تبلیغات
خاطرات من - مطالب ابر آزمایشی
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور سه شنبه 20 تیر 1396 12:21 ب.ظ نظرات ()
    هر روز کارم شده بود، ارسال رزومه به شرکت هایی که آگهی استخدامی گذاشته بودند. روزهایی که دنبال یه کار مناسب بودم؛ خودشون را جای ماه می دادند اما خبری از کار نمی شد که نمی شد. توی این مدت چندتا از اون شرکت ها باهام تماس گرفتند و وقت مصاحبه بهم دادند. با وجود اینکه کاملا خودم را آماده می کردم و با اعتماد به نفس حضور پیدا می کردم اما توی همشون رد شدم.


    یه روز توی شهریور از مترو باهام تماس گرفتند. ظاهرا برای یکی از پست های اداریشون می خواستند از آزمونی هایی که رشته کامپیوتر بودند یه نفر را جذب کنند. مصاحبه طبق روال مصاحبه های قبلی انجام شد. با این تفاوت که آزمون عملی هم بهش اضافه شده بود. چند روز بعد طی تماسی که با آقای نون داشتم؛ متوجه قبولی ام شدم.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 12:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور چهارشنبه 12 تیر 1392 11:59 ب.ظ نظرات ()
    سلام سلام ! صدتا سلام ! اگر مقدمه را فاکتور بگیریم می رسیم به جایی که از صابکارم پول گرفتم و با خانواده راهی اصفهان شدیم برای گرفتن آزمایش! حدود ساعت 10:30 به آزمایشگاه رسیدیم. کلی استراتوس (استرس یا هیجان) داشتیم و کلی خیالات قشنگ قشنگ کرده بودیم که به یکباره متصدی گفت که این آزمایش باید با تأیید پزشک باشه! وای منا بگو داشتم دیوونه میشدم. هر چه خواهش و التماس می کردم بیشتر از این کار منع می شدم تا اینکه بر سر گرفتن تأیید از پزشک تا آخر وقت (یعنی ساعت 11:30) به توافق رسیدیم. سوار بر ماشین خیابان ها را زیر پا گذاشتیم تا مطب پزشک عمومی یا در صورت امکان تخصصی پیدا کنیم و تأییدیه این آزمایش را بگیریم. بالاخره یه مطب پیدا شد! ویزیتمان را گرفتیم و داخل اتاق پزشک شدیم. از شانس بد من پزشک سن زیادی داشت و من کلی باید توضیح می دادم تا ایشون راضی بشه !! عاقا ما تمام تلاشمان را کردیم و بعد از کلی توضیح دادن از دکتر خواستیم که این آزمایش را برایمان تجویز کند. بالاخره دست دکتر به قلم رفت و شروع به نوشتن کرد چند دقیقه بعد متوجه شدم دقیقا همون آزمایشی را نوشته که چند روز پیش گرفته بودم و چند دقیقه قبل برای صحت گفته هایم روی میزش گذاشته بودم کلی خودم را دعوا کردم که ما را بگو با کی اومدیم سیزده بدر !  چند بار دکتر را در عالم رویا کشتم و بر جسدش گریستم که چرا این همه وقت منا گرفتی و آخرش هم... هیچی دیگه ! پولمان را پس گرفتیم و از مطب خارج شدیم و باز به جستجو پرداختیم تا اینکه با خونواده توافق کردیم تا عصر توی پارک صبر کنیم تا به یه مطب تخصصی بریم. به خاطر اینکه ممکن بود آزمایشم خیلی طول بکشه مامانم وسایل مورد نیاز را آورده بود! چند ساعتی را توی پارک سکنی گزیدیم و ساعت 16:00 به مطب رفتیم. وای باورم نمیشد حداقل 10 نفر جلوی ما بودند و در ضمن دکتر ساعت 17:30 تشریفشون را می آوردند نیم ساعتی را معطل ماندیم و من حوصله ام سر رفت! رفتم توی خیابون تا ببینم می تونم مطب دیگه ای را پیدا کنم یا نه ! بله این بار شانس بهم رو کرده بود. سریع به خونواده زنگ زدم و به طرز سامورایی اونها را از مطب اول به مطب دوم منتقل کردم البته قبلش پول ویزیتم را پس گرفتم به یاد شب قبل افتادم که با برادرم دعوا کرده بودم سر اینکه چرا به اتاقم رفته و شعر نازنین مریم را گرفته بله الان خانم دکتر مریم را پیدا کرده بودم و اون گره از کارم باز کرد و من تونستم بالاخره تأیید آزمایشم را بگیرم. با خیال آسوده به خونه برگشتیم و منتظر آمدن روز شنبه شدیم !!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 11 فروردین 1393 11:08 ق.ظ
    ارسال دیدگاه