تبلیغات
خاطرات من - مطالب ابر یک
منوی اصلی
خاطرات من
در لحظه زندگی کن
  • علی بهمن پور جمعه 9 اسفند 1392 02:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی راستش همه چیز از زمانی شروع شد که به سن قانونی نرسیده بودم!   از طرفی هم مامان و بابام به همراه برادر ته تغاریمون حسین به شهر تهرون رفته بودند. عاقا وقتی برگشتند همراه اونا دختر بچه ای کوچیک را مشاهده کردیم! از این بابت حسابی جا خوردیم. وقتی عرقشون خشک شد ماجرا را واسمون تعریف کردند.

    موقع برگشت پدرم با یه عاقای تهرانی سر خرید بلیط بحثشون میشه!   البته به تیپ و تار هم نمی زنند اما وقتی پیش خونوادهاشون برمی گردند متوجه می شند که خانومای اونا دارند با هم حرف می زنند. بدین ترتیب با هم آشتی می کنند و سر صحبت را باز می کنند. در آخر متوجه می شند که اون عاقا برای معافیت خدمتش راهی اصفهان شده بوده! در ادامه آشنایی پدرم به اون عاقا پیشنهاد میده که به همراه خانومش و بچه اش چند روزی را مهمون ما باشند. اینطوری هم اون عاقا به کارهاش می رسیده و هم نیازی نبوده هزینه اضافی بابت مسافرخونه پرداخت کنه! اما چون موقع ورود به اصفهان کاری واسه واسشون پیش میاد پدرم نشونی خونه را میده و بچشون را همراه خودش به خونه میاره...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:35 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور شنبه 3 اسفند 1392 03:00 ب.ظ نظرات ()
    سلام به همگی چند هفته پیش بعد از دوش گرفتنم؛ پسرخالم تماس گرفت تا درباره جزئیات زدن کافی نت باهام صحبت کنه وقتی قطع کرد ناخودآگاه گوشی از دستم رها شد و دقیقا از سوراخی که یک سال پیش بابام کف راهروی حموم برای تعمیرات ایجاد کرده بود توی زیرمین افتاد. اون لحظه بهم الهام شد که این کار اصن عاقبت خوبی نمی تونه داشته باشه به هرحال گوشی را از مرگ حتمی نجات دادم و دنبال کار خودم رفتم. چند روز بعد با این پیشنهاد موافقت کردم و با پسرخالم دنبال خرید سیستم رفتیم...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور جمعه 24 آبان 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()
    روزی
    که دلم می گیرد

    هیچ روزی از فردا
    هیچ روزی از دیروز


    حتی آسمان
    هم که به زمین بیاید

    نمی تواند آن را بگشاید

    راز دل یک مرد را
    تنها همان یک مرد می فهمد
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 11:03 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی بهمن پور دوشنبه 4 شهریور 1392 11:00 ب.ظ نظرات ()


    سلام خوبید؟! راستش می خوام از وابستگی های اینترنتی دربیام ! برای همین تصمیم گرفتم برای یه هفته به وب سر نزنم ! همتون را به خدای بزرگ می سپارم ! خدانگهدار...

    می دانی؟
    یک وقت هایی باید
    روی یک تکه کاغذ بنویسی
    تـعطیــل است !
    و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
    باید به خودت استراحت بدهی
    دراز بکشی
    دست هایت را زیر سرت بگذاری
    به آسمان خیره شوی
    و بی خیال ســوت بزنی
    در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
    پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
    آن وقت با خودت بگویـی :
    بگذار منتـظـر بمانند !

    "حسین پناهی"
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 فروردین 1393 10:29 ق.ظ
    ارسال دیدگاه