تبلیغات
خاطرات من - مطالب ابر دختر
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام عرض می کنم خدمت همگی عاقا یه روز ما توی دفتر نشسته بودیم که یه دختری مودم ADSL خودش را برای تنظیم آورد. یه نگاهی به مودم انداختم و یه نگاهی به اون دختره و گفتم ببخشید خانم شما باید آداپتور مودم را هم دنبال خودتون بیارید. بعد ما صبرها کردیم و دوباره سر و کله اون دختر پیدا شد. اونوقت دیدم مودم را با اسپیلیتر (نویزگیر) برداشته آورده!! من هر چی پیش خودم فکر کردم متوجه نشدم که من چطوری باید این اسپیلیتر را به این مودم متصل کنم تا روشن بشه و بتونم تنظیمش کنم. بالاخره با هر زحمتی بود به زبون ساده بهش فهموندم که این دستگاه باید روشن بشه! اون هم متوجه شد و رفت.


    اما همه ماجرا به اینجا ختم نشد چون بعدها یکی دوبار دیگه این اتفاق افتاد و دقیقا اون یکی دوتا نیز با خودشون اسپیلیتر (نویزگیر) به جای آداپتور آوردند. ما نیز فهمیدیم که درصدی از دختران نه تنها خنگ هستند بلکه این ویژگی را به صورت یکسان درون خودشون دارند. خدمتون عارضم که این ماجراها گذشت تا اینکه خانومی سراسیمه زنگ زد که ای بابا سیستم دچار مشکل شده و لطفا بیایید درستش کنید. منم گفتم که چارچوب کاری ما اینطوری هست که شما باید با سیستم تشریف بیارید اینجا تا بتونم براتون تعمیرش کنم. باز توی دفتر نشسته بودم که اون خانومه به همراه دخترش اومدند. بعد دیدم که به جای کیس مانیتورشون را آوردند. البته من هیج وقت متوجه نشدم که اون خانوم با دخترشون چه فکری کردند ولی باهاشون مدارا کردم و اونها هم متوجه اشتباهشون شدند. تا یه خاطره دیگه خدانگهدار
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 11:34 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 29 مهر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی! حالا شما باید بگید سلام به تو یکی بله اینطوریاس! کلاس دوم هنرستان بودیم و به همراه چندتا از دوستام سوار اتوبوس شدیم. یادمه توی طرحی که گذاشته بودند با چیدن چند صندلی اتوبوس را به معنای واقعی کلمه به دو قسمت مردونه و زنونه تقسیم کرده بودند خب ما خیلی شیک و مجلسی سوار شدیم. ناگهان دیدیم یه دختره داره داد و بیداد می کنه! معلوم بود که از اون پاچه پاره هاست! اول از در زنونه پیاده شد بعد اومد توی رکاب ایستاد و به راننده گفت حق نداری پیادش کنی و به مسیرت ادامه بدی تا تکلیف قضیه مشخص بشه! بله ظاهرن یه عاقا پسری ازش عکس گرفته بود و حالا این دختره می گفت که باید گوشی را بدی تا پاکش کنم. این پسره هم گوشی را نمی داد! خب این وسط ما هم شروع کردیم از آب گل آلود ماهی بگیریم و پیاز داغش را بیشتر کنیم تا اسباب خنده را فراهم کنیم...



    بالاخره یه دختر دیگه ای لب به سخن گشود و برای حل این مسئله این راهکار را پیشنهاد کرد: خب سیم کارت گوشیت را در بیار و دوباره بزن تا حافظه اش پاک بشه! اون دختره ی پر رو هم گفت: بابا من سه تا سیم کارت دارم! بعدشم اون دختر را سکه یه پولش کرد... البته ما هیچ وقت متوجه نشدیم چرا اون دختر فکر کرده بود که اگه سیم کارت گوشی را دربیاری حافظه اش هم پاک میشه! بحث داشت بالا می گرفت و همه اتوبوس را به هم می ریخت که ناگهان در میان جمع یه پسر ده دوازده ساله پیدا شد و با اون لهجه محلی و کودکانه اش گفت: با هم دوست باشید! بله اینجا بود که همه خندیدند و تقریبا بحث جمع و جور شد ما هم کم کم لبهایمان را به هم دوختیم! راستش با وجود اینکه چند سالی از این خاطره می گذره هیچ گاه متوجه اصل قضیه نشدیم و نتونستیم کسی را مقصر جلوه بدیم تا یه خاطره دیگه خدا نگهدارتون باشه...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور یکشنبه 23 تیر 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    یه بار داشتم توی خیابون می رفتم بعد دیدم سه تا دختر دارند میاند یکی از اونها گامبو بود. عاقا هیچی ما لپامونا پرباد کردیم و توی چشم دختره شروع کردیم نگاه کردن من همیشه از دخترهای چاق و گامبو بدم میاد... دست خودم هم نیست... یه دفعه سه تاشون متوجه نگاه من شدند. وقتی از کنارم رد شدند دختره ی گامبو گفت: مرگ !!! بعد دوستاشم شروع کردند بهش بخندند...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 خرداد 1393 09:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه