تبلیغات
خاطرات من - مطالب ابر وقت
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور سه شنبه 15 بهمن 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش توی دفتر مشغول انجام کارها بودم که پسر داییم از پایگاه مسجد تماس گرفت و گفت: سریع خودم را بهش برسوم چون کار مهمی باهام داره! یکم به کارها سر و سامون دادم و راهی شدم. اول فکر کردم در مورد کامپیوتر براش سوال پیش اومده ولی بعد مشخص شد که می خواد در مورد مسئله مهمی باهام صحبت کنه! اینطور که بویش می اومد باید برای یه دفتر کافی نت مجوز کار می گرفتم و اونها هم مبلغی را به صورت ماهیانه بهم می دادند! دلیل اینکه به صاحبش مجوز نمی دادند این بود که رشته ی تحصیلیش کامپیوتر نبود. من شخصا به انجام این کار راضی نبودم حتی وقتی با صابکارم درمیون گذاشتم گفت این کار را انجام ندم چون باید مسئولیت خیلی چیزها را به عهده بگیرم. بالاخره از این کار سر باز زدم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 25 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    رویا هم
    در دلت تکان نخورد

    وقتی بی تفاوت از همه چیز گذشتم

    وقت رفتن
    بی خیال، بی نگاه، بی آرزو



    با هر آنچه آمده ای
    بی آن برو

    اینگونه رفتن
    عادت این روزهایم شده
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه