امتحان کردم تا بالاخره یکیش مورد پسندم قرار گرفت. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/183.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0">&nbsp; برای خرید لباس به یه فروشگاه دیگه رفتیم. امسال برای خرید لباس رنگ آبی را انتخاب کردم. البته توی خرید کفش دچار مشکل شدم. چون آقای فروشنده هر کفشی را آوردند به پام نخورد. وقتی بهش گفتم شماره پام 45-46 هست تعجب کرده بود! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/164.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> بابا تعجب نداره دیگه پاهام بزرگه خب! تا اینکه شب همون روز موفق شدم کفشی که می خوام را خرید کنم. تا یه خاطره دیگه همتون به خدای بزرگ می سپارم...<br></div> text/html 2014-05-12T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور اشتباه من! http://www.khaterateman.ir/post/228 <div align="justify"> سلام به همه بیننده های وب و خواننده های خاموش آن <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/kaffeetrinker_2.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> هیچی دیگه اول دبیرستان بودم که با یه انتشاراتی آشنا شدم. خیلی بهم بها می داد و منم سعی می کردم که بهشون کمک کنم. قسمتی از تجربه های زندگیم را هم از این مجموعه به دست آوردم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/298.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> البته یکی دوبار هم سر قضیه مالی دچار مشکل شده بودیم ولی خب دوباره با هم آشتی کردیم و همه چیز ختم به خیر شده بود. همه اینها گذشت تا اینکه یه روز آقای ها (صاحب انتشاراتی) تماس گرفت و بهم پیشنهاد یه کار داد. در واقع یه شخص بختیاری حدود 20 تا 30 سال از عمر خودش را صرف جمع آوری لغات بختیاری به فارسی کرده بود و الان وظیفه من این بود که لغات تایپ شده را غلط گیری کنم و مثل فرهنگ دهخدا یا معین اون را صفحه آرایی کنم.<br></div> text/html 2014-05-11T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور دختره ی خنگ http://www.khaterateman.ir/post/226 <div align="justify"> سلام عرض می کنم خدمت همگی <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/298.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> عاقا یه روز ما توی دفتر نشسته بودیم که یه دختری مودم ADSL خودش را برای تنظیم آورد. یه نگاهی به مودم انداختم و یه نگاهی به اون دختره و گفتم ببخشید خانم شما باید آداپتور مودم را هم دنبال خودتون بیارید. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> بعد ما صبرها کردیم و دوباره سر و کله اون دختر پیدا شد. اونوقت دیدم مودم را با اسپیلیتر (نویزگیر) برداشته آورده!! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/17.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> من هر چی پیش خودم فکر کردم متوجه نشدم که من چطوری باید این اسپیلیتر را به این مودم متصل کنم تا روشن بشه و بتونم تنظیمش کنم. بالاخره با هر زحمتی بود به زبون ساده بهش فهموندم که این دستگاه باید روشن بشه! اون هم متوجه شد و رفت.<br><br><div align="center"><img src="http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/379/1135640/post/mod.png" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"></div><br>اما همه ماجرا به اینجا ختم نشد <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/25r30wi.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> چون بعدها یکی دوبار دیگه این اتفاق افتاد و دقیقا اون یکی دوتا نیز با خودشون اسپیلیتر (نویزگیر) به جای آداپتور آوردند. ما نیز فهمیدیم که درصدی از دختران نه تنها خنگ هستند بلکه این ویژگی را به صورت یکسان درون خودشون دارند. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/4chsmu1.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> خدمتون عارضم که این ماجراها گذشت تا اینکه خانومی سراسیمه زنگ زد که ای بابا سیستم دچار مشکل شده و لطفا بیایید درستش کنید. منم گفتم که چارچوب کاری ما اینطوری هست که شما باید با سیستم تشریف بیارید اینجا تا بتونم براتون تعمیرش کنم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/183.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> باز توی دفتر نشسته بودم که اون خانومه به همراه دخترش اومدند. بعد دیدم که به جای کیس مانیتورشون را آوردند. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/wow.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> البته من هیج وقت متوجه نشدم که اون خانوم با دخترشون چه فکری کردند ولی باهاشون مدارا کردم و اونها هم متوجه اشتباهشون شدند. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار<br></div> text/html 2014-05-02T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور روز آخر http://www.khaterateman.ir/post/223 <div align="justify"> سلام به همگی <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/pinkglassesf.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> حدود ساعت 12 جمعه بود که به خونه رسیدیم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/312jtp0.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> برای سلامتی من، خواهرم اسفند دود کرد. توی طول سفر هم ختم صلوات برداشته بود و آش نذری درست کرده بود. واقعا از این همه لطفی که در حقم شده بود خوشحال بودم. بعد استراحت کوتاهی کردم و به وبم سر زدم. ظهر هم طبق دستور پزشک قرص هام را مصرف کردم و با خانواده ناهار خوردم.<br><br><img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/congratualtions.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"><br><br>و اما همه این اتفاق ها از اوایل اسفند سال پیش شروع شد. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/298.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> وقتی می خواستم از وب خداحافظی کنم یه نفر تماس گرفت و حالم را جویا شد. منم مشکلم را بهش گفتم. بعد پیگیری های لازم را برام انجام داد. توی عید مدارکم را اسکن کردم و روی وب قرار دادم. بعد تصمیم بر این گرفته شد که به این سفر برم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم. توی اولین روز سفر شماره خواهرش یعنی خانم لام را برام فرستاد تا دیگه با ایشون در ارتباط باشم. خانم لام با اینکه ازدواج کرده بودند و مشکلات خاص خودش را داشتند هیچ کوتاهی برای من و خانواده ام نکردند. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/rainbowf.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> واقعا نمی دونم با چه زبونی باید ازشون تشکر کنم فقط می تونم بگم واقعا ممنونم.<br><br>در همین جا برای کسی که به وبم اومد، خواهرش خانم لام، خانواده ام و هر کسی که به این وب سر می زنه کمال تشکر را دارم و براتون از خدا بهترین ها را آرزو می کنم و امیدوارم همیشه توی سلامتی زندگی کنید و از زندگیتون ذلت ببرید. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار<br></div> text/html 2014-05-01T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور روز ششم http://www.khaterateman.ir/post/222 <div align="justify"> صبح در خدمت پرستار بودم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/dying.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> بعد بخش خدمات اومدند و برای بیماران صبحانه آوردند. البته من را از یادشون بردند. در واقع من شده بودم یه بیمار خاص! چند دقیقه که گذشت پتو را دستم گرفتم به طرف بخش پرستاری رفتم و بهشون گفتم این چیه واسه من آوردید؟ بعد هم گفتم که نمی خواهید بهم صبحانه بدید؟ <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/298.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> عاقا به این صورت خشم خودمان را کنترل کردیم و البته کمی هم گرد و خاک کردیم. هیچی دیگه هم پتوی تختمان عوض شد و هم برایمان صبحانه آوردند. البته من به مامانم زنگ زدم و اون هم برایم شیر و کیک گرفت. بعد هم اومد کلی قربون صدقم رفت و دلم را شاد کرد.<br><br>حدود ساعت 10 بود که سر و کله دکتر پیدا شد. دیگه تقریبا همه قهمیده بودند که برای من چه اتفاقی افتاده بود. ابتدا در مورد اینکه چرا آقای دکتر مدارک من را ندیده بود صبحت کردم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/14.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> بعد دکتر گفت که شما این مدارک را بهم نشون نداده بودید و من گفتم که دو بار مدارک را پیش خودتون آوردم و یه بار هم موقع عمل تحویل بخش پرستاری دادم بعد اضافه کردم که آقای دکتر یعنی هر کسی از راه رسید و گفت من تنگی دارم شما هم باید سریع اون را بستری کنید و عملش کنید؟! دکتر گفت ببینید شما مشکوک به تنگی بودید به هر حال عمل سیستوسکوپی باید انجام می شد. بعد هم گفتم که چرا وضعیت من را اطلاع نداده بودید که با پای خودم به دستشویی برم؟! بعد پرستار گفت که ببینید شما بعد عمل نمی تونستید به خاطر مواد بیهوشی تکون بخورید و ممکن بود براتون خطرناک باشه!<br><br>وای خدای من چی به سر این مردم اومده! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/25r30wi.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> چرا همه صورت مسئله را پاک می کنند. من می گم چرا مدارکم را ندیدی بهم می گه تو بالاخره مشکوک به تنگی بودی! به پرستار می گم که چرا وضعیت من را اطلاع ندادی میگه برای توی خطرناک بود که از تختت پایین بیایی! اگر توی اون لحظه دکتر می گفت که بله خق با شماست ما کوتاهی کردیم از آوردن هزار تا دلیل برایم بهتر بود و این عمل درس بزرگی برایم شد که حواسم را به اطرافم بیشتر جمع کنم.<br><br>حالا این وسط دفترچه ام گم شده بود. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/4fvgdaq_th.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> با کلی زحمت تونستم پیداش کنم. بابام دفترچه را پیش دکتر برد تا داروهایی را برام تجویز کنه. بعد مسئول بیمه اومد و بررسی های لازم را انجام داد. هیچی دیگه وسایلم را جمع جور کردم. بعد لباس هایم را عوض کردم. اونوقت از هر کسی که توی بیمارستان بود و با من در ارتباط بود حلالیت خواستم. به این صورت با روی خوش از بیمارستان بیرون رفتم. البته قبلش رفتم و داروهام را تهیه کردم. توی اون لحظه به خانم لام زنگ زدم و بابت هزینه ای که بهم داده بودند و پیگیری هایی که کرده بودند تشکر کردم.<br><br>خدا رو شکر که همه چیز به خوبی تموم شده بود. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> درسته توی لحظه خوب نشده بودم اما هنوز ناامید نبودم و به بهبود بیماریم فکر می کردم. بالاخره با کوله باری از خاطره شهر تبریز را ترک کردیم و راهی اصفهان شدیم. برای برگشت از جاده های قدیم استفاه کردیم. البته شب زیاد توقف نداشتیم و سعی کردیم بیشتر توی جاده باشیم اما نیمه های شب انرژی بابام تموم شد و چند ساعتی را به خواب رفتیم. شب به همگی خوش<br></div> text/html 2014-04-30T18:30:00+01:00 www.khaterateman.ir علی بهمن پور روز پنجم http://www.khaterateman.ir/post/221 <div align="justify"> صبح زود از خواب بیدار شدیم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/47b20s0.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> سریع کارهامون را کردیم به بیمارستان رفتیم. البته اگه زودتر رفته بودیم پذیرش ما از بخش اورژانس انجام می شد ولی بابت تأخیرمون مجبور شدم تا ساعت 7:30 صبر کنیم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/298.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> متصدی پذیرش ازم خواست که مبلغ نیم میلیون تومن را علی الحساب به حساب بیمارستان واریز کنم. وقتی به بانک مراجعه کردم تا اومدم زیپ کوله پشتی ام را باز کنم به یک باره سر زیپ شکست. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/312jtp0.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> این سومین بار بود که توی طول سفر زیپی به دست من خراب می شد. البته هر بار اتفاقی و بدون بی احتیاطی برام پیش می اومد. واقعا نمی دونستم این نشونه چی می تونه باشه! توی اون لحظه دیگه کاری نمی تونستم انجام بدم. فقط هزینه را به بیمارستان پرداخت کردم و بقیه کارهای پذیرش را انجام دادم.<br><br>لباس بیمارستان را پوشیدم و رفتم روی تخت خوابیدم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/128fs318181.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> نزدیک های ظهر من و دو نفر دیگه را برای عمل به اتاق عمل بردند. بعد رفتیم و توی اتاق انتظار نشستیم. البته من سابقه عمل داشتم و هیچ وقت چیزی به اسم اتاق انتظار به گوشم نخورده بود. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/mpr.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> کلی به دکتر و پرستاراش انتقاد کردم که ای بابا خب چرا موقع عمل بیمارتون را به اینجا نمیارید. البته قبلش کلی انتظار کشیده بودم تا راضی شدم این صبحت ها را بکنم. بعد شنیدم حرفام دکتر گفتند که اتاف را برای عمل ایشون آماده کنید.<br><br>من از ته دل مطمئن بودم که عمل خوبی را پشت سر خواهم گذاشت. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/tooth.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> با آرامش رفتم و روی تخت عمل دراز کشیدم. متصدی بیهوشی بالای سرم اومد و یه آمپول بهم تزریق کرد و ماسکی را روی صورتم گذاشت. چشمام شروع کرد سیاهی بره و چند لحظه بعد کامل بیهوش شدم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/9.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> وقتی به هوش اومدم داشتند منا روی تخت خودم منتقل می کردند. کم کم متوجه شدم که هیچ دردی را احساس نمی کنم بعلاوه اینکه اصلا سوندی هم وصل نشده بود و این در صورتی بود که دکتر بهم گفته بود که بعد عمل باید تا یه هفته سوند را تحمل کنی!<br><br>بعد از این متوجه شدم که مثانه ام کامل پر شده و دیگه برام قابل تحمل نبود. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/3550.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> این موضوع را به پرستار اطلاع دادم. آنها هم یه ظرف برام آورند که خودم را روی تخت تخلیه کنم. اما واقعا این کار غیر ممکن بود. بالاخره تصمیم بر این گرفته شد که پرستار بیاد و یه سوند بهم وصل کنه! تمام همراهان را به بیرون راهنمایی کردند. بعد پرستار کار خودش را شروع کرد. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/mpr.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> کم کم داشت شکم به یقین تبدیل میشد که اصلا هیچ عملی روی من صورت نگرفته چون پرستار نتونست سوند معمولی را بهم وصل کنه! بعد یه سوند باریک تر را امتحان کرد. تو اون لحظات یه دستم را به کنار تخت گرفته بودم یه دستم را هم به میله بالای سرم و داشتم دردش را تحمل می کردم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/cry2.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> اما مردانگی ام را حفظ کردم و جلوی گریه ام را گرفتم. بعد از تخلیه مثانه ام آروم تر شدم.<br><br>عصر به کلینیک زنگ زدم و با دکترم صحبت کردم. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/karate.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> دکتر گفت خوب کاری کردی که تماس گرفتی! آقای بهمن پور ما با دستگاه شما را نگاه کردیم. شما هیچ تنگی نداشتید. بعد مرخص شدن باید برات قرص تجویز کنم تا مشکلت برطرف بشه! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/wow.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> توی اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. حالا چطور باید واقعیت را قبول می کردم. کلی سوال توی ذهنم شکل گرفت. اینکه چرا دکتر مدارک پزشکی ام را هنگام مراحعه ندید؟ چرا دکتر وضعیت من را اطلاع نداده بود که دیگه بهم سوند وصل نکنند و خودم با پای خودم به دستشویی برم؟ از این خبر باید خوشحال می شدم یا ناراحت؟ واقعا داشتم دیوونه می شدم! بدین صورت وضعیتم را خودم به پرستار اطلاع دادم و گفتم نیازی به سوند ندارم و لطفا این را از بدنم خارج کنید. دوباره کلی درد تحمل کردم و توی خودم سوختم و ساختم تا تونستم توی اون شرایط با این اتفاق کنار بیام.<br><br>وای خدای من چرا این اتفاق باید برای من بیفته! <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/au.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> چرا من نباید خوب می شدم؟ همه جوونی من مگه چند سال می تونه باشه؟ شاید این ها به خاطر گناه هایی بود که انجام داده بودم. شایدم اینطوری داشتم آزمایش می شدم ولی هرچه بود تحملش خیلی سخت بود. <img src="http://static.mihanblog.com/public/user_data/user_files/379/1135640/icon/no.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" vspace="0"> به خاطر زدن سوند سوزش شدید پیدا کردم تا چند روز باید تحملش می کردم. پیرمرد کناری ام دلش برام سوخت و کمی با حرف زدن منا دلداری داد. بالاخره با تحمل شرایط و راضی نگه داشتن خودم برای شنیدن یه پاسخ مناسب از طرف دکتر روز را سپری کردم و به خواب رفتم. شب با همه زیبایی هایش بر همگی خوش!<br></div>