تبلیغات
خاطرات من - مطالب ابر آخر
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور چهارشنبه 14 خرداد 1393 10:23 ق.ظ نظرات ()
    سلام به همه کسایی که این خاطره را می خونند! راستش این آخرین خاطره ای هست که توی سایت قرار می دم. این رفتنم نه به اجبار کسی هست و نه چیزی! فقط احساس می کنم که همین قدر که نوشتم کافی هست و دیگه نباید ادامه بدم...
    وقت رفتن همیشه هم تلخ نیست! حداقل برای کسی که دلی را نشکونده و باعث ناراحتی کسی نشده! اما به اطمینان این رفتن برای من خیلی سخت خواهد بود! به خاطر اینکه من هم آدمم، احساس دارم، غرور دارم، گاهی عصبانی می شم و این دلیل نمیشه از کار بدی که کردم ناراحت نشم! اگه شخصی هست که حرفی توی دلش مونده و ازم ناراحته برام پیام خصوصی بذاره تا بتونم جوابگوی او باشم... خدانگهدار
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 شهریور 1394 01:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 29 فروردین 1393 11:00 ق.ظ نظرات ()
    تنها جای این، اینجا و جای آن، آنجا خواهد بود وقتی که از بالا نگاه می کنم و با خود می گویم چقدر کار ساده ایست !! اما همین قدر که شروع می شود ×× سختی ها در پی هم خواهد آمد ××

    سلام به همگی توی این 23 سالی که زندگی کردم؛ فهمیدم: همه ما به این دنیا اومدیم تا بیاموزیم و آزموده بشیم و خوب و بدمون مشخص بشه؛ فهمیدم: تنها راه رسیدن به خوشبختی راستی پیشه کردنه و هیچ راه دیگه ای هم نداره ؛ فهمیدم: همه چیز این بین میره و از آدما فقط عشق و محبته که می مونه ؛ فهمیدم ما در حال زندگی می کنیم! نه در گذشته و نه در آینده!

    راستش یه نفر پیدا شده و قراره که یه مبلغی را بهم قرض بده تا کارم درست بشه برای حل شدن کارم یه چندی روزی را باید به مسافرت برم. اینجا را هم به دستون می سپارم و امیدوارم همون جور که صحیح و سالم تحویلتون دادم، همونجور هم ازتون تحویل بگیرم. شایدم دیگه هیچ وقت نتونستم ازتون پس بگیرم !! از همه کسایی که بهشون بدی کردم طلب حلالیت دارم. امیدوارم دوباره برگردم و به کارم ادامه بدم...
    آخرین ویرایش: جمعه 29 فروردین 1393 03:31 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور پنجشنبه 29 اسفند 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی منم به نوبه ی خودم سال نو را تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی را پیش رو داشته باشید! خب بدون مقدمه خاطره امروز را واستون تعریف می کنم! راستش صبح از خواب پا شدم و به هزار زور و زحمت خودم را روبراه کردم. بعد یه لقمه انداختم بالا و به طرف محل کارم راه افتادم. البته قبلش به تعمیرگاه رفتم تا موتورم را تحویل بگیرم [بابت تصادفی که کرده بودم]. بعد هم خودم را به دفتر رسوندم.



    بعد اسمبل کردن سیستم جدید که واسمون اومده بود با صابکارم به نظافت دفتر مشغول شدیم. راستی ظهر اتفاق خیلی قشنگی افتاد. دقیقا هنگام اذان ظهر بود که بارون تندی شروع به باریدن کرد. تلفیق صدای شُرشُرِ بارون و صدای اذان که از مسجد نزدیکمون پخش می شد؛ آرامش خاصی را به آدم می داد. اون لحظات کلی ذوق مرگ شدم و بعدش هم رفتم تا کارم را تموم کنم.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور سه شنبه 6 اسفند 1392 04:00 ب.ظ نظرات ()
    لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟ و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد، تا آن شوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت؟
    آخرین ویرایش: جمعه 12 اردیبهشت 1393 02:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه

  • الهی! با خاطری خسته، دل به کَرم تو بسته، دست از اساتید شسته و در انتظار نمرات نشسته ام... پاس شوند کریمی، پاس نشوند حکیمی؛ نیفتم شاکرم، بیفتم صابرم؛ الهی شهریه ها بالاست که میدانی و جیبم خالی ست که میبینی! نه پای گریز از امتحان دارم و نه زبان ستیز با استاد؛ الهی دانشجویی را چه شاید و از او چه باید!!؟ الهــــــــــی دستم به دامانـت
    آخرین ویرایش: دوشنبه 1 دی 1393 06:06 ق.ظ
    ارسال دیدگاه